هشداری برای خواننده
هشداری برای خواننده :
اگر در خود احساس بلوغ پذیرفتن قسمت های تلخ یک جامعه و ناگفته های سیاه را دارید ، میتوانید این بخش را بخوانید و در غیر این صورت ، خواندن این پیوست ها به شما توصیه نمیشود . چرا که در این اپلیکشن با یک ریپورت ساده مطالب پاک میشوند و امکان فراهم کردن دوباره مطلب نیست . لطفا مراقبت کنید. این هشدار برای خوانندگان ویسگون میباشد. (نگار|لونا)
90^ پیوست ، صفحه اول
داشتم صفحات قبلی را از سر بیکاری مرور میکردم و متوجه شدم که خوب است جهت شفاف سازی و عدم سردرگمی یک سیر زمانی شفافی به وجود بیاورم که درباره گذشته ی من گیجی به وجود نیاید ( البته میدانم کسی اینجا را بجز خودم نمی خواند! * مینا یک شکلک چک و چوله به معنای شوخی و خنده آخر این پرانتز کشیده *) .
میدانم این دفتر برای اوست اما او تمام ماجرا نیست . او مهرِ میناست و مینا هم بخشی از ماجراست .
زندگی من به چند بخش تقسیم می شود :
1. از بدو تولد تا یک سال و چند ماه ، پدر و مادر داشتم .
2. از آن به بعد تا چهارده سالگی ، مادر و ناپدری داشتم . مدرسه نمی رفتم و فقط سواد خواندن و نوشتن در حدی که مادرم یادم داده بود ، بلد بودم . با اینحال عاشق کتاب بودم و رویای نوشتن داستان های کودکانه در سر میپروراندم .
3. از چهارده تا بیست و دو سالگی ، برده ی ناپدری ام بودم . سیاه ترین دوران عمرم بود . ناپدری ام مهران بیچاره را از اول نوجوانی معتاد شیشه و هروئین کرد ، تا برای یک اونس مواد مثل خر برایش کار کند . مهران دوازده-سیزده ساله ، جیب بر شد . دزدی میکرد و در ازایش مواد دریافت میکرد . من هم که حکم دستگاه ای .تی .ام برای آن خوک نجس داشتم . سالها گذشته ولی هنوز وقت یاد آوری ، دستانم می لرزند . هر شب ، سی و سه دلار . بقدری کتک میخوردم که بدن نحیفم فرصت باردار شدن پیدا نمی کرد ، دچار سِقط میشدم . حیف این برگه ها که به یاد آوری خاطراتی نحس بگذرند .
اینجای کار هنوز هم مدرسه نمی رفتم ، ولی تلاش میکردم داستان بنویسم . از آنجایی که خیلی زندگی ام سیاه بود ، داستان هایم هم درباره دختر های سیاه بخت و تجاوز و تعدی و مرگ بود . من در آن زمان انگلیسی را فقط در حد محاوره و گفتمان بلد بودم هیچ چیزی نمی توانستم با خط لاتین بنویسم . فقط نوشتار فارسی را بلد بودم و همان را هم بسیار ناشیانه و مبتدی ، کسی حاضر به انتشار نوشته های من نمی شد . غلط املایی بسیار داشتم و بعضاً ایمیل دریافت میکردم که خواننده با خواندن داستان های تراژدی و ترسناکم دچار تهوع و استفراغ و یا افسردگی بالینی شده ! تصور میکردند من بیمار ذهنی هستم که چنین چیز هایی کتابت میکنم درصورتی که من یک فرد آسیب دیده بودم و چیز هایی که با نوشتن به اشتراک میگذاشتم بیماری ذهنی من نبود ، بلکه تجارب و لحظات ملموس دوران نوجوانی من بود . بیست و دو ساله که بودم با سیما دوست شدم که نه سال از من کوچک تر بود . مدرسه میرفت ، هنرستان . میگفت عاشق نحوه توضیحات من شده و خیلی کاراکتر های داستانی ام را دوست دارد . عکس یک دختر کشیده بود و برایم فرستاده بود ، میگفت کاراکتر اصلی ام را کشیده . وقتی می پرسید چطور انقدر دقیق توصیف موصوفات میکنم میپیچاندم . می گفتم بقیه برایم تعریف کرده اند ، رویم نمی شد بگویم خودم همه را تجربه کرده ام .
4. مهران از همه جا بی خبر ، یک شب زودتر به خانه آمد . مرا زیر ناپدریمان دید . غیرت ایرانی اش گل کرد ، با چاقوی جیبی اش گردن کلفت ناپدری را درید و جوری به جانش افتاد که دل و روده اش کف کاشی های خانه مان ریخت . از بیست دو تا بیست و چهار سالگی با مهران زندگی کردم . مهران که دو سال از من کوچک تر بود ، وقتی مواد به او نمیرسید ، هار میشد و سیاه و کبودم می کرد . در باقی موارد کاری به کارم نداشت . من مدرسه شبانه مهاجران و پناهندگان ایالت ایووا میرفتم و آن زمان با میکا آشنا و دوست شدم ؛ مهران هم میرفت دزدی و خفت گیری ، مواد خرید و فروش میکرد . ما کاری به کار همدیگر نداشتیم . پول دزدی مهران خرج شیره تریاکش میشد و من هم یاد گرفته بودم دستگاه ای .تی .ام خودم باشم . من و میکا برای خودمان کار میکردیم ، به اصطلاح روسپی خودمان بودیم . خرج مدرسه ام را خودم در می آوردم . با اینحال بعضی اوقات کاسپی برادرم خوب جلو نمی رفت ، مرا شدیدا مورد ضرب و شتم قرار میداد و پولهایم را می دزدید .
اگر در خود احساس بلوغ پذیرفتن قسمت های تلخ یک جامعه و ناگفته های سیاه را دارید ، میتوانید این بخش را بخوانید و در غیر این صورت ، خواندن این پیوست ها به شما توصیه نمیشود . چرا که در این اپلیکشن با یک ریپورت ساده مطالب پاک میشوند و امکان فراهم کردن دوباره مطلب نیست . لطفا مراقبت کنید. این هشدار برای خوانندگان ویسگون میباشد. (نگار|لونا)
90^ پیوست ، صفحه اول
داشتم صفحات قبلی را از سر بیکاری مرور میکردم و متوجه شدم که خوب است جهت شفاف سازی و عدم سردرگمی یک سیر زمانی شفافی به وجود بیاورم که درباره گذشته ی من گیجی به وجود نیاید ( البته میدانم کسی اینجا را بجز خودم نمی خواند! * مینا یک شکلک چک و چوله به معنای شوخی و خنده آخر این پرانتز کشیده *) .
میدانم این دفتر برای اوست اما او تمام ماجرا نیست . او مهرِ میناست و مینا هم بخشی از ماجراست .
زندگی من به چند بخش تقسیم می شود :
1. از بدو تولد تا یک سال و چند ماه ، پدر و مادر داشتم .
2. از آن به بعد تا چهارده سالگی ، مادر و ناپدری داشتم . مدرسه نمی رفتم و فقط سواد خواندن و نوشتن در حدی که مادرم یادم داده بود ، بلد بودم . با اینحال عاشق کتاب بودم و رویای نوشتن داستان های کودکانه در سر میپروراندم .
3. از چهارده تا بیست و دو سالگی ، برده ی ناپدری ام بودم . سیاه ترین دوران عمرم بود . ناپدری ام مهران بیچاره را از اول نوجوانی معتاد شیشه و هروئین کرد ، تا برای یک اونس مواد مثل خر برایش کار کند . مهران دوازده-سیزده ساله ، جیب بر شد . دزدی میکرد و در ازایش مواد دریافت میکرد . من هم که حکم دستگاه ای .تی .ام برای آن خوک نجس داشتم . سالها گذشته ولی هنوز وقت یاد آوری ، دستانم می لرزند . هر شب ، سی و سه دلار . بقدری کتک میخوردم که بدن نحیفم فرصت باردار شدن پیدا نمی کرد ، دچار سِقط میشدم . حیف این برگه ها که به یاد آوری خاطراتی نحس بگذرند .
اینجای کار هنوز هم مدرسه نمی رفتم ، ولی تلاش میکردم داستان بنویسم . از آنجایی که خیلی زندگی ام سیاه بود ، داستان هایم هم درباره دختر های سیاه بخت و تجاوز و تعدی و مرگ بود . من در آن زمان انگلیسی را فقط در حد محاوره و گفتمان بلد بودم هیچ چیزی نمی توانستم با خط لاتین بنویسم . فقط نوشتار فارسی را بلد بودم و همان را هم بسیار ناشیانه و مبتدی ، کسی حاضر به انتشار نوشته های من نمی شد . غلط املایی بسیار داشتم و بعضاً ایمیل دریافت میکردم که خواننده با خواندن داستان های تراژدی و ترسناکم دچار تهوع و استفراغ و یا افسردگی بالینی شده ! تصور میکردند من بیمار ذهنی هستم که چنین چیز هایی کتابت میکنم درصورتی که من یک فرد آسیب دیده بودم و چیز هایی که با نوشتن به اشتراک میگذاشتم بیماری ذهنی من نبود ، بلکه تجارب و لحظات ملموس دوران نوجوانی من بود . بیست و دو ساله که بودم با سیما دوست شدم که نه سال از من کوچک تر بود . مدرسه میرفت ، هنرستان . میگفت عاشق نحوه توضیحات من شده و خیلی کاراکتر های داستانی ام را دوست دارد . عکس یک دختر کشیده بود و برایم فرستاده بود ، میگفت کاراکتر اصلی ام را کشیده . وقتی می پرسید چطور انقدر دقیق توصیف موصوفات میکنم میپیچاندم . می گفتم بقیه برایم تعریف کرده اند ، رویم نمی شد بگویم خودم همه را تجربه کرده ام .
4. مهران از همه جا بی خبر ، یک شب زودتر به خانه آمد . مرا زیر ناپدریمان دید . غیرت ایرانی اش گل کرد ، با چاقوی جیبی اش گردن کلفت ناپدری را درید و جوری به جانش افتاد که دل و روده اش کف کاشی های خانه مان ریخت . از بیست دو تا بیست و چهار سالگی با مهران زندگی کردم . مهران که دو سال از من کوچک تر بود ، وقتی مواد به او نمیرسید ، هار میشد و سیاه و کبودم می کرد . در باقی موارد کاری به کارم نداشت . من مدرسه شبانه مهاجران و پناهندگان ایالت ایووا میرفتم و آن زمان با میکا آشنا و دوست شدم ؛ مهران هم میرفت دزدی و خفت گیری ، مواد خرید و فروش میکرد . ما کاری به کار همدیگر نداشتیم . پول دزدی مهران خرج شیره تریاکش میشد و من هم یاد گرفته بودم دستگاه ای .تی .ام خودم باشم . من و میکا برای خودمان کار میکردیم ، به اصطلاح روسپی خودمان بودیم . خرج مدرسه ام را خودم در می آوردم . با اینحال بعضی اوقات کاسپی برادرم خوب جلو نمی رفت ، مرا شدیدا مورد ضرب و شتم قرار میداد و پولهایم را می دزدید .
- ۴.۲k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط