حکایت رفاقت من و تو

حکایت رفاقت من و تو
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم
با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن تو که انتظار تمام شدنش را نداشتم و تمام که شد.... فهمیدم باز هم قهوه می خواهم...حتی تلخ تلخ....ولی افسوس...
دیدگاه ها (۱)

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

نشان سوخته.

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط