پارت هشتاد

#پارت هشتاد.....
#کارن....
داشتم چند تا از پرونده شرکت رو چک میکرد .....
نمی دونم چقدر مشغول بودم که با صدای در به خودم اومدم نگاهی به ساعت کردم نزدیک ساعت چهار عصر بود اجازه داخل اومدن دادم که جانان وارد اتاق شد سرم رو بالا نیوردم ولی دیدم چیزی نگفت خودم گفتم که کارش رو بگه که گفت:
آقا واستون قهوه و کیک اوردم واسه عصرونه...بزار براتون...
من: اره بیار بزار روی میز.....
صدای قدم هاش روشنیدم که نزدیک میز شد وبعدش قهوه و کیکی که روی میز قرار گرفت سرم رو اوردم بالا که ....
محکم دستم رو زدن روی میز که از ترس هینی کشید و یه قدم عقب رفت...بلند شدم و به سمتش رفتن و چونش رو گرفتم و تو صورتش داد زدم....
من: خوشت نیاد تنبیه شی دیگه ....فک کنم بهت مزه کرده...
جانان: نه....نه...بخدا من که کاری نکردم ارباب...
من: اره تو کاری نکردی این بتونه کاری خودش روی صورتت درست شده...
جانان: بتونه کاری؟؟؟.
من: مگه من نگفتم حق نداری ارایش کنی ...هااااااان
هان رو جوری با داد گفتم که از ترس توی خودش جمع شد..
جانان: به خدایه کمه فقط...
من: تو وقتی من میگم همین یه کم رو هم حق نداری جانان...برو صورتت رو بشور تو روشویی اتاق بعد که نشون دادی که صورتت تمیزه حق خروج داری...
جانان: چشم هاش رو روی هم گذاشت به معنی اره که ولش کرد سریع به سمت سرویس اتاق رفت ...
بعد از چند دقیقه اومد بیرون...
سرش پایین بود اومد طرفم و با صدایی که بغض توش هوار میکشید اروم گفت:
آقا اجازه هست حالا برم...
من: سرت رو بگیر بالا ببینم...
جانان سرش روبالا گرفت که دیدم صورتش تمیزه ولی چشماش قرمزن معلوم بود گریه کرده ولی حقش بود تا اون باشه به حرفم گوش بده...
من: میتونی بری ولی قبل رفتن هم بیا ببینم چی پوشیدی و با چه سرو ضعی داری میری بعد حق رفتن داری...
جانان: باشه ای اروم گفت و رفت بیرون ...
هوووف اگه از دست این دختر و گوش ندادن هاش من یکی دیوونه نشدم...
رفتم پشت میزم نشستم و اومدم قهوه بخورم که دیدم یخ کرده...بیا اینم سر شد...گذاشتمش و کمی از کیک خوردم و دوباره مشغول شدم...
#یک ساعت بعد...
سرم رو کرده بودم توی پرونده ها و توشون غرق بودم که دوباره صدای در اومد....گفتم بیا تو که بعدش جانان با لباس بیرون اومد تو ولی سرش پایین بود ...
من: بیا جلو..
جانان اومد چند قدمی جلو ...لباسش خوب بود ولی صورتش معلوم نبود بهش گفتم: سرت بگیر بالا ببینم دوباره چیزی نمالیده باشی...
جانان: نه آقا دیگه چیزی نزدم....حالا برم...خوبه ...
من: میتونی بری ولی جانان وای بحالت خبر بهم برسه که به حرفام گوش نکردی باز....خودت رو واسه یه تنبیه سخت اماده کن و بعد بیا خونه...از کنار کامین دور شدی خودت رو نخواستی...فهمیدی...
جانان: بله اقا...برم...
من: برو..
بعد از حرفم در عرض چند ثانیه از اتاق رفت بیرون...
دیدگاه ها (۱۷)

#پارت هشتاد و یک... #جانان....اخ که دلم میخواد خفش کنم مردیک...

#پارت هشتاد و دو .... #جانان...من: فک کنم ابی کاربنی خوب باش...

#پارت هفتاد و نه.... #جانان...کامین دستم رو کشید و برد توی ا...

#پارت هفتاد و هشت... #جانان...گفتم من که ندیدمش ولی بزار برم...

فیک عشق ابدی

عاشق یه خلافکار شدم پادت ۱۳چند دیقه بعد یه پیام از طرف رئیس ...

(وقتی با پسر عموت گرم میگیری..) P3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط