❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 142♡。)
فکم از خشم و غیض منقبض شد و دندونامو فشار دادم و
به رفتنش نگاه کردم و با خشم رفتم جلو و دستم رو روي
در گذاشتم و مانع باز شدنش شدم و بلند و عصبي.از لاي
دندونام غریدم : من به هیچ کس اجازه نمیدم بابت کاري به خاطر عشق براي عزیزانم کردم توهین کنه و جور دیگه اي تفسيرش کنه..
بابا : کافیه...با همه تونم
من اونقدر درد نکشیده بودم که حالا اينايي که هيچي نمیدونن کارم رو هرجور دوست دارن توجیهش کنن
اشک تو چشمم جمع شد. سر بلند کرد و برای اولین بار نگام کرد.
اما نگاهش قشنگ نبود. طعم دلتنگي نداشت.
طعم پوزخند و نفرت و خشم داشت.
خشن گفت : به خاطر چي؟
لبام لرزید و گفتم : عشق
لبش به پوزخندي باز شد وعصبي گفت : عششششق؟بانو این کلمه براي دهن تو خيلي گنده است
و با خشم در رو باز کرد و رفت بیرون.اشکم روي صورتم جاري شد.
با درد چشمام رو بستم و دستم رو به دیوار گرفت.
مامان با گریه گفت : کریستینا عزیزم
سریع و بي توجه از اتاق زدم بیرون.
هيچي دردناک تر از این نبود که به خاطر کاري مجازاتم
کنن که براي سلامتیشون انجام دادم براي عشقم بهشون انجام دادم.
نه. این حقم نبود. رفتم تو بالکن.
اروم زدم زیر گریه.
شکمم درد میکرد.
دستم رو اروم روش گذاشتم. به اطراف نگاه کردم.
جونگکوک رو دیدم که توي حياط قصر وسط یه عده سرباز
وایستاده بود و شمشیر به دست با اخم وجدیت داشت
بهشون شمشیرزنی یاد میداد. قلبم گرفت.
کاش توماسي نبود..کاش هیچ وقت نبود..
اگه نبود من الان با درد اروم روي سکو نشستم.
نمیتونستم چشم ازش بردارم
این مرد دنياي من بود. همیشه و تا ابد هم دنياي من خواهد موند.
دین : هنوز دوسش داري؟
اروم سرم رو برگردوندم و نگاه کوتاهي به دين که کنارم ایستاده بود کردم و باز به جونگکوک خیره شدم.
-دوست داشتن جونگکوک برام مثل نفس کشیدن میمونه... وقتي ديگه دوسش ندارم که نفس نکشم..
نفس عميقي کشید و گفت : بابت حرفاي جولي متاسفم..
-نباش...عذاداره برادر و پدرش رو از دست داده
دین: خوب تو هم دايي و ش..
سریع و خشن وسط حرفش نگاش کردم که جمله اش رو ادامه نداد.
با خشم گفتم : فقط دايي.. من فقط دايي جيمز رو از دست
دادم..
(。♡part 142♡。)
فکم از خشم و غیض منقبض شد و دندونامو فشار دادم و
به رفتنش نگاه کردم و با خشم رفتم جلو و دستم رو روي
در گذاشتم و مانع باز شدنش شدم و بلند و عصبي.از لاي
دندونام غریدم : من به هیچ کس اجازه نمیدم بابت کاري به خاطر عشق براي عزیزانم کردم توهین کنه و جور دیگه اي تفسيرش کنه..
بابا : کافیه...با همه تونم
من اونقدر درد نکشیده بودم که حالا اينايي که هيچي نمیدونن کارم رو هرجور دوست دارن توجیهش کنن
اشک تو چشمم جمع شد. سر بلند کرد و برای اولین بار نگام کرد.
اما نگاهش قشنگ نبود. طعم دلتنگي نداشت.
طعم پوزخند و نفرت و خشم داشت.
خشن گفت : به خاطر چي؟
لبام لرزید و گفتم : عشق
لبش به پوزخندي باز شد وعصبي گفت : عششششق؟بانو این کلمه براي دهن تو خيلي گنده است
و با خشم در رو باز کرد و رفت بیرون.اشکم روي صورتم جاري شد.
با درد چشمام رو بستم و دستم رو به دیوار گرفت.
مامان با گریه گفت : کریستینا عزیزم
سریع و بي توجه از اتاق زدم بیرون.
هيچي دردناک تر از این نبود که به خاطر کاري مجازاتم
کنن که براي سلامتیشون انجام دادم براي عشقم بهشون انجام دادم.
نه. این حقم نبود. رفتم تو بالکن.
اروم زدم زیر گریه.
شکمم درد میکرد.
دستم رو اروم روش گذاشتم. به اطراف نگاه کردم.
جونگکوک رو دیدم که توي حياط قصر وسط یه عده سرباز
وایستاده بود و شمشیر به دست با اخم وجدیت داشت
بهشون شمشیرزنی یاد میداد. قلبم گرفت.
کاش توماسي نبود..کاش هیچ وقت نبود..
اگه نبود من الان با درد اروم روي سکو نشستم.
نمیتونستم چشم ازش بردارم
این مرد دنياي من بود. همیشه و تا ابد هم دنياي من خواهد موند.
دین : هنوز دوسش داري؟
اروم سرم رو برگردوندم و نگاه کوتاهي به دين که کنارم ایستاده بود کردم و باز به جونگکوک خیره شدم.
-دوست داشتن جونگکوک برام مثل نفس کشیدن میمونه... وقتي ديگه دوسش ندارم که نفس نکشم..
نفس عميقي کشید و گفت : بابت حرفاي جولي متاسفم..
-نباش...عذاداره برادر و پدرش رو از دست داده
دین: خوب تو هم دايي و ش..
سریع و خشن وسط حرفش نگاش کردم که جمله اش رو ادامه نداد.
با خشم گفتم : فقط دايي.. من فقط دايي جيمز رو از دست
دادم..
- ۹۳۰
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط