آن قدر مرا با غم دوریت میازار

آن قدر مرا با غم دوریت میازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار ،

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار

هر روز منم بی تو و من بی تو ولاغیر
تکرار... و تکرار... و تکرار ... و تکرار...

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز ، نه تاتار!

ای شعر ، چه می فهمی ازین حال خرابم؟
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم ،
بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار.

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار.

؟؟؟
دیدگاه ها (۲۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 50 (last part)چند هفته گذشته بود.غم ...

آن قدر مرا با غم دوریت میازار با پای دلم راه بیا قدری و بگذا...

این قدر مرا با غم دوریت نیازاربا پای دلم راه بیا قدری و بگذا...

این قدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و بگذ...

😊کاری که نگاه تو با دل من کرد😊

اللهم عجل لولیک الفرج... ...

من زنده به چشمان مسیحای تو هستممن را به فراموشی این خاطره نس...

اینقدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و ... ...

اینقدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط