ابلیس
part 182
خسته روی کاناپه دراز کشیده بود و سرش رو از دسته مبل آویزون کرده بودو به سقف خیره شد و سیگار بین انگشت هاش دود میشد و پایین میرفت.
چویا نمیتونست کمکی بهش بکنه هر چی نباشه اون دوستش بود...شاید تنها دوستش...
سیگار رو به لباش رسوند و کام عمیقی ازش گرفت و دوباره دستش رو کنارش انداخت و دود رو آروم از دهنش بیرون داد.
چویا نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به هیرویا داد و وقتی دید خوابش برده لبخند زد...
یکی از دخترا رو صدا زد و با اومدنش ازش درخواست کرد که هیرویا رو سر جاش بزاره و بقیه رو مرخص کنه.
سمت دازای رفت و کنارش روی کاناپه نشست که دازای بدون هیچ حرکتی فقط مردمک چشمش رو سمت چویا چرخوند.
+ دازای!
_ خوبم
اجازه پرسیدن نداد ولی مشخص بود که خوب نیست.
سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کرد و یکی دیگه برداشت و روشنش کرد و نفسش رو بیرون داد.
چویا اخمی کرد...دازای خیلی وقت بود که سمت سیگار نمیرفت اما الان رسما داشت خودکشی میکرد!
روش خم شد و سیگارو از دستش گرفت و داخل جاسیگاری گذاشت و بوسه ای رو لبش زد
+ لطفا...نکش!
دازای روی کاناپه نشست و سرشو رو شونه ی چویا گذاشت...
+ میخوای...با کسی صحبت کنی؟
_ داری میگی برم پیش روانشناس؟
+ منظور بدی ندارم...فقط میخوام حالت زودتر خوب بشه
_ نمیخوام چون بهم دارو میده
+ برای خوب شدن حالت دارو میدن نه تفریح
_ نمیخوام چویا نمیرم
ناگهان نیشخندی رو لبش شکل گرفت که چویا سوالی نگاهش کرد که یهو گفت
_ گمشو!
" خودت منو نگه داشتی...تو هنوزم به من وابسته ای اوسامو "
_ دهنتو...ببند!
چویا سرش رو در آغوش گرفت و با بغض گفت
+ دازای بهش توجه نکن...اون مرده...وجود نداره بهش فکر نکن!
دازای با خونسردی گفت
_ چطور نمیبینش؟ اونجا وایساده
قطره اشکی از گوشه چشمش ریخت و بوسه ای رو سرش گذاشت
_ چو...بهش بگو بره
+ اگه فکر نکنی میره ، دازای منو ببین!
صورتش رو قاب گرفت و به چشمای سرد دازای نگاه کرد که خونسرد بهش نگاه میکردن
+ خواهش میکنم بزار بره...اون تورو ذره ذره نابود میکنه
دازای سکوت کرد و دوباره اون مرد رو پشت سر همسرش مشاهده کرد که پوزخند رو لبش داشت
" من بهت گفته بودم با چویا ازدواج نکن...اون در حد اندازه ی تو نیست یادت رفته تو چه جایگاهی داری؟ عشق برای تو ضعفه اون حالا هر طور که دلش بخواد تورو زیر پاش له میکنه...تو یه احمقی پسر "
دازای اخم کرد و غرید
_ اون همه چیز منه...گاله تو ببند تو هیچی نمیدونی
" تو قاتلش کردی...کاری کردی جرعت کنه رو من چاقو بکشه...تو باعث مرگ منی و باعث مرگ چویا هم میشی...تو آتیشی که خودت ساختی بسوز "
دازای نگاهشو به چویا داد و گفت
_ دروغ میگه...من...من نمیخواستم!
چویا نفس عمیقی کشید
+ اونی وجود نداره اینجا فقط من و توییم...هیچکس نیست لطفا تموم حواست رو به من بده
_ من دیوونه نیستم...من واقعا میبینمش چطور نمیتونی اون هیولا رو ببینی؟
چویا به اطرافش نگاه کرد...یه جوری باید حواسش رو پرت میکرد وگرنه اون توهم دازای رو به جنون میرسوند.
دستشو روی چشمای دازای گذاشت و بوسیدش که دازای عقب کشید
_ جلوی رئیس...نه چویا
+ اون لعنتی نیستش...هیچ جا نیست!!!!
بلند فریاد کشید و تموم توجه دازای رو دریافت کرد و حالا دازای دیگه صدای رئیس رو نمیشنید!
فورا از این موقعیت استفاده کرد و بوسیدش...باید کاری میکرد تا بخوابه وگرنه اتفاق خوشایندی نمیافتاد...چند روزی میگذشت که خواب نداشت و تا صبح به بیرون خیره می بود.
+ تو باید خوب بشی!
_ من دیوونه نیستم
+ میدونم عزیزم...ولی باید بریم پیش روانشناس
_ من جایی نمیام
دازای رو هول داد که روی کاناپه دراز کشید و روش نشست
_ چیکار میکنی چویا؟
لحن خشک و سردش رو عصابش بود...چرا دیگه اون نگاه رو نداشت...چویا اون نگاه رو میخواست اون لحن رو میخواست و میگرفت
+ امشب با من باش
_ نه حوصله ندارم
+ ازت نپرسیدم...میگم امشب رو باهم میگذرونیم
_ حسش رو ندارم...
________________________________________________________
ادامه دارد...
خسته روی کاناپه دراز کشیده بود و سرش رو از دسته مبل آویزون کرده بودو به سقف خیره شد و سیگار بین انگشت هاش دود میشد و پایین میرفت.
چویا نمیتونست کمکی بهش بکنه هر چی نباشه اون دوستش بود...شاید تنها دوستش...
سیگار رو به لباش رسوند و کام عمیقی ازش گرفت و دوباره دستش رو کنارش انداخت و دود رو آروم از دهنش بیرون داد.
چویا نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به هیرویا داد و وقتی دید خوابش برده لبخند زد...
یکی از دخترا رو صدا زد و با اومدنش ازش درخواست کرد که هیرویا رو سر جاش بزاره و بقیه رو مرخص کنه.
سمت دازای رفت و کنارش روی کاناپه نشست که دازای بدون هیچ حرکتی فقط مردمک چشمش رو سمت چویا چرخوند.
+ دازای!
_ خوبم
اجازه پرسیدن نداد ولی مشخص بود که خوب نیست.
سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کرد و یکی دیگه برداشت و روشنش کرد و نفسش رو بیرون داد.
چویا اخمی کرد...دازای خیلی وقت بود که سمت سیگار نمیرفت اما الان رسما داشت خودکشی میکرد!
روش خم شد و سیگارو از دستش گرفت و داخل جاسیگاری گذاشت و بوسه ای رو لبش زد
+ لطفا...نکش!
دازای روی کاناپه نشست و سرشو رو شونه ی چویا گذاشت...
+ میخوای...با کسی صحبت کنی؟
_ داری میگی برم پیش روانشناس؟
+ منظور بدی ندارم...فقط میخوام حالت زودتر خوب بشه
_ نمیخوام چون بهم دارو میده
+ برای خوب شدن حالت دارو میدن نه تفریح
_ نمیخوام چویا نمیرم
ناگهان نیشخندی رو لبش شکل گرفت که چویا سوالی نگاهش کرد که یهو گفت
_ گمشو!
" خودت منو نگه داشتی...تو هنوزم به من وابسته ای اوسامو "
_ دهنتو...ببند!
چویا سرش رو در آغوش گرفت و با بغض گفت
+ دازای بهش توجه نکن...اون مرده...وجود نداره بهش فکر نکن!
دازای با خونسردی گفت
_ چطور نمیبینش؟ اونجا وایساده
قطره اشکی از گوشه چشمش ریخت و بوسه ای رو سرش گذاشت
_ چو...بهش بگو بره
+ اگه فکر نکنی میره ، دازای منو ببین!
صورتش رو قاب گرفت و به چشمای سرد دازای نگاه کرد که خونسرد بهش نگاه میکردن
+ خواهش میکنم بزار بره...اون تورو ذره ذره نابود میکنه
دازای سکوت کرد و دوباره اون مرد رو پشت سر همسرش مشاهده کرد که پوزخند رو لبش داشت
" من بهت گفته بودم با چویا ازدواج نکن...اون در حد اندازه ی تو نیست یادت رفته تو چه جایگاهی داری؟ عشق برای تو ضعفه اون حالا هر طور که دلش بخواد تورو زیر پاش له میکنه...تو یه احمقی پسر "
دازای اخم کرد و غرید
_ اون همه چیز منه...گاله تو ببند تو هیچی نمیدونی
" تو قاتلش کردی...کاری کردی جرعت کنه رو من چاقو بکشه...تو باعث مرگ منی و باعث مرگ چویا هم میشی...تو آتیشی که خودت ساختی بسوز "
دازای نگاهشو به چویا داد و گفت
_ دروغ میگه...من...من نمیخواستم!
چویا نفس عمیقی کشید
+ اونی وجود نداره اینجا فقط من و توییم...هیچکس نیست لطفا تموم حواست رو به من بده
_ من دیوونه نیستم...من واقعا میبینمش چطور نمیتونی اون هیولا رو ببینی؟
چویا به اطرافش نگاه کرد...یه جوری باید حواسش رو پرت میکرد وگرنه اون توهم دازای رو به جنون میرسوند.
دستشو روی چشمای دازای گذاشت و بوسیدش که دازای عقب کشید
_ جلوی رئیس...نه چویا
+ اون لعنتی نیستش...هیچ جا نیست!!!!
بلند فریاد کشید و تموم توجه دازای رو دریافت کرد و حالا دازای دیگه صدای رئیس رو نمیشنید!
فورا از این موقعیت استفاده کرد و بوسیدش...باید کاری میکرد تا بخوابه وگرنه اتفاق خوشایندی نمیافتاد...چند روزی میگذشت که خواب نداشت و تا صبح به بیرون خیره می بود.
+ تو باید خوب بشی!
_ من دیوونه نیستم
+ میدونم عزیزم...ولی باید بریم پیش روانشناس
_ من جایی نمیام
دازای رو هول داد که روی کاناپه دراز کشید و روش نشست
_ چیکار میکنی چویا؟
لحن خشک و سردش رو عصابش بود...چرا دیگه اون نگاه رو نداشت...چویا اون نگاه رو میخواست اون لحن رو میخواست و میگرفت
+ امشب با من باش
_ نه حوصله ندارم
+ ازت نپرسیدم...میگم امشب رو باهم میگذرونیم
_ حسش رو ندارم...
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۶۶۰
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط