پارت
پارت 1
از زبان ا.ت
اااااااههههه(منحرف نشوید ای منحرفان)*یامده کوداسااااای 🤣شوخی کردم* چرا این موییچیرو نمیاد خونههههه حوصلم سر رفتهههه
اصلا انگار من وجود ندارم زیر لب گفت: خوب... خوب.... منم دلم واست تنگ میشه لعنتی
یهو در باز میشه و موییچیرو میاد داخل (علامت موییچیرو #)
#: سلام ا.تتتتت *با خستگی*
ا.ت: میبینم بلاخره برگش....
که موییچیرو پرید بغلش
#: ا.تتتت ببخشید معذرت میخوامممم خیلی کار ریخته بود رو سرم شیطان ها زیاد پیداشون میشد منم مجبور بودم برم ببخشیدددد
ا.ت: اره میدونم اون شیطان ها حتی از من هم واج....
که موییچیرو لب های ا.ت رو بوسید و ا.ت خشکش زده بود موییچیرو جدا شد و گفت
#: هیچ چیز از تو مهم تر نیست ا.ت
ا.ت هم چیزی نگفت و فقط قرمز بود
ا.ت: خوب.... خوب... راستش من.... میشه که..... میشه یبار دیگه خوب....
موییچیرو هم که متوجه منظور ا.ت شده لباش رو اروم بوسید و کم کم زبونش رو وارد دهن ا.ت کرد و با زبون ا.ت بازی میکرد ا.ت هم همراهی میکرد که کم کم ا.ت نفس کم اورد و به شون موییچیرو ضربه میزد اما اون جدا نمیشد یهو ا.ت مهکم به اونجا ی موییچیرو ضربه زد موییچیرو هم جدا شد و گفت: ااااخخخ چیکار میکنی ا.تتتت درد داشت
ا.ت: تقصیر..... خودت.... بود..... چرا... تو... نفس کم.... نمیاری اخه؟......[ نفس نفس زدن ]
یهو ا.ت دید که شکم موییچیرو داره خون میاد
ا.ت: چییییییی موییچیروووو این چیه؟ چرا زخمی شدیییییی؟
#: چیزی نیست انقدر داد نزن
ا.ت: بدو لباست رو در بیار بدووو
#: چ چی چییی؟ ا.ت چرا باید لباسم رو در بیارم؟*گزمززز*
ا.ت: خون ریزی داری انتظار داری از روی لباست پانسمانت کنم اره؟
#: خوب.... اخه..... هوففففف پیرهنش رو در اورد
ا.ت: ببینم چرا اینقدر زخمی شدی و شروع کرد به تمیز کردن زخم ها روش ضدعفونی کننده ریخت موییچیرو دست ا.ت رو فشار داد و اخ کوچیکی گفت
ا.ت: ببخشید بخشید معذرت میخوام ولی باید تمیزش کنم که عفونت نکنه
بعد از پانسمان کردن زخم موییچیرو رفت بغل ا.ت و گفت ا.ت دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: لبخند زد *منم دلم برات تنگ شده بود حالا بیا برو استراحت کنننننن
#: ها؟ نه چرا؟ من خسته نیسم
ا.ت: گفتم برووووو *در حال کشوندن موییچیرو به اتاق*
#: اما.....
ا.ت: اما و اگر نداریم برو بخواب تا من شام درست کنمممممم
#: 😮💨باشه باشه من میرم تو هم به خودت سخت نگیر
ا.ت: برووووووو
موییچیرو رفت استراحت کنه و ا.ت هم دور غذا بود که یهو.......
من یه ادمم از دازای هم کرمو تر 🤣
از زبان ا.ت
اااااااههههه(منحرف نشوید ای منحرفان)*یامده کوداسااااای 🤣شوخی کردم* چرا این موییچیرو نمیاد خونههههه حوصلم سر رفتهههه
اصلا انگار من وجود ندارم زیر لب گفت: خوب... خوب.... منم دلم واست تنگ میشه لعنتی
یهو در باز میشه و موییچیرو میاد داخل (علامت موییچیرو #)
#: سلام ا.تتتتت *با خستگی*
ا.ت: میبینم بلاخره برگش....
که موییچیرو پرید بغلش
#: ا.تتتت ببخشید معذرت میخوامممم خیلی کار ریخته بود رو سرم شیطان ها زیاد پیداشون میشد منم مجبور بودم برم ببخشیدددد
ا.ت: اره میدونم اون شیطان ها حتی از من هم واج....
که موییچیرو لب های ا.ت رو بوسید و ا.ت خشکش زده بود موییچیرو جدا شد و گفت
#: هیچ چیز از تو مهم تر نیست ا.ت
ا.ت هم چیزی نگفت و فقط قرمز بود
ا.ت: خوب.... خوب... راستش من.... میشه که..... میشه یبار دیگه خوب....
موییچیرو هم که متوجه منظور ا.ت شده لباش رو اروم بوسید و کم کم زبونش رو وارد دهن ا.ت کرد و با زبون ا.ت بازی میکرد ا.ت هم همراهی میکرد که کم کم ا.ت نفس کم اورد و به شون موییچیرو ضربه میزد اما اون جدا نمیشد یهو ا.ت مهکم به اونجا ی موییچیرو ضربه زد موییچیرو هم جدا شد و گفت: ااااخخخ چیکار میکنی ا.تتتت درد داشت
ا.ت: تقصیر..... خودت.... بود..... چرا... تو... نفس کم.... نمیاری اخه؟......[ نفس نفس زدن ]
یهو ا.ت دید که شکم موییچیرو داره خون میاد
ا.ت: چییییییی موییچیروووو این چیه؟ چرا زخمی شدیییییی؟
#: چیزی نیست انقدر داد نزن
ا.ت: بدو لباست رو در بیار بدووو
#: چ چی چییی؟ ا.ت چرا باید لباسم رو در بیارم؟*گزمززز*
ا.ت: خون ریزی داری انتظار داری از روی لباست پانسمانت کنم اره؟
#: خوب.... اخه..... هوففففف پیرهنش رو در اورد
ا.ت: ببینم چرا اینقدر زخمی شدی و شروع کرد به تمیز کردن زخم ها روش ضدعفونی کننده ریخت موییچیرو دست ا.ت رو فشار داد و اخ کوچیکی گفت
ا.ت: ببخشید بخشید معذرت میخوام ولی باید تمیزش کنم که عفونت نکنه
بعد از پانسمان کردن زخم موییچیرو رفت بغل ا.ت و گفت ا.ت دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: لبخند زد *منم دلم برات تنگ شده بود حالا بیا برو استراحت کنننننن
#: ها؟ نه چرا؟ من خسته نیسم
ا.ت: گفتم برووووو *در حال کشوندن موییچیرو به اتاق*
#: اما.....
ا.ت: اما و اگر نداریم برو بخواب تا من شام درست کنمممممم
#: 😮💨باشه باشه من میرم تو هم به خودت سخت نگیر
ا.ت: برووووووو
موییچیرو رفت استراحت کنه و ا.ت هم دور غذا بود که یهو.......
من یه ادمم از دازای هم کرمو تر 🤣
- ۱۱۶
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط