همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۳۶

«ویو داهی»

از پشت شیشه...

همه‌چیز رو دیدم.

دوین با صورت قرمز از اتاق بیرون اومد.

و جونگ‌کوک...

داشت لبخند می‌زد.

آروم نفس کشیدم.

پس...

حدسم درست بود.

اون دختر...

برای جونگ‌کوک فرق داشت.

همین موقع بوراک کنارم ایستاد.

_«دیدی؟»

سر تکون دادم.

_«آره.»

_«رئیس هیچ‌وقت این‌جوری نمی‌خندید.»

بوراک با خونسردی گفت:

_«پس باید کاری کنیم این لبخند از بین بره.»

نگاهش کردم.

_«چه فکری توی سرته؟»

لبخند مرموزی زد.

_«فردا شب مراسم افتتاحیه یکی از پروژه‌های شرکته.»

_«همه دعوتن.»

چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد:

_«فقط کافیه دوین...»

_«یه چیز رو با چشم‌های خودش ببینه.»

اخم کردم.

_«چی رو؟»

بوراک با لبخندی که معلوم بود نقشه‌ای در سر دارد، گفت:

_«فردا می‌فهمی...»

و برای اولین بار...

داهی احساس کرد شاید این بازی، از چیزی که تصور می‌کرد خطرناک‌تر باشد.
دیدگاه ها (۱۲)

همخونه اجباری... پارت ۱۳۷«ویو پارک دوین»از وقتی از اتاق جونگ...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۸«ویو جئون جونگ‌کوک»از اول مراسم...ه...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۵«ویو پارک دوین»وای...وای...وای...چی...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۴«ویو جئون جونگ‌کوک»تمام بعدازظهر......

همخونه اجباری... پارت ۱۴۱«ویو داهی»مراسم تازه تموم شده بود.ه...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط