پارت هشتمراه نجات
پارت هشتم:راه نجات
(Rose)
سولار نگاهی به تهیونگ انداخت.
تهیونگ جلوش رژه میرفت و از تمام برنامه های آیندش میگفت.
سولار:ولی تهیونگ ما...
تهیونگ:هیششش...گفتم که،ما از پسش برمیایم در ضمن من قصد دارم...
سولار:تهیونگگگگ!
"جانممم؟؟" سولار نگاه کلافه ای به تهیونگ کرد و گفت.
سولار:بحث ما اینه،من جایی برای موندن ندارم. خانوادت میدونن من اینجام و من تا ابد نمیتونم اینجا باشم چون نسبتی با شما ها ندارم
تهیونگ:خب اینکه چیز خاصی نیست!
سولار چشم هاش رو باریک کرد و نگاهی به تهیونگ انداخت. اون الان چی گفت؟گفت چیز خاصی نیستتتتت؟
سولار:منظورت چیه که مهم نیست؟
تهیونگ:خب من یه نقشه دارم
نقشه داشت؟
داشت و رو نکرد؟
سولار عصبی بهش توپید.
سولار:اونوقت این نقشه که راجب بهش حرف میزنی دقیقا چیه؟
تهیونگ:فرار
فرار؟
فرار؟
فرار؟
اگه تا چند دقیقه ی پیش به از دست دادن عقل تهیونگ شک داشت با حرفی که الان زد مطمئن شد. "ما باهم فرار می کنیم و یه زندگی خوب میسازیم"
تهیونگ:هرچند من می خواستم ازدواج کنیم ولی خانوادم اجازه نمیدن
سولار:میدن
تهیونگ:چی؟
سولار:اگه بهشون بگیم بعد از ازدواج دیگه چشمشون به ما نمیفته اجازه میدن
تهیونگ:مطمئنی؟یعنی من انقدر براشون بی ارزشم؟
سولار:تو نه. من بی ارزشم. آدما اگه به چیزای بدرد نخور و بی ارزش دست بزنن،مثل اون چیزا میشن. بی ارزش.
تهیونگ:نه،نمیشم. چون تو مال منی. و هرچیزی که متعلق به منه،با ارزشه!
(Rose)
سولار نگاهی به تهیونگ انداخت.
تهیونگ جلوش رژه میرفت و از تمام برنامه های آیندش میگفت.
سولار:ولی تهیونگ ما...
تهیونگ:هیششش...گفتم که،ما از پسش برمیایم در ضمن من قصد دارم...
سولار:تهیونگگگگ!
"جانممم؟؟" سولار نگاه کلافه ای به تهیونگ کرد و گفت.
سولار:بحث ما اینه،من جایی برای موندن ندارم. خانوادت میدونن من اینجام و من تا ابد نمیتونم اینجا باشم چون نسبتی با شما ها ندارم
تهیونگ:خب اینکه چیز خاصی نیست!
سولار چشم هاش رو باریک کرد و نگاهی به تهیونگ انداخت. اون الان چی گفت؟گفت چیز خاصی نیستتتتت؟
سولار:منظورت چیه که مهم نیست؟
تهیونگ:خب من یه نقشه دارم
نقشه داشت؟
داشت و رو نکرد؟
سولار عصبی بهش توپید.
سولار:اونوقت این نقشه که راجب بهش حرف میزنی دقیقا چیه؟
تهیونگ:فرار
فرار؟
فرار؟
فرار؟
اگه تا چند دقیقه ی پیش به از دست دادن عقل تهیونگ شک داشت با حرفی که الان زد مطمئن شد. "ما باهم فرار می کنیم و یه زندگی خوب میسازیم"
تهیونگ:هرچند من می خواستم ازدواج کنیم ولی خانوادم اجازه نمیدن
سولار:میدن
تهیونگ:چی؟
سولار:اگه بهشون بگیم بعد از ازدواج دیگه چشمشون به ما نمیفته اجازه میدن
تهیونگ:مطمئنی؟یعنی من انقدر براشون بی ارزشم؟
سولار:تو نه. من بی ارزشم. آدما اگه به چیزای بدرد نخور و بی ارزش دست بزنن،مثل اون چیزا میشن. بی ارزش.
تهیونگ:نه،نمیشم. چون تو مال منی. و هرچیزی که متعلق به منه،با ارزشه!
- ۲۲۸
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط