بچه که بودیم

بچه که بودیم
بهتر میدانستیم چطور باید از
داشته هایمان مواظبت کنیم و برایشان بجنگیم
بهتر بلد بودیم دوست داشتن واقعی را...
شاید اندازه ی سن‌مان نبود
اما عشق و وفاداری را خوب میشناختیم...
فرقی نمیکرد آنچه داشتیم
پدر و مادر باشد
دوست باشد، دوچرخه یا عروسک
توپ یا مداد رنگی...
هر چه بود سهم ما بود
دوست داشتنی بود
و با هیچ چیز در دنیا عوضش نمیکردیم
آن روزها نمیدانستیم خستگی یعنی چه،
دلزده گی یعنی چه...
نه اهل رها کردن بودیم
نه تنهایی ترجیح مان بود و نه فرار راه نجات
حالا اما،
ما همان بچه ها هستیم
که حتی روزی فکرش را هم نمیکردیم
کمی قد کشیدن و بزرگ شدن
اینهمه دنیای مان را عوض کند...

✨ ✨
دیدگاه ها (۱)

آدمها با دلایل خاص خودشان به زندگی ما وارد می شوند و با دلای...

آرزوی من این است :زیر سقف این دنیامن برای تو باشم ، تو برای ...

همه می دانند؛من سال هاست چشم به راه کسیسرم به کار کلمات خودم...

تا شهریور روزهای سبزش را در تقویم ، می گُذرانَد ، تو هم بیا...

Part 5میدوریا: الان سه روز از اون اتفاق گذشته بود و توی این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط