پارت ۱۹

پارت ۱۹
عاااااااـ
۳.
۲.
۱.
اکشننننننن💔😍

پارت بعدی

چیفویو چند لحظه به عسل نگاه کرد.
«منم خوشحالم که اومدم.»

عسل لبخند زد. «بالاخره یه حرف درست زدی.»

«فقط یکی؟»

«فعلاً.»

چیفویو خندید و دوباره به لیوانش نگاه کرد. چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، اما این بار هیچ‌کدام عجله‌ای برای شکستن سکوت نداشتند.

عسل آروم گفت: «می‌دونی چیه؟»

«هوم؟»

«فکر نمی‌کردم یه روز بشینم اینجا و با تو این‌قدر راحت حرف بزنم.»

چیفویو نگاهش کرد. «منم فکر نمی‌کردم.»

«پس چی شد؟»

«نمی‌دونم... شاید چون تو همون آدمی نیستی که اول فکر می‌کردم.»

عسل با تعجب پرسید: «یعنی اولش فکر می‌کردی چه‌جور آدمیم؟»

چیفویو کمی خندید. «دردسر.»

عسل با خنده گفت: «و الان؟»

«الانم دردسری.»

«چیفویووو!»

«ولی...» چیفویو مکث کرد و لبخندش آروم‌تر شد، «دردسر مورد علاقه‌م.»

عسل چند لحظه ساکت موند.

«این حرفت خیلی ضایع بود.»

«ولی خندیدی.»

«نخندیدم.»

«چرا، دیدم.»

عسل نگاهش رو پایین انداخت تا لبخندش دیده نشه.

چیفویو آروم گفت: «عسل؟»

«جان؟»

«یه چیزی رو هیچ‌وقت بهت نگفتم.»

عسل سرش رو بالا آورد. «چی؟»

چیفویو چند لحظه مردد موند.

«وقتی نباشی، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی بهت فکر می‌کنم.»

لبخند عسل کم‌کم محو شد و جاش رو به یه نگاه گرم داد.

«منم...»

چیفویو منتظر موند.

عسل با خجالت ادامه داد: «منم وقتی نیستی، دلم می‌خواد یکی بهم پیام بده و حرصمو دربیاره.»

چیفویو خندید. «یعنی دلت برای من تنگ می‌شه؟»

عسل سریع گفت: «نگفتم اینو!»

«ولی منظورت همین بود.»

«خودت هرجور دوست داری برداشت کن.»

چیفویو لبخند زد. «باشه. همین کارو می‌کنم.»

عسل هم خندید.

روز بعد از راه رسید و عسل وارد اتاق پدرش شد اما با صحنه ای که دید خشکش زد...

عاااااااـ
چرا تموم نمیشعهههژپزنیوبو
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط