معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁸⁶
ـــهیوناـــ
قبلا به اینکه اخرش فضولی منو میکشه اشاره کرده بودم؟
اولش اون دختر خوشگله منو اوورد توی یه اتاق زیاد از حد انتظار دور
یعنی، خب این اتاق زیادی خوب بود.از خونم بزرگتر بود و همه چیز داشت.حتی اجاق گاز کوچیک با یخچالی کوچیک که گوشه اتاق بود.
و البته اون یخچال هم پر مواد غذایی بود.
هیونای احمق! تو باید مافیا میشدی بدبخت.
بگذریم،و من از فضولی زیاد که اینا کی هستن،دقیقا کیو میخوان از طریق من به اینجا بکشن و البته چرا همش ادعا میکنن از مرگ نمیترسن؟
تنها کسی میتونه از مرگ ترسی نداشته باشه که دیگه هیچی تو این دنیا رو دوست داشته باشه اما چرا باید یه عالمه نیرو انسانی که مثل مکس حتی سن زیادی هم ندارن از زندگی خسته شده باشن؟
و همین بهانه و سوال ها کافی بود که از قفل نبودن در استفاده کنم و تو این خراب شده گشتی بزنم.
عجیب بود چون یه جایی مثل کلاس درس در حیاط پشتی اینجا وجود داشت که دانش اموزاش همین ادم های یک شکل پوش بودن
انگار برای حمله هاشون باید اموزش های خاصی رو میدیدن
چطوره که هنوز ما نتونسته بودیم متوجه وجود همچین چیزی بشیم؟
تو هفت سالی که دیگه واقعا و قانونن مقامی برای مامور بخش امنیت ملی کره جنوبی داشتم،تا بحال همچین چیزی رو ندیده بودم
اما خب همون اندازه ای که فضولم کله شق هم هستم و این دو دلیل، دلایل قانع کننده ای برای گرفتنم بودن و از اون موقع تا الان که فقط سه ساعت گذشته در اتاق روم قفله
حتی تلویزیون هم برای فیلم دیدن برام گذاشته بودن اما از سر لج هم که شده حاضر به دست زدن به کوچکترین وسیله اینجا هم نبودم.
خب...شاید فقط تخت.گوشیم پیشم بودا اما خاموش شده بود.
بی حوصله روی تخت بودم و با موهام که روی کل تخت پخش شده بودن بازی میکردم.
حوصلم زیاد سر نرفته بود چون فکرم مشغول بود
دلم واقعا واسهی هائول،یونوو،یونگی،تهیونگ و اون بنده خدا تنگ شده بود
موهام رو رها کردم و با یه فوت به یکم اونورطر پرتش کردم
در اتاق باز شد.همون دختره بود.این بار با لباسای نسبتا راحت تری بود.
یه تاپ و یه زیر شلواری
بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم
+نظرت چیه در بزنی بعد بیای تو؟
خندید.جواب نداد و فقط خندید
به طرفش برگشتم و دیدم رو صندلی پشت میز آرایشی که تدارک دیده بود نشسته
+میشه برای یه دیقه هم که شده عجیب رفتار نکنی و جوابمو بدی؟
بازم خندید.داشت تحریکم میکرد بگیرم از گردن خفش کنم
با انگشتاش که ناخن های نقره ای روش کار شده بود گوشه چشماشو پاک کرد.
حقیقتا داشت بهم بر میخورد
آلیا:آه دختر...خیلی بامزه ای.همش دلیل خندم میشی!
مگه من مثل تو دلقکم زنیکه.خیلی دلم میخواست اینو بلند تو صورتش بگم اما متاسفانه فعلا تضمینی روی جونم نداشتم پس فقط چشم غره ای کوتاه بهش کردم
آلیا:خب، من اینجام تا به سوالات جواب بدم ولی قبلش بزار یچیزی رو بهت بگم.من میدونم تو کی هستی و به عنوان چه کسی و برای چه کاری به جونگکوک پیوستی.اینو میدونم تو در قتل برادرم دست نداشتی.چون قراره کمکم کنی برای کشیدنش به اینجا از اینکه پلیسی میگذرم
+کی؟کی قراره بیاد؟تو کی هستی؟داداشت کی بوده؟چرا همه ادمای اینجا ادعا دارن از مردن نمیترسن؟
آلیا:اوه اروم دختر.به همشون جواب میدم.البته با صبر و حوصله
حرفاش دقیقا مثل صدای مگسی که صبح زود دقیقا دور لاله گوشت ویز ویز میکرد میموند
فصل دوم
P⁸⁶
ـــهیوناـــ
قبلا به اینکه اخرش فضولی منو میکشه اشاره کرده بودم؟
اولش اون دختر خوشگله منو اوورد توی یه اتاق زیاد از حد انتظار دور
یعنی، خب این اتاق زیادی خوب بود.از خونم بزرگتر بود و همه چیز داشت.حتی اجاق گاز کوچیک با یخچالی کوچیک که گوشه اتاق بود.
و البته اون یخچال هم پر مواد غذایی بود.
هیونای احمق! تو باید مافیا میشدی بدبخت.
بگذریم،و من از فضولی زیاد که اینا کی هستن،دقیقا کیو میخوان از طریق من به اینجا بکشن و البته چرا همش ادعا میکنن از مرگ نمیترسن؟
تنها کسی میتونه از مرگ ترسی نداشته باشه که دیگه هیچی تو این دنیا رو دوست داشته باشه اما چرا باید یه عالمه نیرو انسانی که مثل مکس حتی سن زیادی هم ندارن از زندگی خسته شده باشن؟
و همین بهانه و سوال ها کافی بود که از قفل نبودن در استفاده کنم و تو این خراب شده گشتی بزنم.
عجیب بود چون یه جایی مثل کلاس درس در حیاط پشتی اینجا وجود داشت که دانش اموزاش همین ادم های یک شکل پوش بودن
انگار برای حمله هاشون باید اموزش های خاصی رو میدیدن
چطوره که هنوز ما نتونسته بودیم متوجه وجود همچین چیزی بشیم؟
تو هفت سالی که دیگه واقعا و قانونن مقامی برای مامور بخش امنیت ملی کره جنوبی داشتم،تا بحال همچین چیزی رو ندیده بودم
اما خب همون اندازه ای که فضولم کله شق هم هستم و این دو دلیل، دلایل قانع کننده ای برای گرفتنم بودن و از اون موقع تا الان که فقط سه ساعت گذشته در اتاق روم قفله
حتی تلویزیون هم برای فیلم دیدن برام گذاشته بودن اما از سر لج هم که شده حاضر به دست زدن به کوچکترین وسیله اینجا هم نبودم.
خب...شاید فقط تخت.گوشیم پیشم بودا اما خاموش شده بود.
بی حوصله روی تخت بودم و با موهام که روی کل تخت پخش شده بودن بازی میکردم.
حوصلم زیاد سر نرفته بود چون فکرم مشغول بود
دلم واقعا واسهی هائول،یونوو،یونگی،تهیونگ و اون بنده خدا تنگ شده بود
موهام رو رها کردم و با یه فوت به یکم اونورطر پرتش کردم
در اتاق باز شد.همون دختره بود.این بار با لباسای نسبتا راحت تری بود.
یه تاپ و یه زیر شلواری
بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم
+نظرت چیه در بزنی بعد بیای تو؟
خندید.جواب نداد و فقط خندید
به طرفش برگشتم و دیدم رو صندلی پشت میز آرایشی که تدارک دیده بود نشسته
+میشه برای یه دیقه هم که شده عجیب رفتار نکنی و جوابمو بدی؟
بازم خندید.داشت تحریکم میکرد بگیرم از گردن خفش کنم
با انگشتاش که ناخن های نقره ای روش کار شده بود گوشه چشماشو پاک کرد.
حقیقتا داشت بهم بر میخورد
آلیا:آه دختر...خیلی بامزه ای.همش دلیل خندم میشی!
مگه من مثل تو دلقکم زنیکه.خیلی دلم میخواست اینو بلند تو صورتش بگم اما متاسفانه فعلا تضمینی روی جونم نداشتم پس فقط چشم غره ای کوتاه بهش کردم
آلیا:خب، من اینجام تا به سوالات جواب بدم ولی قبلش بزار یچیزی رو بهت بگم.من میدونم تو کی هستی و به عنوان چه کسی و برای چه کاری به جونگکوک پیوستی.اینو میدونم تو در قتل برادرم دست نداشتی.چون قراره کمکم کنی برای کشیدنش به اینجا از اینکه پلیسی میگذرم
+کی؟کی قراره بیاد؟تو کی هستی؟داداشت کی بوده؟چرا همه ادمای اینجا ادعا دارن از مردن نمیترسن؟
آلیا:اوه اروم دختر.به همشون جواب میدم.البته با صبر و حوصله
حرفاش دقیقا مثل صدای مگسی که صبح زود دقیقا دور لاله گوشت ویز ویز میکرد میموند
- ۵۷۲
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط