دیروز غروب پیاده روهای غمگین راقدم میزدم عابران بی تفاوت

دیروز غروب پیاده روهای غمگین راقدم میزدم عابران بی تفاوت ازکنارم سکوتم را لگد میکردند زیر هجوم افکارم تو را آرزو کردم کاش یکی از این عابران بودی هیچ نگاهی آشنا نبود جز کودک فال فروشی که نگاه غمگینش بغض مرا به انفجار رساند
دیدگاه ها (۲)

به دریـــــــا میزنم شاید به سوی ســــــــاحــــــلــــــیدی...

کسی آمدکه حرف عشق با ما زد دل ترسوی ماهم دل به دریا زد به یک...

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست!در این ساحل که من افتاده ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط