دختری میگفت ؛

دختری میگفت ؛
من اگر پسر بودم؛
همیشه آرزو میکردم،
دختری بیاید که نگاهش غزلِ حافظ باشد و لب هایش مثنوی معنوی!
در هیاهویِ این زندگیِ مدرن،
هر روز برایم شعر دَم کند و حکایت بپزد!
دلم ضعف برود برایِ
گل هایِ دامنش،
چشم و ابرویِ قاجاری اش،
گونه هایِ همیشه گل انداخته اش،
و آغوشی که جز من هیچ فاتحی ندارد!
اما امروز نمیدانم پسرانِ سرزمینم را چه شده که آرامش را از پلنگ ها میطلبند؟!!
و دل بسته اند به آغوش هایِ بدونِ مرز؟!!!
‌‌
دیدگاه ها (۳)

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،باران تندی می‌بارید،آن رو...

"دوستت دارم" های سیزده سالگی راروی بخارِ شیشه‌ی کلاس کشیدیمب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط