پارت دهم

🎭🎬پارت دهم:

-حرصم نده آرش😠،اداره به جهنم،همین اداره ست که تورو به همچین روزی انداخت،ببین،بعد اینکه مرخص شدی،میری استعفاء میدی مسئولیتشم گردن خودم/-ماهرخ...😑/-گوش کن!(آرش سرش را برگرداند)از بس تا شب بیدار موندی استرس کشیدی آخر سر اینطوری شدی!من که بهت گفنم یه کاری دست خودت میدی!😠/-عزیزم چه ربطی داره؟😂/-آره،بخند،انقدر خندیدی گفتی چیزیم نیست همین شد دیگه/-الان چیکار کنم من عزیزم،هر چقدر زیاد صحبت کنم بیشتر حالت تهوع میگیرم بحثو ولش کن/-تو منو بگو،چیکار کنم؟/-چیکار باید بکنی؟😐،قشنگ تکیه بده به صندلی کمتر حرص و جوش بخور،به هیچی هم فکر نکن،منم استراحت کنم🫤/-باشه،به فکر استراحت خودت باش،خدا منو باید لال میکرد(آرش:«عه،عزیزم!😐»)تو هم از دست من خلاص میشدی😤،چی چیو عزیزم؟!راست میگم دیگه😐/-(با صدای کمی بلند)من به خاطر خودت میگم حرص نخور!😠وگرنه من میتونستم لال باشم بزارم تو هر چقدر حرص میخوری بخوری حتیٰ به چیزمم نباشه😠،عه!..😠دیگه دارم سگ میشما ماهرخ،تکیه بده به صندلی صدامو بالا نیار😤/هردو سکوت کردند.ماهرخ‌ با حرص و نگاهی متلهفانه به آرش نگاه کرد.بعد با عصبانیت صندلی را کمی عقب کشید و به صندلی تکیه داد و به گوشی اش نگاه کرد.آرش هم یک اوفی کشید و کمرش را به صندلی تکیه داد.بعد دردش آمد و دستش را روی معده اش گذاشت.صحنه آن دو را از روبه رو نشان داد که هردو در همان حال ناراحت و عصبانی هستند.آقای پرستار آمد و پیش آرش ایستاد در حالی که کاغذ دستش بود:«سلام»هردو برگشتند و سلام دادند./:«چرا دستگاه تنفستو در اوردی؟»/آرش:«لازمم نیست»-از کجا میدونی لازمت نیست،دکترا خودشون میدونن که لازمه یا نه/-بله ببخشید،بزارم دهنم؟/-بله/-چشم/گذاشت دهنش./-نمیدونم آقای دکتر بهتون گفته یا نه،ولی،نیازه که معدتونو عمل کنین/آرش دستگاهش را در اورد و در دستش نگه داشت:«بله گفتن،فقط...کِی میخوان بندازن عملو؟»/-من که میگم بهتره همین امروز عمل کنین،ولی بازم باید از آقای دکتر بپرسید،من خودم میرم ازش میپرسم،حالت بهتره؟/-بله ممنون/-گفتی اسمت چی بود؟/-آرش صفایی/به کاغذش نگاه کرد:«خب،حالت چطوره؟»-نسبت بهترم ولی بازم هم معدم خیلی درد میکنه هم دوباره حالت تهوع دارم/-پس باید از دارو استفاده کنیم،یکم بعد که دیدی بدتر شد صدام کن واست دارو بیارم/-چشم خیلی ممنون/دستگاه را گذاشت دهنش و برگشت و به ماهرخ نگاه کرد.دید که با حرص و زیر چشمی به آرش نگاه میکرد.بعد به موبایلش نگاه کرد.آرش هم دراز کشید و چشمانش را بست‌.صفحه سیاه شد.آرش در پس زمینه:«فکر میکردم عمل کار راحتیه،ولی بعد عمل اصلا راحت نبودم،علائمم خیلی شدید بود،خونریزی منو از پا انداخته بود،اصلا نمیتونستم پاشم»
دیدگاه ها (۰)

جوری که منصور این نصیحتارو به ما یاد داد🫠💔:)

"خواستگاری توران خانوم زیرخاکی از امجدیییییی(با دخترِ توران(...

🎭🎬پارت نهم:-بله بود، منم با خودم گفتم حتما شاید به معدم فشار...

🎭🎬پارت هشتم:آرش نفس عمیق کشید و دو دستش را روی کناره های کمر...

آوی فنوتpart =۳۷بریم که ببینیم ایزابل چه خبری قراره بشنوه......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط