تو هیچ وقت اضافی نبودی!
تو هیچ وقت اضافی نبودی!
هیونجین/ا.ت
P:2
اون روز بعد از اینکه تو نقاشیتو کامل کردی هیونجین ازت خواست که نقاشیتو بهش بدی تا بزنه به دیوار اتاقش و خب تو هم به عنوان کسی که حالا لقب خواهر کوچیکتره هیونجین رو گرفته بود اینکارو کردی و نقاشیتو دادی بهش البته پایینش، هم اسمت رو نوشتی هم تاریخ نوشتی که هیونجین هیچ وقت این روز رو فراموش نکنه..!
اونجا شما دوتا نقاشیتو با هم به دیوار اتاق هیونجین زدید و بعد از اتمام کارتون هیونجین بهت گفت که بری و آماده بشی، تو داشتی میرفتی که یهو برگشتی و یچیزی به هیونجین گفتی..!
ا.ت: داداش!
هیونجین: بله؟
ا.ت: میگم...الان که ما خواهر برادریم اشکال نداره استی ها اینو بدونن؟
هیونجین: چرا باید اشکال داشته باشه؟
-تو الان خواهر کوچیکتره منی اینو همه دنیا باید بدونن
(اومد سمتت و موهاتو بهم ریخت)
ا.ت: هیی اوپا نکن من تازه موهامو شونه کرده بودم!
هیونجین: اشکال نداره دوباره شونه میکنی حالا برو و آماده شو!
ا.ت: خیلی خب بابا رفتم
بعد از رفتنت هیونجین تنها موند و همونطور رو به روی دری که حالا بسته شده بود ایستاد..
هیونجین: ایکاش این یه قرار بود و تو به عنوان کسی بیشتر از خواهرم همراهم میومدی..!
بعد از اون برگشت و رفت سمت کمد لباس هاش و بعد از انتخاب لباس مدنظر شروع به پوشیدن کرد..
بعد از پانزده دقیقه از اتاق بیرون اومد و رفت و تو پذیرایی رو مبل نشست تا تو بیای..
زمانی که صدای چفت شدن در رو شنید سرش رو برگردوند و با تو که حالا بیشتر شبیه یه دختر بچه شده بودی مواجه شد..!
زبونش بند اومده بود و نمیدونست چی باید بگه..
تو با اون دامن سفید با پاپیون های مشکی کوچیک و یه تاپ مشکی تنگ و یه لباس آستین دار دکمه دار سفید واقعا قشنگ شده بودی..
و...و اون موهای باز و کلاه حصیری لبه دار استایلت رو کامل تر و البته قشنگ تر کرده بود..!
ا.ت: اوپا چرا اینطوری نگام میکنی؟
هیونجین: چی؟؟ هیچی بیا بریم
با هم از خونه خارج شدید و شروع به حرکت کردید..
بی مقصد قدم برمیداشتید مثل اینکه امروز تصمیم گرفته بودید بزارید پاهاتون بجای مغزتون راهتون رو نشونتون بده..!
همونطور که قدم میزدید به یه مغازه بستی فروشی رسیدید هیونجین وایساد و همین باعث شد تو هم دست از حرکت کردن برداری..
ا.ت: چیشد؟
هیونجین: هیچی فقط میخواهم بستی بگیرم
-میخوام با اجیم بستی بخورم🫠
-تو چه طعمی میخوای؟
ا.ت: اوه خب...توت فرنگی😁
هیونجین: باشه همینجا بمون تا من بیام
-جایی نری هاا
ا.ت: چشم قربان🫡
هیونجین رفا داخل مغازه بستی فروشی و تو اون بیرون منتظرش موندی..
چون ممکن بود هیونجین یکم کارش طول بکشه برای همین یکم از مغازه فاصله گرفتی و رفتی رو سکو های جلوی مغازه نشستی..
همونطور که نشسته بودی و داشتی به اطراف نگاه میکردی که یهو چندتا دختر با روپوش مدرسه رو کمی دورتر دیدی..
اونا داشتن با صدای بلندی حرف میزدن پس راحت میتونستی صداشون رو بشنوی..
_: جدی با خودش چی فک کرده؟
_:وای باورم نمیشه اون واقعا همچین چیزی رو از هیونجین خواسته؟
_:آره دیگه حتما رفته بهش گفته اوپا بزار من خواهر کوچیکترتموندی
_:هیونجینم که خیلی مهربونه حتما گفته که بزار دلشون نشکنم و قبول کنم
_: مطمئنم که هیونجینم داره بزور تحمل میکنه!
هیونجین واقعا همچین احساسی بهش داشت؟
اون دختر واقعا عذاب آور بود؟
برای دیگران دردسر درست میکرد؟
هیونجین مجبور شد که درخواستش رو قبول کنه؟
اما...اما هیونجین که خیلی خوب باهاش رفتار کرد!
این امکان نداشت!
ولی...چرا نمیتونست باور کنه؟
چرا نمیتونست باور کنه که هیونجین همچین احساسی بهش نداشت؟
اون دخترا واقعا سنگدل بودن که همچین چیزایی رو گفتن..!
چطور دلشون میومد قلب ینفر دیگه رو برای شادی و خنده خودشون بشکنن؟
.....
یکم که گذشت هیونجین از مغازه اومد بیرون.
دوتا بستی دستش بود یکی توت فرنگی و اون یکی شکلاتی..
بستنی توت فرنگی رو گرفت جلوی ا.ت..
هیونجین: ا.ت ببخشید خیلی طول کشید!
-خسته که نیستی؟
ا.ت که تا اون موقع ذهنش درگیر حرفای اون دخترا بود با صدای هیونجین به خودش اومد..
ا.ت: چرا یکم خسته شدم..!
-میشه برگردیم خوابگاه؟(صدای اروم)
هیونجین: اوه باشه؛ بیا بریم!
هیونجین زمانی که از بستی فروشی اومد بیرون و چهره گرفته ا.ت رو دید متوجه شد که یه اتفاقی افتاده..
میخواست از خود ا.ت بپرسه اما میدونست که اون جوابش رو نمیده و هرجور شده میپیچیونتش..
یکم که گذشت رسیدن به خوابگاه..!
به محض ورودشون ا.ت کفشاش رو درآورد و بعد از گذاشتن تو جای خودش مستقیم رفت سمت اتاقش..
هیونجین/ا.ت
P:2
اون روز بعد از اینکه تو نقاشیتو کامل کردی هیونجین ازت خواست که نقاشیتو بهش بدی تا بزنه به دیوار اتاقش و خب تو هم به عنوان کسی که حالا لقب خواهر کوچیکتره هیونجین رو گرفته بود اینکارو کردی و نقاشیتو دادی بهش البته پایینش، هم اسمت رو نوشتی هم تاریخ نوشتی که هیونجین هیچ وقت این روز رو فراموش نکنه..!
اونجا شما دوتا نقاشیتو با هم به دیوار اتاق هیونجین زدید و بعد از اتمام کارتون هیونجین بهت گفت که بری و آماده بشی، تو داشتی میرفتی که یهو برگشتی و یچیزی به هیونجین گفتی..!
ا.ت: داداش!
هیونجین: بله؟
ا.ت: میگم...الان که ما خواهر برادریم اشکال نداره استی ها اینو بدونن؟
هیونجین: چرا باید اشکال داشته باشه؟
-تو الان خواهر کوچیکتره منی اینو همه دنیا باید بدونن
(اومد سمتت و موهاتو بهم ریخت)
ا.ت: هیی اوپا نکن من تازه موهامو شونه کرده بودم!
هیونجین: اشکال نداره دوباره شونه میکنی حالا برو و آماده شو!
ا.ت: خیلی خب بابا رفتم
بعد از رفتنت هیونجین تنها موند و همونطور رو به روی دری که حالا بسته شده بود ایستاد..
هیونجین: ایکاش این یه قرار بود و تو به عنوان کسی بیشتر از خواهرم همراهم میومدی..!
بعد از اون برگشت و رفت سمت کمد لباس هاش و بعد از انتخاب لباس مدنظر شروع به پوشیدن کرد..
بعد از پانزده دقیقه از اتاق بیرون اومد و رفت و تو پذیرایی رو مبل نشست تا تو بیای..
زمانی که صدای چفت شدن در رو شنید سرش رو برگردوند و با تو که حالا بیشتر شبیه یه دختر بچه شده بودی مواجه شد..!
زبونش بند اومده بود و نمیدونست چی باید بگه..
تو با اون دامن سفید با پاپیون های مشکی کوچیک و یه تاپ مشکی تنگ و یه لباس آستین دار دکمه دار سفید واقعا قشنگ شده بودی..
و...و اون موهای باز و کلاه حصیری لبه دار استایلت رو کامل تر و البته قشنگ تر کرده بود..!
ا.ت: اوپا چرا اینطوری نگام میکنی؟
هیونجین: چی؟؟ هیچی بیا بریم
با هم از خونه خارج شدید و شروع به حرکت کردید..
بی مقصد قدم برمیداشتید مثل اینکه امروز تصمیم گرفته بودید بزارید پاهاتون بجای مغزتون راهتون رو نشونتون بده..!
همونطور که قدم میزدید به یه مغازه بستی فروشی رسیدید هیونجین وایساد و همین باعث شد تو هم دست از حرکت کردن برداری..
ا.ت: چیشد؟
هیونجین: هیچی فقط میخواهم بستی بگیرم
-میخوام با اجیم بستی بخورم🫠
-تو چه طعمی میخوای؟
ا.ت: اوه خب...توت فرنگی😁
هیونجین: باشه همینجا بمون تا من بیام
-جایی نری هاا
ا.ت: چشم قربان🫡
هیونجین رفا داخل مغازه بستی فروشی و تو اون بیرون منتظرش موندی..
چون ممکن بود هیونجین یکم کارش طول بکشه برای همین یکم از مغازه فاصله گرفتی و رفتی رو سکو های جلوی مغازه نشستی..
همونطور که نشسته بودی و داشتی به اطراف نگاه میکردی که یهو چندتا دختر با روپوش مدرسه رو کمی دورتر دیدی..
اونا داشتن با صدای بلندی حرف میزدن پس راحت میتونستی صداشون رو بشنوی..
_: جدی با خودش چی فک کرده؟
_:وای باورم نمیشه اون واقعا همچین چیزی رو از هیونجین خواسته؟
_:آره دیگه حتما رفته بهش گفته اوپا بزار من خواهر کوچیکترتموندی
_:هیونجینم که خیلی مهربونه حتما گفته که بزار دلشون نشکنم و قبول کنم
_: مطمئنم که هیونجینم داره بزور تحمل میکنه!
هیونجین واقعا همچین احساسی بهش داشت؟
اون دختر واقعا عذاب آور بود؟
برای دیگران دردسر درست میکرد؟
هیونجین مجبور شد که درخواستش رو قبول کنه؟
اما...اما هیونجین که خیلی خوب باهاش رفتار کرد!
این امکان نداشت!
ولی...چرا نمیتونست باور کنه؟
چرا نمیتونست باور کنه که هیونجین همچین احساسی بهش نداشت؟
اون دخترا واقعا سنگدل بودن که همچین چیزایی رو گفتن..!
چطور دلشون میومد قلب ینفر دیگه رو برای شادی و خنده خودشون بشکنن؟
.....
یکم که گذشت هیونجین از مغازه اومد بیرون.
دوتا بستی دستش بود یکی توت فرنگی و اون یکی شکلاتی..
بستنی توت فرنگی رو گرفت جلوی ا.ت..
هیونجین: ا.ت ببخشید خیلی طول کشید!
-خسته که نیستی؟
ا.ت که تا اون موقع ذهنش درگیر حرفای اون دخترا بود با صدای هیونجین به خودش اومد..
ا.ت: چرا یکم خسته شدم..!
-میشه برگردیم خوابگاه؟(صدای اروم)
هیونجین: اوه باشه؛ بیا بریم!
هیونجین زمانی که از بستی فروشی اومد بیرون و چهره گرفته ا.ت رو دید متوجه شد که یه اتفاقی افتاده..
میخواست از خود ا.ت بپرسه اما میدونست که اون جوابش رو نمیده و هرجور شده میپیچیونتش..
یکم که گذشت رسیدن به خوابگاه..!
به محض ورودشون ا.ت کفشاش رو درآورد و بعد از گذاشتن تو جای خودش مستقیم رفت سمت اتاقش..
- ۱۹۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط