#stranger
#stranger
غریبه💤
(علامت ها: ات=، یونگی_،شخصیت فرعی~)
به ویدیو پوستر زیاد دقت نکنید گند زدم.
ویو هویج:
وارد اتاق شد ولی موقعیت از انتظارش بدور بود. خشکش زد و با یه لبخند تلخ بهشون نگاه میکرد.
اونا داشتن همو میبوسیدن؟ پس تمام این سه ماه دوری و فاصله ها... همشون برای همین بود؟ تمام بهانه ها؟ تمام پیام هایی که بود الکی بود؟(پیاما تو اسلایدای بعد هستن هویجام:)
بهشون زل زده بود اما اونا انگار متوجهش نبودن، لحظه ای بوسه رو شکستن بهش نگاه کوتاهی کردن ولی دوباره به بوسشون ادامه دادن.
قلبش ترک خورد، اون مهلت زیادی نداشت...فقط یک ماه؟ زمان خیلی کمی بود، اون هنوز کلی کار داشت مه انجام بده. اما... شاید الان دیگه حتی یک ثانیه هم نمیخواست روی این زمین باشه. اول این دنیا باهاشون زیادی مهربون بود ولی با گذشت زمان موفقیت ها چشمشو کور کرد و معشوقشو فراموش کرد.
اون بالاخره با صدای پر از حرص و لرزونش صحبت کرد:
=به همین سادگی؟ اینقدر برات بی ارزش بودم؟ اینقدر برات بی اهمیت بودم؟
اون بالاخره بهش نگاه کرد.
_من فقط دنبال تنوعم
=پس من برات تکراریم؟!اینقدر تکراریم که رو اوردی به منشی شرکتت؟!جالبه اقای مدیرعامل اینقدر نیازمنده که به منشی هر*زه اش رو اورده.
~حرف دهنتو بفهم زنیکه... فکر کردی کی هستی که یونگی التماستو بکنه؟!
یونگی پوزخندی تحسین امیز به حرف میا (منشی) زد که ات رو شکه کرد. ات با حرص خندید.
=نه اگرم التماسم کنه من دیگه برنمیگردم چون از چشمم افتاده، باید زدتر بهت شک کرده بودم مین یونگی....
_چه بهتر که از چشمت میفتم دیگه نیاز نیست زحمت بکشم تا از هم جداشیم حالا برو و مزاحم تنهاییمون نشو
=میرم ولی دیگه نمیتونی پیدام کنی.
یونگی با خنده تمسخر امیز گفت:
_چیه میخوای بمیری؟
=دوماهه متوجه شدم سرطان خون دارم هر وقت خواستم بهت بگم سرت شلوغ بود، الان که اومدم فهمیدم واقعا سرت شلوغه...خوشبخت باشی.
گوش های یونگی با حرف ات سوت کشید ولی غرور لعنتیش مانع بروز هرگونه احساسی بود.
دختر رفت، انگشتای یونگی ناخوداگاه تکون خوردن، اب دهنشو به زور قورت داد، میخواست داد بزنه و دنبالش بره.به همین زودی ات رو از دست داد؟....
«یک ماه بعد»
شاید اوایل جدایی یونگی خوش میگذروند اما نبود حضور ات توی خونه شروع به اثر کردن کرد.
این یونگی اون یونگی نبود که شرکتش پیشرفت کرده بود و اینقدر موفق شده بود که فکر میکرد میتونست خیانت کنه، این یونگی بود که شروع به گشتن دنبال ات کرده بود. روی مبل نشسته بود و هر لحظه بیشتر حس تنهایی میکرد. همش حرف های ات قبل رفتن توی ذهنش پلی میشد و این داشت اونو حتی بی قرار تر میکرد اون حتی چندین کارگاه رو برای جست و جوی دخترک استخدام کرده بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد یه هفته سلام هویجای خوشملمممم حالتون چطوره 🙃
دیگه فعالیتمو شروع میکنم امتحانا دیگه داره تموم میشه راحت شدیم منم که فردا علوم دارم عالیههه😑
.
.
.
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
غریبه💤
(علامت ها: ات=، یونگی_،شخصیت فرعی~)
به ویدیو پوستر زیاد دقت نکنید گند زدم.
ویو هویج:
وارد اتاق شد ولی موقعیت از انتظارش بدور بود. خشکش زد و با یه لبخند تلخ بهشون نگاه میکرد.
اونا داشتن همو میبوسیدن؟ پس تمام این سه ماه دوری و فاصله ها... همشون برای همین بود؟ تمام بهانه ها؟ تمام پیام هایی که بود الکی بود؟(پیاما تو اسلایدای بعد هستن هویجام:)
بهشون زل زده بود اما اونا انگار متوجهش نبودن، لحظه ای بوسه رو شکستن بهش نگاه کوتاهی کردن ولی دوباره به بوسشون ادامه دادن.
قلبش ترک خورد، اون مهلت زیادی نداشت...فقط یک ماه؟ زمان خیلی کمی بود، اون هنوز کلی کار داشت مه انجام بده. اما... شاید الان دیگه حتی یک ثانیه هم نمیخواست روی این زمین باشه. اول این دنیا باهاشون زیادی مهربون بود ولی با گذشت زمان موفقیت ها چشمشو کور کرد و معشوقشو فراموش کرد.
اون بالاخره با صدای پر از حرص و لرزونش صحبت کرد:
=به همین سادگی؟ اینقدر برات بی ارزش بودم؟ اینقدر برات بی اهمیت بودم؟
اون بالاخره بهش نگاه کرد.
_من فقط دنبال تنوعم
=پس من برات تکراریم؟!اینقدر تکراریم که رو اوردی به منشی شرکتت؟!جالبه اقای مدیرعامل اینقدر نیازمنده که به منشی هر*زه اش رو اورده.
~حرف دهنتو بفهم زنیکه... فکر کردی کی هستی که یونگی التماستو بکنه؟!
یونگی پوزخندی تحسین امیز به حرف میا (منشی) زد که ات رو شکه کرد. ات با حرص خندید.
=نه اگرم التماسم کنه من دیگه برنمیگردم چون از چشمم افتاده، باید زدتر بهت شک کرده بودم مین یونگی....
_چه بهتر که از چشمت میفتم دیگه نیاز نیست زحمت بکشم تا از هم جداشیم حالا برو و مزاحم تنهاییمون نشو
=میرم ولی دیگه نمیتونی پیدام کنی.
یونگی با خنده تمسخر امیز گفت:
_چیه میخوای بمیری؟
=دوماهه متوجه شدم سرطان خون دارم هر وقت خواستم بهت بگم سرت شلوغ بود، الان که اومدم فهمیدم واقعا سرت شلوغه...خوشبخت باشی.
گوش های یونگی با حرف ات سوت کشید ولی غرور لعنتیش مانع بروز هرگونه احساسی بود.
دختر رفت، انگشتای یونگی ناخوداگاه تکون خوردن، اب دهنشو به زور قورت داد، میخواست داد بزنه و دنبالش بره.به همین زودی ات رو از دست داد؟....
«یک ماه بعد»
شاید اوایل جدایی یونگی خوش میگذروند اما نبود حضور ات توی خونه شروع به اثر کردن کرد.
این یونگی اون یونگی نبود که شرکتش پیشرفت کرده بود و اینقدر موفق شده بود که فکر میکرد میتونست خیانت کنه، این یونگی بود که شروع به گشتن دنبال ات کرده بود. روی مبل نشسته بود و هر لحظه بیشتر حس تنهایی میکرد. همش حرف های ات قبل رفتن توی ذهنش پلی میشد و این داشت اونو حتی بی قرار تر میکرد اون حتی چندین کارگاه رو برای جست و جوی دخترک استخدام کرده بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد یه هفته سلام هویجای خوشملمممم حالتون چطوره 🙃
دیگه فعالیتمو شروع میکنم امتحانا دیگه داره تموم میشه راحت شدیم منم که فردا علوم دارم عالیههه😑
.
.
.
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
- ۴۲۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط