(Part28)
(Part28)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{با هر قدمی که برمیداشت احساسات درونش را مخفی میساخت یا هر نفسی که میکشید با هر لبخندی که میزد دروغ ها بود!لبخندش بسیار عمیق بود صدایش بسیار زیبا وآرامش بخش اگه بهش گوش میدادی دنیا اطرافت را میبلعید بهت ثابت میکرد بهترینه بدون هیچ حرفی..لحظه ای احساسات همچون ستارگان وکهکشان به رویت باز میکرد ولحظه ای بعد احساساتی همچون سنگ ..اوچنین دختری بود وخواهد ماند ستاره ای از آسمان درسته اون ستاره ای هست که میخوهم بگیرمش.مال خودم کنمش..ولی او مال من نیست}
تاریخ1مارس2030
ساعت2:10(سالون بزرگ کنسرت)
هیما امانه:
با وجود این که اجرای جونگکوک وبرادرم تمام شده بود ولی من هنوز بلند شده بودم وداشتم به افتخارشون دست میزدم واز خوشحالی دست میزدم این چیزی است که میخواهم باهاش رقابت کنم اجرایی بی نقص نفس هایی هماهنگ صورتی که تو را به خود جذب میکند اجرایی که از خورشید درخشان تر بود این چیزی ایت ک میخواهم با هایش رقابت کنم این خواننده ها گروه بی تی اس میخوام با اون رقابت کنم اونا محشرن!
ساعت:3:30 (در اتاق مخصوص شاهزاده دورگه)
در حالی که بعد این مسابقه به من وشاهزاده هر دو یک اتاق جدا دادند چون تازه هویت خود را گفته بودیم و الان در حال جش نگرفتن در اتاق او هستیم الا من اوا وچند تا از دوست های جونگکوک من کنار جونگکوک نشسته بودم اتاق بزرگ وزیبایی است مبل نرم و خفنی است الا از م.ستی رو یکی از پسر ها افت.اده ترجیح میدم اینجا م.ست نشم دفعه قبل اتفاقات خوبی نیفتاد یادمه جونگکوک رو بو..سیدم نگاهی به گوشی ام میندازم خیلی وقته با چان اون وو حرفی نزدم نگرانشم بهش پیام میدم وصفحه ی گوشیمو همش چک میکنم که در اخر خسته میشم جونگکوک داره با یکی از پسر ها حرف میزنه تهیونگ هم اینجا بود ولی کار داشت رفت جیسو هم اینجاست و چون زیاد از حد نوشیدنی خورده داره کم کم خوابش میبرهدست جونگکوک که کنارم روی مبل قرار گرفته توجهم را جلب میکند مخصوصا اون تتوی آرمی اش دستانش بزرگ وقدرتمند به نظر میرسند اون قلب بنفش تو عکسای گوشی الیزا این خالکوبی خیلی خود نمایی میکرد دستانم را روی دستانش میکشم پوستش نرم وبزرگ است کمی سخت وگرم جالبه لبخندی روی صورتم می آید همیشه دلم میخواست بهش دست بزنم که یهو صدای بقیه من را از عالم خیال بیرون می آورد به من خیره شده وچشمانش گشاد و که خودمو خم کردم وستمو رو دستش میکشم خیلی خجالت میکشم وعقب میکشم سرش را به یک طرف خم میکند"داشتی چی کار میکردی؟"ابرو هایش را در هم کشید انگار از اینکه دست به خالکوبی آرمی اش دست زده ام حالش را بهم زده است وقتی به چشمانش که پر از غم است می نگرم یهو یاد حرف هایی از الیزا می افتم:
2025 (خانه الیزا)
چشمانش پر از اشک است در حالی که داشت کامنت هایی که راجب جین و لایو او میگویند میخواند گریه اش میگیرد و همینطور هیت های جدیدی که بعد از برگشت جونگکوک از سرباز ساخته شده در حالی که به صفحه گوشی خیره شده میگوید"چرا اینترنت اینطوریه؟پس اگه مشهور باشی مردم هر چی دوست دارن راجبت میگن؟"دیگه یواش حرف نمیزند دارد فریاد میکشد جیغ میزند وهمزمان گریه میکند"این (هزینه شهرت)چه کوفتیه؟ چرا همتون برای بقیه تصمیم میگیرید؟انگار هرکدومتون یه نوع خداید که نظر میدید این جمله ها نباید توسط شما حروم*زاده ها استفاده بشه"کلمات دیگرش را به سختی و با گریه فراوان میگوید"عو*ضی ها از کلماتی که به بقیه صدمه میزنن برای آرم کردن خودتون به عنوان بهنونه برای صدمه زدن به بقیه استفاده نکنید!" گوشی اش را پرت میکند..اصلا یادم رفته بود درسته اون یه آیدله خیلی آسیب دیده خیلی سختی تحمل کرده این رو کلا یادم رفته بود یادم رفته بود چرا بهش نزدیک شدم...ادامه داد...
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{با هر قدمی که برمیداشت احساسات درونش را مخفی میساخت یا هر نفسی که میکشید با هر لبخندی که میزد دروغ ها بود!لبخندش بسیار عمیق بود صدایش بسیار زیبا وآرامش بخش اگه بهش گوش میدادی دنیا اطرافت را میبلعید بهت ثابت میکرد بهترینه بدون هیچ حرفی..لحظه ای احساسات همچون ستارگان وکهکشان به رویت باز میکرد ولحظه ای بعد احساساتی همچون سنگ ..اوچنین دختری بود وخواهد ماند ستاره ای از آسمان درسته اون ستاره ای هست که میخوهم بگیرمش.مال خودم کنمش..ولی او مال من نیست}
تاریخ1مارس2030
ساعت2:10(سالون بزرگ کنسرت)
هیما امانه:
با وجود این که اجرای جونگکوک وبرادرم تمام شده بود ولی من هنوز بلند شده بودم وداشتم به افتخارشون دست میزدم واز خوشحالی دست میزدم این چیزی است که میخواهم باهاش رقابت کنم اجرایی بی نقص نفس هایی هماهنگ صورتی که تو را به خود جذب میکند اجرایی که از خورشید درخشان تر بود این چیزی ایت ک میخواهم با هایش رقابت کنم این خواننده ها گروه بی تی اس میخوام با اون رقابت کنم اونا محشرن!
ساعت:3:30 (در اتاق مخصوص شاهزاده دورگه)
در حالی که بعد این مسابقه به من وشاهزاده هر دو یک اتاق جدا دادند چون تازه هویت خود را گفته بودیم و الان در حال جش نگرفتن در اتاق او هستیم الا من اوا وچند تا از دوست های جونگکوک من کنار جونگکوک نشسته بودم اتاق بزرگ وزیبایی است مبل نرم و خفنی است الا از م.ستی رو یکی از پسر ها افت.اده ترجیح میدم اینجا م.ست نشم دفعه قبل اتفاقات خوبی نیفتاد یادمه جونگکوک رو بو..سیدم نگاهی به گوشی ام میندازم خیلی وقته با چان اون وو حرفی نزدم نگرانشم بهش پیام میدم وصفحه ی گوشیمو همش چک میکنم که در اخر خسته میشم جونگکوک داره با یکی از پسر ها حرف میزنه تهیونگ هم اینجا بود ولی کار داشت رفت جیسو هم اینجاست و چون زیاد از حد نوشیدنی خورده داره کم کم خوابش میبرهدست جونگکوک که کنارم روی مبل قرار گرفته توجهم را جلب میکند مخصوصا اون تتوی آرمی اش دستانش بزرگ وقدرتمند به نظر میرسند اون قلب بنفش تو عکسای گوشی الیزا این خالکوبی خیلی خود نمایی میکرد دستانم را روی دستانش میکشم پوستش نرم وبزرگ است کمی سخت وگرم جالبه لبخندی روی صورتم می آید همیشه دلم میخواست بهش دست بزنم که یهو صدای بقیه من را از عالم خیال بیرون می آورد به من خیره شده وچشمانش گشاد و که خودمو خم کردم وستمو رو دستش میکشم خیلی خجالت میکشم وعقب میکشم سرش را به یک طرف خم میکند"داشتی چی کار میکردی؟"ابرو هایش را در هم کشید انگار از اینکه دست به خالکوبی آرمی اش دست زده ام حالش را بهم زده است وقتی به چشمانش که پر از غم است می نگرم یهو یاد حرف هایی از الیزا می افتم:
2025 (خانه الیزا)
چشمانش پر از اشک است در حالی که داشت کامنت هایی که راجب جین و لایو او میگویند میخواند گریه اش میگیرد و همینطور هیت های جدیدی که بعد از برگشت جونگکوک از سرباز ساخته شده در حالی که به صفحه گوشی خیره شده میگوید"چرا اینترنت اینطوریه؟پس اگه مشهور باشی مردم هر چی دوست دارن راجبت میگن؟"دیگه یواش حرف نمیزند دارد فریاد میکشد جیغ میزند وهمزمان گریه میکند"این (هزینه شهرت)چه کوفتیه؟ چرا همتون برای بقیه تصمیم میگیرید؟انگار هرکدومتون یه نوع خداید که نظر میدید این جمله ها نباید توسط شما حروم*زاده ها استفاده بشه"کلمات دیگرش را به سختی و با گریه فراوان میگوید"عو*ضی ها از کلماتی که به بقیه صدمه میزنن برای آرم کردن خودتون به عنوان بهنونه برای صدمه زدن به بقیه استفاده نکنید!" گوشی اش را پرت میکند..اصلا یادم رفته بود درسته اون یه آیدله خیلی آسیب دیده خیلی سختی تحمل کرده این رو کلا یادم رفته بود یادم رفته بود چرا بهش نزدیک شدم...ادامه داد...
- ۲۵.۹k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط