“Love’s light in vengeance’s dark.”
“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..⁹
از آدمایی که بعد بیست سال برمیگردن.»
سپس بلند شد و به سمت پلهها رفت.
اما قبل از رفتن گفت:
هیچکس بیدلیل برنمیگرده.»
چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در اتاقش آمد.
کیان آهی کشید.
بهش توجه نکن.»
دختر سری تکان داد.
اما حرف لئون در ذهنش مانده بود.
همان زمان...
داخل ویلای ساحلی...
تهیونگ روی کاناپه ولو شده بود.
جیمین مشغول نوشیدن قهوه بود.
و بم روی زمین خوابیده بود.
تهیونگ ناگهان گفت:
پس کی میخوای شروع کنی؟»
سکوت.
جیمین اخم کرد.
تهیونگ.»
چیه؟ کنجکاوی .»
پسر نگاهش را از پنجره گرفت.
عجلهای ندارم.»
یعنی برنامه داری؟»
همیشه داشتم.»
این بار حتی تهیونگ هم ساکت شد.
جیمین فنجانش را روی میز گذاشت.
فقط یه چیز رو یادت باشه.»
پسر نگاهش کرد.
انتقام بعضی وقتا بیشتر از دشمن، خود آدمو نابود میکنه.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
نسیم دریا پردهها را تکان میداد.
پسر آرام گفت:
من بیست سال با این فکر زندگی کردم.»
جیمین چیزی نگفت.
چون جواب این حرف را نمیدانست.
در همین لحظه تلفن روی میز زنگ خورد.
پسر به صفحه نگاه کرد.
شماره ناشناس.
تماس را جواب داد.
بله؟»
تماس را جواب داد.
بله؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی از آن طرف خط آمد:
بالاخره برگشتی، جونکوک.»
چشمهای پسر باریک شد.
تو کی هستی؟»
مرد خندید.
خندهای که اصلاً خوشایند نبود.
به زودی میبینمت.»
و تماس قطع شد.
سکوت سنگینی داخل ویلا نشست.
تهیونگ صاف نشست.
کی بود؟»
پسر آرام گوشی را روی میز گذاشت.
اما نگاهش سردتر از همیشه شده بود.
نمیدونم...»
بعد به صفحه خاموش گوشی خیره شد.
ولی انگار برگشتن من، بیشتر از چیزی که فکر میکردم بعضیا رو نگران کرده...»
شب...
هوای عمارت سنگینتر از همیشه بود.
ات از پلهها بالا میرفت که صدای بحث از اتاق کار پدرش شنید.
ناخواسته مکث کرد.
صدای کیان بود.
این کار اشتباهه.»
یوجون با اخم جواب داد:
نظر تو رو نخواستم.»
ولی برگشتنش اتفاق خوبی نیست.»
ازش میترسی؟»
نه.»
کیان لحظهای سکوت کرد.
از اتفاقایی که ممکنه بیفته میترسم.»
ات بیشتر گوش نداد.
چیزی در لحن برادرش عجیب بود.
اما قبل از اینکه بتواند بیشتر فکر کند، صدای نارا از پشت سرش آمد.
خانم کوچولو باز فضولی میکنه؟»
اینم پارت جدید درسته لایک هارو نرسوندید اما من خیلی مهربونم [ اعتماد به سقف 🤌🏻 ]
امروز چند پارت دیگه هم آپ میشه منظر باشید گلای من🩷
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..⁹
از آدمایی که بعد بیست سال برمیگردن.»
سپس بلند شد و به سمت پلهها رفت.
اما قبل از رفتن گفت:
هیچکس بیدلیل برنمیگرده.»
چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در اتاقش آمد.
کیان آهی کشید.
بهش توجه نکن.»
دختر سری تکان داد.
اما حرف لئون در ذهنش مانده بود.
همان زمان...
داخل ویلای ساحلی...
تهیونگ روی کاناپه ولو شده بود.
جیمین مشغول نوشیدن قهوه بود.
و بم روی زمین خوابیده بود.
تهیونگ ناگهان گفت:
پس کی میخوای شروع کنی؟»
سکوت.
جیمین اخم کرد.
تهیونگ.»
چیه؟ کنجکاوی .»
پسر نگاهش را از پنجره گرفت.
عجلهای ندارم.»
یعنی برنامه داری؟»
همیشه داشتم.»
این بار حتی تهیونگ هم ساکت شد.
جیمین فنجانش را روی میز گذاشت.
فقط یه چیز رو یادت باشه.»
پسر نگاهش کرد.
انتقام بعضی وقتا بیشتر از دشمن، خود آدمو نابود میکنه.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
نسیم دریا پردهها را تکان میداد.
پسر آرام گفت:
من بیست سال با این فکر زندگی کردم.»
جیمین چیزی نگفت.
چون جواب این حرف را نمیدانست.
در همین لحظه تلفن روی میز زنگ خورد.
پسر به صفحه نگاه کرد.
شماره ناشناس.
تماس را جواب داد.
بله؟»
تماس را جواب داد.
بله؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی از آن طرف خط آمد:
بالاخره برگشتی، جونکوک.»
چشمهای پسر باریک شد.
تو کی هستی؟»
مرد خندید.
خندهای که اصلاً خوشایند نبود.
به زودی میبینمت.»
و تماس قطع شد.
سکوت سنگینی داخل ویلا نشست.
تهیونگ صاف نشست.
کی بود؟»
پسر آرام گوشی را روی میز گذاشت.
اما نگاهش سردتر از همیشه شده بود.
نمیدونم...»
بعد به صفحه خاموش گوشی خیره شد.
ولی انگار برگشتن من، بیشتر از چیزی که فکر میکردم بعضیا رو نگران کرده...»
شب...
هوای عمارت سنگینتر از همیشه بود.
ات از پلهها بالا میرفت که صدای بحث از اتاق کار پدرش شنید.
ناخواسته مکث کرد.
صدای کیان بود.
این کار اشتباهه.»
یوجون با اخم جواب داد:
نظر تو رو نخواستم.»
ولی برگشتنش اتفاق خوبی نیست.»
ازش میترسی؟»
نه.»
کیان لحظهای سکوت کرد.
از اتفاقایی که ممکنه بیفته میترسم.»
ات بیشتر گوش نداد.
چیزی در لحن برادرش عجیب بود.
اما قبل از اینکه بتواند بیشتر فکر کند، صدای نارا از پشت سرش آمد.
خانم کوچولو باز فضولی میکنه؟»
اینم پارت جدید درسته لایک هارو نرسوندید اما من خیلی مهربونم [ اعتماد به سقف 🤌🏻 ]
امروز چند پارت دیگه هم آپ میشه منظر باشید گلای من🩷
- ۵۶۶
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط