[ پارت دوم]
[ پارت دوم]
ات با تعجب از روی مبل بلند شد و در رو باز کرد و با چهره ی جونگکوک روبه رو شد که همان لبخند همیشگی اش را داشت ولی اینبار خسته و دلتنگ .
× جونگکوک؟ چقدر زود اومدی؟
+ سلام عسلم، دلم برات تنگ شده بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم ، نظرته؟
× باشه ، بیا داخل بشین تا آماده بشم
+ باشه
( کوک متوجه چیزی شده بود ات همش دستشو پشت آستینش پنهان میکرد )
+ ات؟ چیزی شده دستت؟
× چی؟ نه..نه
( ات فوری رفت بالا ، اون میدونه که جونگکوک خیلی روش حساسه و حتی با یه خراش روی بدن ات دیوانه میشه ، لباسشو عوض کرد و اومد جونگکوک میخواست مثل همیشه دست ات رو بگیره که ات یهو دستشو کشید عقب و گفت )
× آخبخ
+ چیشدی؟( نگران)
× هیچی خوبم..خوبم ( نفس عمیق میکشه)
+ ات به من دروغ نگو دستت چی شده؟؟؟ هان؟ چرا همش قایمش میکنی؟ چرا دردت اومد؟( عصبی، داد)
( جونگکوک با عصبانیت دست ات رو گرفت و استینشو داد بالا و با کبودی ای که دید نفسش بند اومد )
+ ا.ات ا.این چیه؟..چ..چیشده؟( با نگرانی )
×کوک...( ات داستان رو برای جونگکوک تعریف میکنه)
+ چی؟ ات تو داری میگی یه نفر بهت دست زده؟ بهت آسیب زده؟ و تو به، نگفتی؟ ات به یه تار موهات قسم زندگیشو اتیش میزنم( عصبانی و داد از عصبانیت کنترل شده رگ گردنش زده بیرون )
× نه کوکی لطفا...بیا...بیا فقط بریم بیرون ...خب؟ بخاطر من ( مظلوم)
+ باشه...قبوله بیا بری، بیرون ولی اگه یه باره دیگه بهت حتی بد نگاه کرد به من میگی خب؟ دیگه بخششی درکار نیست ..من سره سلامتیه پرنسسم شوخی ندارم
( کوک قبول کرد چون نمیخواست دخترک بیشتر از این تحت فشار روحی باشه و میخواست فعلا اولویت سلامتیه روحی و جسمی دخترکش باشه )
+ ات...دستت خیلی درد میکنه؟ اگه درد گرفت بهم بگو باشه؟
× باشه
ادامه دارد....
ات با تعجب از روی مبل بلند شد و در رو باز کرد و با چهره ی جونگکوک روبه رو شد که همان لبخند همیشگی اش را داشت ولی اینبار خسته و دلتنگ .
× جونگکوک؟ چقدر زود اومدی؟
+ سلام عسلم، دلم برات تنگ شده بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم ، نظرته؟
× باشه ، بیا داخل بشین تا آماده بشم
+ باشه
( کوک متوجه چیزی شده بود ات همش دستشو پشت آستینش پنهان میکرد )
+ ات؟ چیزی شده دستت؟
× چی؟ نه..نه
( ات فوری رفت بالا ، اون میدونه که جونگکوک خیلی روش حساسه و حتی با یه خراش روی بدن ات دیوانه میشه ، لباسشو عوض کرد و اومد جونگکوک میخواست مثل همیشه دست ات رو بگیره که ات یهو دستشو کشید عقب و گفت )
× آخبخ
+ چیشدی؟( نگران)
× هیچی خوبم..خوبم ( نفس عمیق میکشه)
+ ات به من دروغ نگو دستت چی شده؟؟؟ هان؟ چرا همش قایمش میکنی؟ چرا دردت اومد؟( عصبی، داد)
( جونگکوک با عصبانیت دست ات رو گرفت و استینشو داد بالا و با کبودی ای که دید نفسش بند اومد )
+ ا.ات ا.این چیه؟..چ..چیشده؟( با نگرانی )
×کوک...( ات داستان رو برای جونگکوک تعریف میکنه)
+ چی؟ ات تو داری میگی یه نفر بهت دست زده؟ بهت آسیب زده؟ و تو به، نگفتی؟ ات به یه تار موهات قسم زندگیشو اتیش میزنم( عصبانی و داد از عصبانیت کنترل شده رگ گردنش زده بیرون )
× نه کوکی لطفا...بیا...بیا فقط بریم بیرون ...خب؟ بخاطر من ( مظلوم)
+ باشه...قبوله بیا بری، بیرون ولی اگه یه باره دیگه بهت حتی بد نگاه کرد به من میگی خب؟ دیگه بخششی درکار نیست ..من سره سلامتیه پرنسسم شوخی ندارم
( کوک قبول کرد چون نمیخواست دخترک بیشتر از این تحت فشار روحی باشه و میخواست فعلا اولویت سلامتیه روحی و جسمی دخترکش باشه )
+ ات...دستت خیلی درد میکنه؟ اگه درد گرفت بهم بگو باشه؟
× باشه
ادامه دارد....
- ۱۱۰
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط