پارت آخر
پارت آخر
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم و آماده شودم رفتم پایین که دیدم تهیونگ و یونگی دارن صبحونه میخورن
ات: یااااا خیلی نامردین چرا بدون من خوردین ( کیوت)
یونگی و تهیونگ: همینه که هست 🤣
ات:🗿💔
ویو ات
نشستم روی صندلی و داشتم غذا میخوردم که حالت تهوع گرفتم و سریع رفتم دستشویی
تهیونگ: خوبییی ؟؟( نگرانن)
یونگی: چیزی شدهه ؟؟؟؟( نگرانن)
ات: نه نه چیزی نیس خوبم ( لبخند فیک)
یونگی: مطمئن باشم ؟؟
ات: آره بابا
ویو جونگکوک
وایییی دارم دیوونه میشم پس ات کجاست ، راستش خیلی دوسش دارم
ویو ات
راستش حالم خوب نبود برای همین آماده شودم و رفتم بیمارستان
دکتر: هومم یه فکرایی دارم ولی اول برید آزمایش بدین
ات: باشه
( بعد آزمایش)
دکتر: تبریک میگم شماا حامله هستین ( لبخند)
ویو ات
از بیمارستان خارج شودم الان من چیکار کنم هوففففف بهتره به تهیونگ بگم
یونگی: به به بلخره امدین
تهیونگ: میگفتین براتون بزی چیزی میکشتیم 🤣
ات: خیلی خوب باباااا.....تهیونگ کارت دارم میشه بیای اتاقم
تهیونگ: باشه
ویو ات
منتظر تهیونگ بودم که دیدم امد
ات: ته..تهیونگ میخام یه رازیو بگم قول بده نمیگی
تهیونگ: اوکی
ات: خ..خب...
تهیونگ: داری نگرانم میکنی؟( نگران)
ات: تهیونگ من حاملم
تهیونگ: شوخیه قشنگی بود ( خنده)
ات: جدیم
تهیونگ: نه نه امکان ندارهه
ویو آدمین
که یهو یونگی امد تو و موهای اتو گرفت
یونگی: چرا چرا اخه چرا تووووو ( عربده)
یونگی: گمشوو بیرونننننن ( عربده ترسناک)
تهیونگ: آروم باش
یونگی: چطور آروم باشم
ویو ات
خواستم برم بیرون که تهیونگ گفت
تهیونگ: میخوای بریم پیشه جونگکوک؟
ات: اوهوم
ویو ات
توی راه بودیم و همش استرس داشتم که نکنه من یا تهیونگو بکشه، بلخره رسیدیم
تهیونگ: خب...من از این بیشتر نمیتونم بیام مراقب خودت باش کوچولو و از طرف یونگی معذرت میخوام
ات: اشکالی نداره.... خداحافظ ( لبخند)
تهیونگ: خداحافظ
ویو ات
رفتم توی عمارت که اولین کسی که دیدم جونگکوک بود
ات: جونگکوک...م..میدونم اشتباه کردم نباید فرار میکردم میدونم چقدر عصبانی ببخشید
جونگکوک:( بدون هیچ حرفی بغلش کرد)
جونگکوک: خوشحالم دوباره دیدمت ( گریه)
ات: چ..چرا داری گریه میکنی
جونگکوک: چون عاشقتم.... خیلی دوست دارم
ات: منم دوست دارم ( اونم متقابل بغلش کرد)
« ۳ روز بعد)
ویو ات
داشتم برای خودم نقاشی میکشیدم که جونگکوک
جونگکوک: به به داری چیکار میکنی
ات: اممم دارم نقاشی میکشم
جونگکوک: ببینم....اووووو چه خوشگله
ات: مرسی
جونگکوک: خرگوش کوچولو
ات: هومم
جونگکوک: آماده شو بریم....یه جایی
ات: کجا؟؟
جونگکوک: یه سوبرایز ( خنده)
ویو ات
رفتم آماده شودم و رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به نظر میرسید میریم جنگل
جونگکوک: خوب رسیدیم
ات: عرررررر اینجا چقدر قشنگه
جونگکوک: اوهوم
( یهو جونگکوک زانو زد و یه حقله توی دستش بود)
جونگکوک: ات...با من ازدواج میکنی؟
ات:....معلومه ( لبخند و شک)
جونگکوک: خیلی دوست دارم
ات: منم []
پایان 💫
چطور شد؟
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم و آماده شودم رفتم پایین که دیدم تهیونگ و یونگی دارن صبحونه میخورن
ات: یااااا خیلی نامردین چرا بدون من خوردین ( کیوت)
یونگی و تهیونگ: همینه که هست 🤣
ات:🗿💔
ویو ات
نشستم روی صندلی و داشتم غذا میخوردم که حالت تهوع گرفتم و سریع رفتم دستشویی
تهیونگ: خوبییی ؟؟( نگرانن)
یونگی: چیزی شدهه ؟؟؟؟( نگرانن)
ات: نه نه چیزی نیس خوبم ( لبخند فیک)
یونگی: مطمئن باشم ؟؟
ات: آره بابا
ویو جونگکوک
وایییی دارم دیوونه میشم پس ات کجاست ، راستش خیلی دوسش دارم
ویو ات
راستش حالم خوب نبود برای همین آماده شودم و رفتم بیمارستان
دکتر: هومم یه فکرایی دارم ولی اول برید آزمایش بدین
ات: باشه
( بعد آزمایش)
دکتر: تبریک میگم شماا حامله هستین ( لبخند)
ویو ات
از بیمارستان خارج شودم الان من چیکار کنم هوففففف بهتره به تهیونگ بگم
یونگی: به به بلخره امدین
تهیونگ: میگفتین براتون بزی چیزی میکشتیم 🤣
ات: خیلی خوب باباااا.....تهیونگ کارت دارم میشه بیای اتاقم
تهیونگ: باشه
ویو ات
منتظر تهیونگ بودم که دیدم امد
ات: ته..تهیونگ میخام یه رازیو بگم قول بده نمیگی
تهیونگ: اوکی
ات: خ..خب...
تهیونگ: داری نگرانم میکنی؟( نگران)
ات: تهیونگ من حاملم
تهیونگ: شوخیه قشنگی بود ( خنده)
ات: جدیم
تهیونگ: نه نه امکان ندارهه
ویو آدمین
که یهو یونگی امد تو و موهای اتو گرفت
یونگی: چرا چرا اخه چرا تووووو ( عربده)
یونگی: گمشوو بیرونننننن ( عربده ترسناک)
تهیونگ: آروم باش
یونگی: چطور آروم باشم
ویو ات
خواستم برم بیرون که تهیونگ گفت
تهیونگ: میخوای بریم پیشه جونگکوک؟
ات: اوهوم
ویو ات
توی راه بودیم و همش استرس داشتم که نکنه من یا تهیونگو بکشه، بلخره رسیدیم
تهیونگ: خب...من از این بیشتر نمیتونم بیام مراقب خودت باش کوچولو و از طرف یونگی معذرت میخوام
ات: اشکالی نداره.... خداحافظ ( لبخند)
تهیونگ: خداحافظ
ویو ات
رفتم توی عمارت که اولین کسی که دیدم جونگکوک بود
ات: جونگکوک...م..میدونم اشتباه کردم نباید فرار میکردم میدونم چقدر عصبانی ببخشید
جونگکوک:( بدون هیچ حرفی بغلش کرد)
جونگکوک: خوشحالم دوباره دیدمت ( گریه)
ات: چ..چرا داری گریه میکنی
جونگکوک: چون عاشقتم.... خیلی دوست دارم
ات: منم دوست دارم ( اونم متقابل بغلش کرد)
« ۳ روز بعد)
ویو ات
داشتم برای خودم نقاشی میکشیدم که جونگکوک
جونگکوک: به به داری چیکار میکنی
ات: اممم دارم نقاشی میکشم
جونگکوک: ببینم....اووووو چه خوشگله
ات: مرسی
جونگکوک: خرگوش کوچولو
ات: هومم
جونگکوک: آماده شو بریم....یه جایی
ات: کجا؟؟
جونگکوک: یه سوبرایز ( خنده)
ویو ات
رفتم آماده شودم و رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به نظر میرسید میریم جنگل
جونگکوک: خوب رسیدیم
ات: عرررررر اینجا چقدر قشنگه
جونگکوک: اوهوم
( یهو جونگکوک زانو زد و یه حقله توی دستش بود)
جونگکوک: ات...با من ازدواج میکنی؟
ات:....معلومه ( لبخند و شک)
جونگکوک: خیلی دوست دارم
ات: منم []
پایان 💫
چطور شد؟
- ۲.۲k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط