خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»



شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....



نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...



توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"



« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»



یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...



س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود



تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو



بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»
دیدگاه ها (۶)

تازه داشتم سر میذاشتم روی شونه هات که رفتی تازه داشتم گل م...

بي تو دلم گرفته و زندوني شهر شماست ديدن روي ماه تو راه نجا...

ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز م...

خوش به حال باد گونه هایت را لمس می کند و هیچ کس از او نمی پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط