#خانه پدربزرگ را دوست داشتم

#خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهر که می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد و طعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد..
دیدگاه ها (۵)

#برنگرد..،من دیگر خودم نیستم،همانطور که تو خودت نیستیهمانطور...

طعم گس#خرمالو با شعرهایم در هم آمیختلب هایم غنچه شدگفتم:دوست...

من می روم...و کلید این #خانه ی دلگیر را،زیر هیچ#گلدانی نخواه...

دیشب باران قرار با#پنجره داشتروبوسی آبدار با پنجره داشت..یکر...

💛📎هیچ زنی بی‌انگیزه صبح‌ها زود بیدار نمی‌شودچای دم نمی کندسف...

حمایت کنید.بازنشر دهید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط