پارت4
پارت4
فکر میکرد که با گفتن کوچولو من مث بچگیام عصبانی میشم و اون بخنده،اما نمیدونه که من اون عادتمو ترک کردم.با یه لبخند به صورتش نگا کردمو گفتم:نمیخوای راه بیوفتی. از بس رو پاهام وایسادم خسته شدم.با یه لبخند دختر کش که صد برابر جذاب ترش میکرد، گفت:ینی اینقدر مشتاق دیدارم بودی که از سر صبح اینجایی؟؟؟
_برو بابا خودشیفته جون،من همین الان رسیدم.و بعد زیر لب گفتم، چه خودشم تحویل میگیره..اوهوع......
مهرداد که فکر کرد من ناراحت شدم،زود گفت:رها به خدا شوخی کردم،چرا ناراحت شدی؟فک کردم که مث 8 سال پیش باهم دوستیم و گرنه اینجوری باهات حرف نمیزدم! و باپایان حرفش،دستشو لای موهاش کشید
چییییییی؟این فک کرده من ناراحت شدم؟حیوونی!!!!و زود گفتم
_چی میگی واسه خودت تو سرعت تند.ناراحت واسه چی؟ماباهم دوستیم و اینکارا عیبی نداره!!!
با این حرفم حس کردم چشاش برق زد ولی هیچی نگفت و به طرف بقیه رفت.
کم کم همه به سمت در خروجی راه افتادیم که من با صدای زنگ گوشیم متوقف شدم.سرمو انداخته بودم پایین و دنبال گوشیم میگشتم و موهامم رو صورتم ریخته بود و همین اعصابمو خورد میکرد.با پیداکردن گوشیم،بدون نگا کردن به اسمش زود جواب دادم تا قطع نکنه.همین که من گفتم بله،صدای جیغ جیعوی نگار، دوستم به گوشم رسید.نگار نه تنها دوست صمیمیم بود بلکه از خواهر نداشتمم بهم نزدیک بود و خیلی کمکم میکرد.نگار هر روز صبح یه بار زنگ میزد و تا من جواب میدادم قطع میکرد(کلا دیوونه اینکارای عجیبش بودم)
با صدای بلندی که گفت الوووووو،به خودم اومدمو و جوابشو دادم.سلااام بابا،چرا داد میزنی؟فک میکنی من کر یا زامبیم؟هووووی کلثوم السکینه کجا رفتی؟همین که این جمله از دهنم در اومد،یکی باصدای بلندی خندید.برگشتنم همانا و دیدن مهرداد که دستش رو دهنش بود و رو زانوهاش خم شده بود ، همانا.فهمیدم که حرفامو شنیده....
....
بچه ها در طول کار،بهم امید بدین تا بدونم که کسایی هستن که مشتاق دونستن ادامه داستانن و من بتونم به نحو احسن به پایان برسونم
مشتاق حرفاتون در زیر پستام هستم♡
شبتون شیییک
فکر میکرد که با گفتن کوچولو من مث بچگیام عصبانی میشم و اون بخنده،اما نمیدونه که من اون عادتمو ترک کردم.با یه لبخند به صورتش نگا کردمو گفتم:نمیخوای راه بیوفتی. از بس رو پاهام وایسادم خسته شدم.با یه لبخند دختر کش که صد برابر جذاب ترش میکرد، گفت:ینی اینقدر مشتاق دیدارم بودی که از سر صبح اینجایی؟؟؟
_برو بابا خودشیفته جون،من همین الان رسیدم.و بعد زیر لب گفتم، چه خودشم تحویل میگیره..اوهوع......
مهرداد که فکر کرد من ناراحت شدم،زود گفت:رها به خدا شوخی کردم،چرا ناراحت شدی؟فک کردم که مث 8 سال پیش باهم دوستیم و گرنه اینجوری باهات حرف نمیزدم! و باپایان حرفش،دستشو لای موهاش کشید
چییییییی؟این فک کرده من ناراحت شدم؟حیوونی!!!!و زود گفتم
_چی میگی واسه خودت تو سرعت تند.ناراحت واسه چی؟ماباهم دوستیم و اینکارا عیبی نداره!!!
با این حرفم حس کردم چشاش برق زد ولی هیچی نگفت و به طرف بقیه رفت.
کم کم همه به سمت در خروجی راه افتادیم که من با صدای زنگ گوشیم متوقف شدم.سرمو انداخته بودم پایین و دنبال گوشیم میگشتم و موهامم رو صورتم ریخته بود و همین اعصابمو خورد میکرد.با پیداکردن گوشیم،بدون نگا کردن به اسمش زود جواب دادم تا قطع نکنه.همین که من گفتم بله،صدای جیغ جیعوی نگار، دوستم به گوشم رسید.نگار نه تنها دوست صمیمیم بود بلکه از خواهر نداشتمم بهم نزدیک بود و خیلی کمکم میکرد.نگار هر روز صبح یه بار زنگ میزد و تا من جواب میدادم قطع میکرد(کلا دیوونه اینکارای عجیبش بودم)
با صدای بلندی که گفت الوووووو،به خودم اومدمو و جوابشو دادم.سلااام بابا،چرا داد میزنی؟فک میکنی من کر یا زامبیم؟هووووی کلثوم السکینه کجا رفتی؟همین که این جمله از دهنم در اومد،یکی باصدای بلندی خندید.برگشتنم همانا و دیدن مهرداد که دستش رو دهنش بود و رو زانوهاش خم شده بود ، همانا.فهمیدم که حرفامو شنیده....
....
بچه ها در طول کار،بهم امید بدین تا بدونم که کسایی هستن که مشتاق دونستن ادامه داستانن و من بتونم به نحو احسن به پایان برسونم
مشتاق حرفاتون در زیر پستام هستم♡
شبتون شیییک
- ۳.۱k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط