ستارهای در میان تاریکی فصل ۱ پارت۲۱🌌
ستارهای در میان تاریکی فصل ۱ پارت۲۱🌌
زنگ پایان کلاسها خورد و المایت سخنرانیش رو تموم کرد از بچه ها یکی کی خدافظی کرد
بعد از اونم دختر درمانگر میدوریا رو از درمانگاه پرت کرد و بیرون و دکو رفت سراغ کاچان و مثل انیمه شروع کرد زدن اون حرفا.....
ویو ایمی :
ایی خدا چه روز خسته کننده.... ولللللی خداوکیلیی چه خفنننننن بودد😆😆😆واااای من تونستم المایت رو ببینیم نه.... اون الان معلم مم... ععبننژلدیتیذدس( این مثلا جیغ خفه بود 🤣)
وای نه فقط اوننن من تونستم یه مبارزه واقعی داشته باشم.. وای لباس قهرمانیم رو بببین از همشون خن تر بود... البته چی دارم میگم😖😖😖😖 چرا انقدر سریع جوگیر شدم 😫😫😫 یعنی خاک تو سرم نه فقط تازشم نزدیک بود قدرتم و کنترلش رو از دست بدممم حتی هنوزم انرژی زیر پوستمه و سه روز طول میکشه به حالت قبل برگرده به جز اون معلوم فردا چه تمرینی قراره انجام بدم لعنت بهش... باید یه راه دیگه برا کنترل انرژیم پیدا کنم چون اگه همینجوریم ادامه پیدا کنه و بخوام سرکوبش بدجور به بدنم ضربه میزنم همین الانشم بخاطر اون مبارزه چشم هام داره سیاهی میره.... ولش کن دختر.. 😩😮💨 راستی اون دکو خان کجاس 🤨 ای خدا برم ببینم داره چیکار میک.... هی وایسا از کی تاحالا اون ژولیدع برام مهمه ........ اعععع برم بهتره مگرنه الان بخاطر دوقطبی بودنم فردا جا مدرسه باید برم تیمارستان😫
خلاصه ایمی بعد یه عالمه چرت و پرت گفتن با خویش به سوی دکو رفت🤣🤣🤣
خب اها اینجاس ... اع پس دختر درمانگر پرتش کرده بیرون.. منم اگه هی میدیم یه نفر ههمشون روخودشو چلاغ میکنه . .....
ایمی: خب بزن بری... ها 🤨 چی وایسا ببینم اون دیگه چرا اونجاس
دکو : ببین کاچان میدونم درک این موضوع برات سخته اما بدون من این کوسه ی که دارم متعلق به یکی دیگس اما به محض اینکه ( *ایمی تا دید دارن حرف میزنن پشت ستون قایم شد و به حرفاشون داشت گوش میداد* ایمی:...ها کوسش مال کسی دیگس از چی داره حرف میزنه😠) مال خودم کنمش اونموقع شکستت میدم و بهت ثابت میکنم که منم میتونم مثل تو باشم....
کاچان : هااااا😡😡🤬 بیا برو باباگرفتیمون... پ پسره. وککجوی* حرف های نامفهوم*
ایمی : به همین سادگی بیخیالش شددد... البته چی دارم میگم معلومه میره مگه میشه که کوسه یکی دیگه...اههه این پسره قضیهش بو دار تر از این حرفاس چی... ها المایت.... وایی اعععع نفهمیدم به اون مو سیخ سیخی چی گفت 😫 اهه..نه..وایسا المایت داره میاددد این سمت یعنی چی میخواد بگه......
تو همین لحظه گوشیش شروع کرد به لرزیدن........
دیلینگ دیلینگ.....
هی گوشی ویبره میرفت
ایمی:ایی خدااا خفه شونو خاموش شو خاموش شوو خاموشش شش شو وووووو.......اعععع لعنتی الان وقت پی ام بودددد نههه .... چرا نمتونم بگیرممشش
تو همین هی گوش هی بالا پایین میرفت و تو هوا بود ایمی نمیتونست گوشیش رو بگیره🤣دقیقا مثل این وقتا صابون خیس رو میخوای بگیری بعد هی لیز میخوره اینم هی گوشی لیز میخوره🤣
بالاخره ایمی با کوسش گوشی رو نگه داش
ایمی: ههه اعع 😩 هوف 😮💨بالاخره گرفتمش لعنتی اخه الان باید میشد تو بزرگترین لحظه لعنتی نفهمیدن نصفش چی شد خب بینیم....... چییییی نه حرفشون تموم مممم شد دکو هم رفت.....نهههههه😫😫😫😫.....المایتتتتت چی میخواشتتتت بگه هه... نهههههه نفهمیدم مم😭😭😭😭😭😭😭 ایی گوشیه+©°$√$™€°€{€°€🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬
حالا بینیم کدوم خری بود بود
پیام از مدیر شیفت: امروز ساعت شیش شیفت داری یادت نره
ایمی: چییییی ن🤯ههه الان وقت😫این بوددددد😭😭😭😭😭 نههه یعنی میخواستن چی بگننن لعنتی ولش کن برم راستی من شیفته دارم الان باید برم تا
ایمی بدون حرف زدن دفترش رو بست و گوشیش رو توی کیفش گذاشت
و رفت سمت در خروجی
که دید دکو هم جلو دره برا همین سعی کرد بخاطر قضایا چند دقیقه پیش که خودشو درگیر نکنه از دکو فاصله بگیر
راستی چند پارت دیگه هم نوشتم ولی پست نمیشه اونا برا فردا
زنگ پایان کلاسها خورد و المایت سخنرانیش رو تموم کرد از بچه ها یکی کی خدافظی کرد
بعد از اونم دختر درمانگر میدوریا رو از درمانگاه پرت کرد و بیرون و دکو رفت سراغ کاچان و مثل انیمه شروع کرد زدن اون حرفا.....
ویو ایمی :
ایی خدا چه روز خسته کننده.... ولللللی خداوکیلیی چه خفنننننن بودد😆😆😆واااای من تونستم المایت رو ببینیم نه.... اون الان معلم مم... ععبننژلدیتیذدس( این مثلا جیغ خفه بود 🤣)
وای نه فقط اوننن من تونستم یه مبارزه واقعی داشته باشم.. وای لباس قهرمانیم رو بببین از همشون خن تر بود... البته چی دارم میگم😖😖😖😖 چرا انقدر سریع جوگیر شدم 😫😫😫 یعنی خاک تو سرم نه فقط تازشم نزدیک بود قدرتم و کنترلش رو از دست بدممم حتی هنوزم انرژی زیر پوستمه و سه روز طول میکشه به حالت قبل برگرده به جز اون معلوم فردا چه تمرینی قراره انجام بدم لعنت بهش... باید یه راه دیگه برا کنترل انرژیم پیدا کنم چون اگه همینجوریم ادامه پیدا کنه و بخوام سرکوبش بدجور به بدنم ضربه میزنم همین الانشم بخاطر اون مبارزه چشم هام داره سیاهی میره.... ولش کن دختر.. 😩😮💨 راستی اون دکو خان کجاس 🤨 ای خدا برم ببینم داره چیکار میک.... هی وایسا از کی تاحالا اون ژولیدع برام مهمه ........ اعععع برم بهتره مگرنه الان بخاطر دوقطبی بودنم فردا جا مدرسه باید برم تیمارستان😫
خلاصه ایمی بعد یه عالمه چرت و پرت گفتن با خویش به سوی دکو رفت🤣🤣🤣
خب اها اینجاس ... اع پس دختر درمانگر پرتش کرده بیرون.. منم اگه هی میدیم یه نفر ههمشون روخودشو چلاغ میکنه . .....
ایمی: خب بزن بری... ها 🤨 چی وایسا ببینم اون دیگه چرا اونجاس
دکو : ببین کاچان میدونم درک این موضوع برات سخته اما بدون من این کوسه ی که دارم متعلق به یکی دیگس اما به محض اینکه ( *ایمی تا دید دارن حرف میزنن پشت ستون قایم شد و به حرفاشون داشت گوش میداد* ایمی:...ها کوسش مال کسی دیگس از چی داره حرف میزنه😠) مال خودم کنمش اونموقع شکستت میدم و بهت ثابت میکنم که منم میتونم مثل تو باشم....
کاچان : هااااا😡😡🤬 بیا برو باباگرفتیمون... پ پسره. وککجوی* حرف های نامفهوم*
ایمی : به همین سادگی بیخیالش شددد... البته چی دارم میگم معلومه میره مگه میشه که کوسه یکی دیگه...اههه این پسره قضیهش بو دار تر از این حرفاس چی... ها المایت.... وایی اعععع نفهمیدم به اون مو سیخ سیخی چی گفت 😫 اهه..نه..وایسا المایت داره میاددد این سمت یعنی چی میخواد بگه......
تو همین لحظه گوشیش شروع کرد به لرزیدن........
دیلینگ دیلینگ.....
هی گوشی ویبره میرفت
ایمی:ایی خدااا خفه شونو خاموش شو خاموش شوو خاموشش شش شو وووووو.......اعععع لعنتی الان وقت پی ام بودددد نههه .... چرا نمتونم بگیرممشش
تو همین هی گوش هی بالا پایین میرفت و تو هوا بود ایمی نمیتونست گوشیش رو بگیره🤣دقیقا مثل این وقتا صابون خیس رو میخوای بگیری بعد هی لیز میخوره اینم هی گوشی لیز میخوره🤣
بالاخره ایمی با کوسش گوشی رو نگه داش
ایمی: ههه اعع 😩 هوف 😮💨بالاخره گرفتمش لعنتی اخه الان باید میشد تو بزرگترین لحظه لعنتی نفهمیدن نصفش چی شد خب بینیم....... چییییی نه حرفشون تموم مممم شد دکو هم رفت.....نهههههه😫😫😫😫.....المایتتتتت چی میخواشتتتت بگه هه... نهههههه نفهمیدم مم😭😭😭😭😭😭😭 ایی گوشیه+©°$√$™€°€{€°€🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬
حالا بینیم کدوم خری بود بود
پیام از مدیر شیفت: امروز ساعت شیش شیفت داری یادت نره
ایمی: چییییی ن🤯ههه الان وقت😫این بوددددد😭😭😭😭😭 نههه یعنی میخواستن چی بگننن لعنتی ولش کن برم راستی من شیفته دارم الان باید برم تا
ایمی بدون حرف زدن دفترش رو بست و گوشیش رو توی کیفش گذاشت
و رفت سمت در خروجی
که دید دکو هم جلو دره برا همین سعی کرد بخاطر قضایا چند دقیقه پیش که خودشو درگیر نکنه از دکو فاصله بگیر
راستی چند پارت دیگه هم نوشتم ولی پست نمیشه اونا برا فردا
- ۶۷
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط