به دوشم می کشم اندوه صدها سال یک زن را

به دوشم می کشم اندوه صدها سال یک زن را
توحق داری اگر دیگر نمی فهمی غم من را !

پذیرفتم شکستم را شبیه آن هماوردی
که اجرا می کند با ناامیدی آخرین فن را

تو آن کوهی که می گفتند برقلبش نفوذی نیست
و من آن کاشفی که کشف کردم راه معدن را

ومن آن کاشفی که خواستم تنها کست باشم
که تقسیمش نکردم روزهای با تو بودن را

اگر راهی شوم دیگر ندارم راه برگشتن
چگونه روح رفته بازهم صاحب شود تن را؟...!

به دریاها نده اینبار رودت را! چه خواهد شد؟
کمی خودخواه تر باش و تصاحب کن خودت من را.

رویا باقری
دیدگاه ها (۴)

فردوسی بزرگ***در این خاک زرخیز ایران زمیننبودند جز مردمی پاک...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیستدل سرگشته ما غیر تو را ذاکر ...

دانی كه نو بهار جوانی چسان گذشت؟ زود آنچنان گذشت، كه تیر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط