پارت سوم
پارت سوم
________________🍃🌧
پروانه های درونمون
ویوی گیو:
رفتم بیرون سمت امارت پروانه بارون قطع شده بود ولی هوا خنک بود رفتم داخل امارت شینوبو توی اتاقش بود در زدم و وارد شدم
ش.و: آ سلام تمیوکا می خواستم اتفاقا بهت زنگ بزنم
گ.و:سلام کوچو خوب بیا بریم رستوران
ش.و:باشه الان میام
شینوبو اومد و همراه گیو به رستوران رفت گیو دست شینوبو رو گرفته بود و شینوبو تاحالا انقدر به گیو نزدیک نشده بود
ش.و:آ حالا گیو چرا یهو امروز گفتی بریم شام بیرون
گ.و : اممم همین طوری چی بود کاری داشتی؟
ش.و : نه همینطوری پرسیدم آخه فک میکردم تو خیلی ساکت و کسل کننده ای😅
گ.و: خوب اشتباه فکر می کردی اتفاقا منم فکر می کردم تو آدم خیلی مغروری هستی 🤭
شینوبو عصبی بود ولی باهمون لبخند همیشگی گفت: خوب توهم اشتباه می کردی و خندید
گیو هم پوزخندی زد و کمی خندید
ش.و تعجب کرد چون تاحالا لبخندشو ندیده بود
ش.و: چه جالب پس لبخند می تونی بزنی
گ.و کمی صورتش توهم رفت و گفت
آره می تونم ولی زیاد پیش بقیه اینکارو نمی کنم
ش.و: اوهوم باشه لازم نیست اخم کنی حالا
گ.و : می گم امروز.. تانجیرو اومده بود
ش.و: اها چیکار داشت؟
گ.و : شاید باورت نشه ولی گفت که من بهت بگم اون از کانائو خوشش میاد
ش.و: وایسا وایسا اصلا چرا به تو گفته که اینو بهم بگی؟
گ.و: نمی دونم فک کنم فکر می کنه منو تو توی رابطه ایم
ش.ولپاش گل انداخت و گفت: چی کی حرفو زده؟؟؟
گ.و : تانجیرو گفت تو گفتی! اون راست میگه ؟ واقعا.. واقعا منو تو .. دو..دوست داری؟
ش.و : آ آ خوب آره
⭐️🍃______///\\\_____⭐️🍃
پایان این پارت
می دونم کم بود ولی حوصله نوشتن نداشتم😮💨
پس باباییی🫂🧚♀️🦋
________________🍃🌧
پروانه های درونمون
ویوی گیو:
رفتم بیرون سمت امارت پروانه بارون قطع شده بود ولی هوا خنک بود رفتم داخل امارت شینوبو توی اتاقش بود در زدم و وارد شدم
ش.و: آ سلام تمیوکا می خواستم اتفاقا بهت زنگ بزنم
گ.و:سلام کوچو خوب بیا بریم رستوران
ش.و:باشه الان میام
شینوبو اومد و همراه گیو به رستوران رفت گیو دست شینوبو رو گرفته بود و شینوبو تاحالا انقدر به گیو نزدیک نشده بود
ش.و:آ حالا گیو چرا یهو امروز گفتی بریم شام بیرون
گ.و : اممم همین طوری چی بود کاری داشتی؟
ش.و : نه همینطوری پرسیدم آخه فک میکردم تو خیلی ساکت و کسل کننده ای😅
گ.و: خوب اشتباه فکر می کردی اتفاقا منم فکر می کردم تو آدم خیلی مغروری هستی 🤭
شینوبو عصبی بود ولی باهمون لبخند همیشگی گفت: خوب توهم اشتباه می کردی و خندید
گیو هم پوزخندی زد و کمی خندید
ش.و تعجب کرد چون تاحالا لبخندشو ندیده بود
ش.و: چه جالب پس لبخند می تونی بزنی
گ.و کمی صورتش توهم رفت و گفت
آره می تونم ولی زیاد پیش بقیه اینکارو نمی کنم
ش.و: اوهوم باشه لازم نیست اخم کنی حالا
گ.و : می گم امروز.. تانجیرو اومده بود
ش.و: اها چیکار داشت؟
گ.و : شاید باورت نشه ولی گفت که من بهت بگم اون از کانائو خوشش میاد
ش.و: وایسا وایسا اصلا چرا به تو گفته که اینو بهم بگی؟
گ.و: نمی دونم فک کنم فکر می کنه منو تو توی رابطه ایم
ش.ولپاش گل انداخت و گفت: چی کی حرفو زده؟؟؟
گ.و : تانجیرو گفت تو گفتی! اون راست میگه ؟ واقعا.. واقعا منو تو .. دو..دوست داری؟
ش.و : آ آ خوب آره
⭐️🍃______///\\\_____⭐️🍃
پایان این پارت
می دونم کم بود ولی حوصله نوشتن نداشتم😮💨
پس باباییی🫂🧚♀️🦋
- ۱.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط