بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۴
باران شدتش بیشتر شده بود و قطرههای درشت، شیشهی جلوی ماشین جونگ کوک را محو کرده بودند. نقشهی روی لپتاپ فقط یک مقصد را نشان میداد؛ ساختمانی صنعتی در حاشیهی سئول که به گفتهی تهجون، سرنخ بازیکن شمارهی یک آنجا پنهان شده بود. جونگ کوک نگاه کوتاهی به آوا انداخت و آرام گفت: «از این لحظه، هیچکس از من جدا نمیشه.»
آوا سری تکان داد و اسلحهاش را آماده کرد. برخلاف روزهای اول، دیگر بین آنها خبری از بیاعتمادی نبود. جونگ کوک دیگر او را فقط یک هکر نمیدید؛ او به شریکش تبدیل شده بود، کسی که در سختترین لحظهها پشتش را به او گرم میکرد. همین فکر، ناخواسته لبخند محوی روی لبهایش نشاند.
ماشین مقابل ساختمان متوقف شد. سکوت عجیبی اطراف کارخانهی متروکه را گرفته بود. جیمین بیسیم را روشن کرد و گفت: «طبق اطلاعات، سرور اصلی بلک ریون داخل این ساختمونه. اگه نابودش کنیم، نصف نقشههای تهجون از بین میره.»
سه نفر وارد ساختمان شدند. راهروهای تاریک، صدای چکهی آب و نور قرمز چراغهای اضطراری، فضای ترسناکی ساخته بود. آوا با کمک لپتاپ مسیر اتاق سرور را پیدا کرد و آرام گفت: «دو دقیقه دیگه به مرکز میرسیم... ولی حس خوبی ندارم.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که آژیر خطر به صدا درآمد. از هر طرف، افراد مسلح وارد راهرو شدند. جونگ کوک بدون لحظهای تردید، آوا را پشت خودش کشید و گفت: «جیمین، سمت چپ! من و آوا سمت راست!» صدای تیراندازی تمام کارخانه را پر کرد.
در میان درگیری، آوا خودش را به اتاق سرور رساند. انگشتهایش با سرعت روی صفحهکلید میدویدند تا سیستم را از کار بیندازد. جونگ کوک جلوی در ایستاده بود و اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود. هر بار که گلولهای شلیک میشد، فقط یک فکر در ذهنش میگذشت؛ نباید اتفاقی برای آوا بیفتد.
ناگهان انفجار کوچکی در اتاق رخ داد. سقف شروع به فرو ریختن کرد و یکی از تیرهای فلزی درست به سمت آوا سقوط کرد. جونگ کوک بدون فکر دوید، او را در آغوش گرفت و هر دو روی زمین افتادند. تیر فلزی با فاصلهی کمی کنارشان فرود آمد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. آوا هنوز در آغوش جونگ کوک بود و صدای تند ضربان قلب او را به وضوح میشنید. وقتی سرش را بالا آورد، نگاهشان در هم گره خورد. جونگ کوک خیلی آرام پرسید: «آسیب ندیدی؟» آوا فقط توانست سرش را به نشانهی «نه» تکان بدهد.
صدای جیمین آنها را به خود آورد. «بچهها! سیستم از کار افتاد، ولی کل ساختمون تا چند دقیقهی دیگه منفجر میشه!» جونگ کوک دست آوا را گرفت و بدون رها کردنش، هر سه به سمت خروجی دویدند. این بار حتی وقتی بیرون رسیدند هم دستش را رها نکرد.
آنها درست چند ثانیه قبل از انفجار سوار ماشین شدند. شعلههای آتش پشت سرشان آسمان شب را روشن کرد. جونگ کوک از آینه به ساختمان در حال سوختن نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. مأموریت موفق شده بود... اما میدانست تهجون هنوز بازی را تمام نکرده است.
در همان لحظه، گوشی جونگ کوک پیامی دریافت کرد. فقط یک جمله روی صفحه دیده میشد:
"اگر میخواهی پایان این بازی را ببینی... امشب، ساعت دوازده، به تپهی نامعلوم مشرف به سئول بیا. این آخرین دعوت است."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۴
باران شدتش بیشتر شده بود و قطرههای درشت، شیشهی جلوی ماشین جونگ کوک را محو کرده بودند. نقشهی روی لپتاپ فقط یک مقصد را نشان میداد؛ ساختمانی صنعتی در حاشیهی سئول که به گفتهی تهجون، سرنخ بازیکن شمارهی یک آنجا پنهان شده بود. جونگ کوک نگاه کوتاهی به آوا انداخت و آرام گفت: «از این لحظه، هیچکس از من جدا نمیشه.»
آوا سری تکان داد و اسلحهاش را آماده کرد. برخلاف روزهای اول، دیگر بین آنها خبری از بیاعتمادی نبود. جونگ کوک دیگر او را فقط یک هکر نمیدید؛ او به شریکش تبدیل شده بود، کسی که در سختترین لحظهها پشتش را به او گرم میکرد. همین فکر، ناخواسته لبخند محوی روی لبهایش نشاند.
ماشین مقابل ساختمان متوقف شد. سکوت عجیبی اطراف کارخانهی متروکه را گرفته بود. جیمین بیسیم را روشن کرد و گفت: «طبق اطلاعات، سرور اصلی بلک ریون داخل این ساختمونه. اگه نابودش کنیم، نصف نقشههای تهجون از بین میره.»
سه نفر وارد ساختمان شدند. راهروهای تاریک، صدای چکهی آب و نور قرمز چراغهای اضطراری، فضای ترسناکی ساخته بود. آوا با کمک لپتاپ مسیر اتاق سرور را پیدا کرد و آرام گفت: «دو دقیقه دیگه به مرکز میرسیم... ولی حس خوبی ندارم.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که آژیر خطر به صدا درآمد. از هر طرف، افراد مسلح وارد راهرو شدند. جونگ کوک بدون لحظهای تردید، آوا را پشت خودش کشید و گفت: «جیمین، سمت چپ! من و آوا سمت راست!» صدای تیراندازی تمام کارخانه را پر کرد.
در میان درگیری، آوا خودش را به اتاق سرور رساند. انگشتهایش با سرعت روی صفحهکلید میدویدند تا سیستم را از کار بیندازد. جونگ کوک جلوی در ایستاده بود و اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود. هر بار که گلولهای شلیک میشد، فقط یک فکر در ذهنش میگذشت؛ نباید اتفاقی برای آوا بیفتد.
ناگهان انفجار کوچکی در اتاق رخ داد. سقف شروع به فرو ریختن کرد و یکی از تیرهای فلزی درست به سمت آوا سقوط کرد. جونگ کوک بدون فکر دوید، او را در آغوش گرفت و هر دو روی زمین افتادند. تیر فلزی با فاصلهی کمی کنارشان فرود آمد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. آوا هنوز در آغوش جونگ کوک بود و صدای تند ضربان قلب او را به وضوح میشنید. وقتی سرش را بالا آورد، نگاهشان در هم گره خورد. جونگ کوک خیلی آرام پرسید: «آسیب ندیدی؟» آوا فقط توانست سرش را به نشانهی «نه» تکان بدهد.
صدای جیمین آنها را به خود آورد. «بچهها! سیستم از کار افتاد، ولی کل ساختمون تا چند دقیقهی دیگه منفجر میشه!» جونگ کوک دست آوا را گرفت و بدون رها کردنش، هر سه به سمت خروجی دویدند. این بار حتی وقتی بیرون رسیدند هم دستش را رها نکرد.
آنها درست چند ثانیه قبل از انفجار سوار ماشین شدند. شعلههای آتش پشت سرشان آسمان شب را روشن کرد. جونگ کوک از آینه به ساختمان در حال سوختن نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. مأموریت موفق شده بود... اما میدانست تهجون هنوز بازی را تمام نکرده است.
در همان لحظه، گوشی جونگ کوک پیامی دریافت کرد. فقط یک جمله روی صفحه دیده میشد:
"اگر میخواهی پایان این بازی را ببینی... امشب، ساعت دوازده، به تپهی نامعلوم مشرف به سئول بیا. این آخرین دعوت است."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۸۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط