شب گذشته که باران آمده بود روی زمین لیز خورده و جایی کنار ...
1
شب گذشته که باران آمده بود ، روی زمین لیز خورده و جایی کنار جوی آب افتاده بود که هیچکس او را نمیدید .
وقتی بیدار شد ، تمام هیکلش در از گِل بود .
دستش بخاطر تزریق یک چیزی ، باد کرده بود و روی شکمش جای یک چاقوی عمیق بود .
او همیشه صرفاً فقط یک کیف پول را در جیبش نمیگذارد ، بلکه در آستین هایش هم اسکناس هایی مخفی میکند .
پس حالا که یکف پولش را دزدیده بودند ، چیزی داشت تا بتواند زنده نگه اش دارد .
2
وقتی توانست خودش را از کفِ خیابان جمع کند ، فهمید که زخمِ چاقو عمیق تر از این حرفلست .
او اصلا نمیتوانست تکان بخورد .
به هر حال هر طور شده بلند شد و از کوچه بیرون آمد ، به یک بوتیک ارزان رفت و لباس جدیدی خرید .
فروشنده که از خونِ زخم او و همینطور لباس پر از لکه های گِل او ترسیده بود ، نتوانست جلوی پول مقاومتی کند .
سپس یک اسپری گران خرید و همه اش را روی خودش خالی کرد !
3
آفتاب که بالا آمد او زخمی بود .
چشمانش به زور باز میماند ، اما خب ... لباس خیلی تمیز و جالبی پوشیده بود .
طوری که همه به او نگاه میکردند .
به نزدیکترین پارک رفت ، از یک باغبان پرسید که دستشویی پارک کجاست .
و او به یک کلبه آجری کوچک اشاره کرد که ده متر دورتر بود .
و اشاره اش آنقدر ناتوان بود که احساس کرد از او متنفر است ، اما میخواهد آدرس را به او بدهد زیرا مجبور است .
باغبان مثل سگ بهش چشم دوخته بود و لباسش رو نگاه میکرد .
این ده متر را شروع کرد ، چند جوانِ همسن و سالِ خودش محکم به وی تنه زدن و رفتن .
به دستشویی که رسید ، وارد یکی از آنها شد ، درب فلزی را محکم کوبید و چفت اش را بست .
لباسش را بالا زد .
پشتِ آن لباس تمیز ، یک زخم عمیق چشم باز کرد .
وقتی زخم را بیشتر کشید ، خون تیزی درخشید ...
باورش نمیشد خونِ او است .
شب گذشته که باران آمده بود ، روی زمین لیز خورده و جایی کنار جوی آب افتاده بود که هیچکس او را نمیدید .
وقتی بیدار شد ، تمام هیکلش در از گِل بود .
دستش بخاطر تزریق یک چیزی ، باد کرده بود و روی شکمش جای یک چاقوی عمیق بود .
او همیشه صرفاً فقط یک کیف پول را در جیبش نمیگذارد ، بلکه در آستین هایش هم اسکناس هایی مخفی میکند .
پس حالا که یکف پولش را دزدیده بودند ، چیزی داشت تا بتواند زنده نگه اش دارد .
2
وقتی توانست خودش را از کفِ خیابان جمع کند ، فهمید که زخمِ چاقو عمیق تر از این حرفلست .
او اصلا نمیتوانست تکان بخورد .
به هر حال هر طور شده بلند شد و از کوچه بیرون آمد ، به یک بوتیک ارزان رفت و لباس جدیدی خرید .
فروشنده که از خونِ زخم او و همینطور لباس پر از لکه های گِل او ترسیده بود ، نتوانست جلوی پول مقاومتی کند .
سپس یک اسپری گران خرید و همه اش را روی خودش خالی کرد !
3
آفتاب که بالا آمد او زخمی بود .
چشمانش به زور باز میماند ، اما خب ... لباس خیلی تمیز و جالبی پوشیده بود .
طوری که همه به او نگاه میکردند .
به نزدیکترین پارک رفت ، از یک باغبان پرسید که دستشویی پارک کجاست .
و او به یک کلبه آجری کوچک اشاره کرد که ده متر دورتر بود .
و اشاره اش آنقدر ناتوان بود که احساس کرد از او متنفر است ، اما میخواهد آدرس را به او بدهد زیرا مجبور است .
باغبان مثل سگ بهش چشم دوخته بود و لباسش رو نگاه میکرد .
این ده متر را شروع کرد ، چند جوانِ همسن و سالِ خودش محکم به وی تنه زدن و رفتن .
به دستشویی که رسید ، وارد یکی از آنها شد ، درب فلزی را محکم کوبید و چفت اش را بست .
لباسش را بالا زد .
پشتِ آن لباس تمیز ، یک زخم عمیق چشم باز کرد .
وقتی زخم را بیشتر کشید ، خون تیزی درخشید ...
باورش نمیشد خونِ او است .
- ۱۰۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط