Pt.19✨💜
Pt.19✨💜
به سمت در میروم. کلیدم را در میاورم و در سوراخ فرو میکنم. تمام لحظات رو دوره میکنم. یاد آوری اینکه چرا تاحالا زندهام...؟
به درون خانه میرم. وقتی از یه جای خیلی سرد به یکجای خیلی گرم میری حس عجیب و خوبی است. کتم را داشتم آویزان میکردم که صدای پای بسیار سریعی میشنوم. سر برمیگردانم و میبینم که نیکا با سر و وضعی آشفته آمده. با لحنی آرام و کمی خواب آلودگی می گویم:«چیشده؟ نخوابیدی چرا؟» نیکا جوابم را نمیدهد ولی سریع من را بغل میکند می گوید:«اوه...تو کجا بودییی؟...کجا رفته بودی؟...نگرانت شدم.... .» انگار خیلی نگرانش کردم ، دستانم را آرام روی پشت نیکا میگذارم و منم آرام بغلش میکنم. سعی میکنم دیگر اینجوری نگرانش نکنم...
از بغل هم در میایم او می گوید:«حالا فعلآ برو لباس هایت رو عوض کن برین بخوابیم مهم نیست کجا بودی ولی ایندفعه فقط چشم پوشی میکنم، دفعه ی بعد خدا باید بهت رحم کنه...» قسمت آخر حرفش را کمی با خنده می گوید خودم هم خنده ام میگیرد و با خنده ای که بر لب داشتم گفتم:«باشه، دیگه اینجوری بی خبر نمیرم.» ته قلبم احساس گرمی میکردم. نیکا باید همون اول از قدم هایی که در رفتن به اتاقم داشتم می فهمید. یه قدم جلو بپر ، یه قدم جلو بپر و آهنگی آرام که زمزمه میشد. لباس هایما را عوض کردم و با نیکا هر کدوم رفتیم تو اتاق هایمان رفتیم. دراز میکشم، به سقف خیره میشم.
برای ادامه:
۵ تا لایک♡
#جونگکوک #فیکشن#راز_ستارۀ_درخشان
به سمت در میروم. کلیدم را در میاورم و در سوراخ فرو میکنم. تمام لحظات رو دوره میکنم. یاد آوری اینکه چرا تاحالا زندهام...؟
به درون خانه میرم. وقتی از یه جای خیلی سرد به یکجای خیلی گرم میری حس عجیب و خوبی است. کتم را داشتم آویزان میکردم که صدای پای بسیار سریعی میشنوم. سر برمیگردانم و میبینم که نیکا با سر و وضعی آشفته آمده. با لحنی آرام و کمی خواب آلودگی می گویم:«چیشده؟ نخوابیدی چرا؟» نیکا جوابم را نمیدهد ولی سریع من را بغل میکند می گوید:«اوه...تو کجا بودییی؟...کجا رفته بودی؟...نگرانت شدم.... .» انگار خیلی نگرانش کردم ، دستانم را آرام روی پشت نیکا میگذارم و منم آرام بغلش میکنم. سعی میکنم دیگر اینجوری نگرانش نکنم...
از بغل هم در میایم او می گوید:«حالا فعلآ برو لباس هایت رو عوض کن برین بخوابیم مهم نیست کجا بودی ولی ایندفعه فقط چشم پوشی میکنم، دفعه ی بعد خدا باید بهت رحم کنه...» قسمت آخر حرفش را کمی با خنده می گوید خودم هم خنده ام میگیرد و با خنده ای که بر لب داشتم گفتم:«باشه، دیگه اینجوری بی خبر نمیرم.» ته قلبم احساس گرمی میکردم. نیکا باید همون اول از قدم هایی که در رفتن به اتاقم داشتم می فهمید. یه قدم جلو بپر ، یه قدم جلو بپر و آهنگی آرام که زمزمه میشد. لباس هایما را عوض کردم و با نیکا هر کدوم رفتیم تو اتاق هایمان رفتیم. دراز میکشم، به سقف خیره میشم.
برای ادامه:
۵ تا لایک♡
#جونگکوک #فیکشن#راز_ستارۀ_درخشان
- ۱۲۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط