𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part¹⁹
تنهاچیزی که تو رابطه مون میلنگید یکم غرایز حیوانی و شهوت بود. مارک یه بار بهم گفت"من یه بار توی زندگیم شکست عشقی خوردم و هیجانم نسبت به این چیزا رو از دست دادم"اما من مثل یک آتشفشان درحال انفجار بودم. تشنه س*ک*س بودم و همین باعث شده بود که تقریبا هر شب دست به خود ارض*ایی بزنم. اما خب به هرحال کنار مارک حس خوبی داشتم، احساس امنیت وآرامش میکردم، واین ارزشش برای من بیشتر از س*ک*س و هرشب رابطه جنسی داشتن بود، حداقل خودم اینطور فکر میکردم.
_عزیزم من حاضرم،فقط باید یه جوری به زور در این چمدون رو ببندم و بعدش میتونم بریم.
مارک خندید و از پشت لپ تاپش بلند شد،اونو توی کیفش گذاشت و بعد به طرف من و چمدونی که به راحتی خودمم میتونستم توش جا بشم امد.
_من این مشکلو برات حل میکنم عشقم.
بعد چمدون رو به طرف خودش کشید و گفت:
اخه چه احتیاجی به این همه کیف و سی جفت کفش و صندل داری؟نصف کمدتو خالی کردی این درحالی که که فقط به10درصد از این لباس ها برای یک سفر5روزه احتیاج داری!
قیافه حق جانبی به خودم گرفتم و دست به سینه ایستادم و گفتم:
اینطوری وقتی برسیم اونجا دستم توی انتخاب لباسام باز تره، اها یادم رفته بود عینک افتابیم رو بزارم.
شرطا (50لایک)
(20بازنشر)
امضای خونین عشق
part¹⁹
تنهاچیزی که تو رابطه مون میلنگید یکم غرایز حیوانی و شهوت بود. مارک یه بار بهم گفت"من یه بار توی زندگیم شکست عشقی خوردم و هیجانم نسبت به این چیزا رو از دست دادم"اما من مثل یک آتشفشان درحال انفجار بودم. تشنه س*ک*س بودم و همین باعث شده بود که تقریبا هر شب دست به خود ارض*ایی بزنم. اما خب به هرحال کنار مارک حس خوبی داشتم، احساس امنیت وآرامش میکردم، واین ارزشش برای من بیشتر از س*ک*س و هرشب رابطه جنسی داشتن بود، حداقل خودم اینطور فکر میکردم.
_عزیزم من حاضرم،فقط باید یه جوری به زور در این چمدون رو ببندم و بعدش میتونم بریم.
مارک خندید و از پشت لپ تاپش بلند شد،اونو توی کیفش گذاشت و بعد به طرف من و چمدونی که به راحتی خودمم میتونستم توش جا بشم امد.
_من این مشکلو برات حل میکنم عشقم.
بعد چمدون رو به طرف خودش کشید و گفت:
اخه چه احتیاجی به این همه کیف و سی جفت کفش و صندل داری؟نصف کمدتو خالی کردی این درحالی که که فقط به10درصد از این لباس ها برای یک سفر5روزه احتیاج داری!
قیافه حق جانبی به خودم گرفتم و دست به سینه ایستادم و گفتم:
اینطوری وقتی برسیم اونجا دستم توی انتخاب لباسام باز تره، اها یادم رفته بود عینک افتابیم رو بزارم.
شرطا (50لایک)
(20بازنشر)
- ۵۵۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط