مکنه لاین
(مکنه لاین)
🎀چطورین نقلی قانومای خودم🎀
جیمین:دوست مثلا صمیمیشو دعوت کرده بود خونه...ولی دوستش با پرویی اصرار کرد شبو بمونه خونهتون...جیمین با تردید قبول کرد.چون میدونست که *اسکار* چه هیز هولیه..میترسید بلایی سرت بیاد...قبل خواب بهت گفت که درو قفل کنی و به هیچ وجه بیرون نری...
نصف شب بیدار شدی...به شدتتت تشنهت بود میخواستی نری بیرون ولی مجبور بودی...و چون چند شب قبل با جیمی دعوا کرده بودی هنوز دلخور بودی ازش...و نمیخواستی برای یه لیوان اب غرورت رو زیر پا بزاری و کوتاه بیای...اون باید اول معذرت میخواست...پس خیلی اروم پاشدی بری بیرون تا اب بخوری..قفل درو با احتیاط باز کردی و با ترس عجیبی بیرون رفتی ک خودتم دلیلش رو نمیدونستی...خیلی سریع وارد اشپزخونه شدی و یه لیوان اب خوردی..وقتی داشتی برمیگشتی کسی جلوی دهنت رو گرفت...اتفاقی ک میترسیدی بیوفته،،افتاد
دوست جیمی یا بهتره بگم دشمنی در قالب دوست...اون بود!داشت کشون کشون تورو به طرف اتاق مهمان میبرد...واقعا با کمال ناباوری داشت توی خونه خودت بهت اسیب میزد...خیلی سعی کردی خلاص بشی...در اهر محکم دستشو که جلوی دهنت بود گاز گرفتی...اخی از سر درد کشید دستاش شل شد و از موقعیت استفاده کردی و با بدو به طرف اتاق مشترکتون رفتی....با قدرت زیاد ک از سر ترس بود،،اسم جیمین رو صدا زدی...با دادت از خواب پرید...:چ..چی شده؟؟!!!!
با گریه بغلش کردی و ماجرارو براش توضیح دادی...جیمی با خشم زیاد بلند شد تا اون اسکار لعنتی رو دار بزنه..ولی خیلی دیر شده بود اون در رفته بود..جیمین به طرفت برگشت و محکم به بغلش فشوردت...جیمی:معذرت میخوام...خیلی متاسفم عزیزم نباید بهش اعتماد میکردم...متاسفم اگه روحیه پروانهاین بهم ریخت نفسم!من ...م...شونه سمت راستت خیس شد فهمیدی این پسر داره برای ترست و اشتباهش ک باعش شد اسیب ببینی گریه میکنه...و حالا تو باید جیمین رو اروم میکردی:))))
ته ته:رفته بودین خونه مادر تهیونگ...همه دعوت بودن...از جمله پسر عموش ک اصلا بهش حس خوبی نداشتی...همیشه به طرز عجیبی نگاهت میکرد و باعث میشد چندشت بشه...و از موقعیتی که برات به وجود میاره متنفر بشی ازش!....تو همسر بزرگترین رقیبش بودی...
اونجا همش سعی میکرد نزدیکت بشه...و تهیونگ متوجه موضوع بود و میدونست چقدر معذبی و بهش اخطار داده بود...اونم با مشت🦈🎀
به هرحال گذشت و رفت بعد شام داشتین ظرفارو دسته جمعی جمع میکردین ک تو گفتی من ظرفارو میشورم..چون نمیخواستی توی اون محیط خفه باشی!
تو اشپزخونه تنها بودی و دستی دور کمرت حلقه...حس غریبی بهت دست داد چون روحت تهیونگ رو حس میکرد..ولی فکر کردی تهیونگه...لبخندی زدی:عزیزمالان تموم میشه میام پیشت یکم صبر ک.....
برگشتی و با تهیونگ متعجب و پسر عموی کثیفش پشتت مواجه شدی!از شدت شک ظرفا از دستت ول شد و روی زمین پخش شد...تهیونگ با قیافه نگران یه قدم سمتت اومد...اون بهت اعتماد کامل داشت...و میدونست به قدری عاشقشی ک بهش خیانت نمیکنی!پس فقط نگران حال خودت بود...ولی تو....خیلی شک بهت وارد شد و میترسیدی تهیونگ درموردت بد فکر کنه!سرگیجه گرفتی و غش کردی...بعد اون هیچی نفهمیدی...ولی قبل بیهوشی کامل قیافه به شدت نگران تهیونگ و درگیری اون با پسر عموشو دیدی!
🎀چطورین نقلی قانومای خودم🎀
جیمین:دوست مثلا صمیمیشو دعوت کرده بود خونه...ولی دوستش با پرویی اصرار کرد شبو بمونه خونهتون...جیمین با تردید قبول کرد.چون میدونست که *اسکار* چه هیز هولیه..میترسید بلایی سرت بیاد...قبل خواب بهت گفت که درو قفل کنی و به هیچ وجه بیرون نری...
نصف شب بیدار شدی...به شدتتت تشنهت بود میخواستی نری بیرون ولی مجبور بودی...و چون چند شب قبل با جیمی دعوا کرده بودی هنوز دلخور بودی ازش...و نمیخواستی برای یه لیوان اب غرورت رو زیر پا بزاری و کوتاه بیای...اون باید اول معذرت میخواست...پس خیلی اروم پاشدی بری بیرون تا اب بخوری..قفل درو با احتیاط باز کردی و با ترس عجیبی بیرون رفتی ک خودتم دلیلش رو نمیدونستی...خیلی سریع وارد اشپزخونه شدی و یه لیوان اب خوردی..وقتی داشتی برمیگشتی کسی جلوی دهنت رو گرفت...اتفاقی ک میترسیدی بیوفته،،افتاد
دوست جیمی یا بهتره بگم دشمنی در قالب دوست...اون بود!داشت کشون کشون تورو به طرف اتاق مهمان میبرد...واقعا با کمال ناباوری داشت توی خونه خودت بهت اسیب میزد...خیلی سعی کردی خلاص بشی...در اهر محکم دستشو که جلوی دهنت بود گاز گرفتی...اخی از سر درد کشید دستاش شل شد و از موقعیت استفاده کردی و با بدو به طرف اتاق مشترکتون رفتی....با قدرت زیاد ک از سر ترس بود،،اسم جیمین رو صدا زدی...با دادت از خواب پرید...:چ..چی شده؟؟!!!!
با گریه بغلش کردی و ماجرارو براش توضیح دادی...جیمی با خشم زیاد بلند شد تا اون اسکار لعنتی رو دار بزنه..ولی خیلی دیر شده بود اون در رفته بود..جیمین به طرفت برگشت و محکم به بغلش فشوردت...جیمی:معذرت میخوام...خیلی متاسفم عزیزم نباید بهش اعتماد میکردم...متاسفم اگه روحیه پروانهاین بهم ریخت نفسم!من ...م...شونه سمت راستت خیس شد فهمیدی این پسر داره برای ترست و اشتباهش ک باعش شد اسیب ببینی گریه میکنه...و حالا تو باید جیمین رو اروم میکردی:))))
ته ته:رفته بودین خونه مادر تهیونگ...همه دعوت بودن...از جمله پسر عموش ک اصلا بهش حس خوبی نداشتی...همیشه به طرز عجیبی نگاهت میکرد و باعث میشد چندشت بشه...و از موقعیتی که برات به وجود میاره متنفر بشی ازش!....تو همسر بزرگترین رقیبش بودی...
اونجا همش سعی میکرد نزدیکت بشه...و تهیونگ متوجه موضوع بود و میدونست چقدر معذبی و بهش اخطار داده بود...اونم با مشت🦈🎀
به هرحال گذشت و رفت بعد شام داشتین ظرفارو دسته جمعی جمع میکردین ک تو گفتی من ظرفارو میشورم..چون نمیخواستی توی اون محیط خفه باشی!
تو اشپزخونه تنها بودی و دستی دور کمرت حلقه...حس غریبی بهت دست داد چون روحت تهیونگ رو حس میکرد..ولی فکر کردی تهیونگه...لبخندی زدی:عزیزمالان تموم میشه میام پیشت یکم صبر ک.....
برگشتی و با تهیونگ متعجب و پسر عموی کثیفش پشتت مواجه شدی!از شدت شک ظرفا از دستت ول شد و روی زمین پخش شد...تهیونگ با قیافه نگران یه قدم سمتت اومد...اون بهت اعتماد کامل داشت...و میدونست به قدری عاشقشی ک بهش خیانت نمیکنی!پس فقط نگران حال خودت بود...ولی تو....خیلی شک بهت وارد شد و میترسیدی تهیونگ درموردت بد فکر کنه!سرگیجه گرفتی و غش کردی...بعد اون هیچی نفهمیدی...ولی قبل بیهوشی کامل قیافه به شدت نگران تهیونگ و درگیری اون با پسر عموشو دیدی!
- ۱۳۵
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط