رمان مرگ زندگی پارت
رمان مرگ زندگی پارت ¹²⁹
پارت هدیه🎁
ویو ا.ت*
ویکتور(جونگکوک) : بله اعلیحضرت
مکسی کرد و روبه من کرد
یکی از دست هاش رو به حالت تعظیم پشت کمرش گذاشت و اونیکی دستش رو جلوی گردنم گرفت. من فقط با تعجب بهش خیره شدم
ویکتور (کوک) : اوم؟
منتظر نگام میکرد بدون معطلی دستم رو گذاشتم توی دستش ک دستی که پشت کمرش بود رو انداخت کنار بدنش و بعد خردوتایی تعظیم به پادشاه کردیم و به سمت راه رو قدم گذاشتیم...
بعد از اینکه در ورودی بین راه رو ها و سالن بزرگ بسته شد و ما دوتا تنها موندیم مثل مادر های پنجاه ساله شروع کردم به غر غر کردن سر جونگکوک
ماندانا : دیوونه شدی؟چرا اونجوری با پادشاه حرف زدی؟
ویکتور(جونگکوک) : چیجوری؟
ماندانا : هوفف اون همه جرئت رو از کجا اوردی؟؟
ویکتور : اینا به شما مربوط نمیشه پرنسس خانوم حالا هنم بیا بریم پادشاه دستور داد امروز رو توی اتاقتون سر کنید
خواست دستم رو بگیره که دستم رو عقب کشیدم
ماندانا : عمرا با تو بیام ، نمیخوام
پوزخند مسخره همیشگیشو زد
اما من عاشق اون پوزخند بودم...
نزدیک گوشم شد با حرفی که زمزمه که خودم اومدم
ویکتور(جونگکوک) : پس باید بغلتون کنم پرنسس؟اجازشو دارم؟!
ماندانا : چ..چی؟!ن...
نزاشت حرفم رو کامل کنم که دست های قویش رو برد زیر زانو هام و زیر پاهام خالی شدن
درحالی که از پشتش اویزون بودم به کمرش مشت میزدم
ماندانا : بزارم زمین
ویکتور(جونگکوک) : مثل اینکه خوشمیگذره...
ماندانا : ازش متنفرم
ویکتور (جونگکوک) : اغرار نکن پرنسس دارم از دست پدرت نجاتت میدم
و بعدش به یه دسته نگهبان برخورد کردیم که قبل از اینکه نگهبان ها مارو ببینن ویکتور سریع من رو برد توی انباری تاریک و سردی که از شانس خوبمون اون طرف بود
انباری خیلی تنگی بود وقتی جونگکوک من رو گذاشت زمین و به سمت دیوار هُلم داد
خودش هم سریع دررو بست و رو به روی من ایستاده بود...با فاصله خیلی کمی توی اون تاریکی به چشمایی زل زدم که از همون روز اول توی شرکت پشت میز با یه پیرهن شل و ول و شلخته نشسته بود و همونجا غرق چشماش شدم...
...
ادامه دارد🦋
پارت هدیه🎁
ویو ا.ت*
ویکتور(جونگکوک) : بله اعلیحضرت
مکسی کرد و روبه من کرد
یکی از دست هاش رو به حالت تعظیم پشت کمرش گذاشت و اونیکی دستش رو جلوی گردنم گرفت. من فقط با تعجب بهش خیره شدم
ویکتور (کوک) : اوم؟
منتظر نگام میکرد بدون معطلی دستم رو گذاشتم توی دستش ک دستی که پشت کمرش بود رو انداخت کنار بدنش و بعد خردوتایی تعظیم به پادشاه کردیم و به سمت راه رو قدم گذاشتیم...
بعد از اینکه در ورودی بین راه رو ها و سالن بزرگ بسته شد و ما دوتا تنها موندیم مثل مادر های پنجاه ساله شروع کردم به غر غر کردن سر جونگکوک
ماندانا : دیوونه شدی؟چرا اونجوری با پادشاه حرف زدی؟
ویکتور(جونگکوک) : چیجوری؟
ماندانا : هوفف اون همه جرئت رو از کجا اوردی؟؟
ویکتور : اینا به شما مربوط نمیشه پرنسس خانوم حالا هنم بیا بریم پادشاه دستور داد امروز رو توی اتاقتون سر کنید
خواست دستم رو بگیره که دستم رو عقب کشیدم
ماندانا : عمرا با تو بیام ، نمیخوام
پوزخند مسخره همیشگیشو زد
اما من عاشق اون پوزخند بودم...
نزدیک گوشم شد با حرفی که زمزمه که خودم اومدم
ویکتور(جونگکوک) : پس باید بغلتون کنم پرنسس؟اجازشو دارم؟!
ماندانا : چ..چی؟!ن...
نزاشت حرفم رو کامل کنم که دست های قویش رو برد زیر زانو هام و زیر پاهام خالی شدن
درحالی که از پشتش اویزون بودم به کمرش مشت میزدم
ماندانا : بزارم زمین
ویکتور(جونگکوک) : مثل اینکه خوشمیگذره...
ماندانا : ازش متنفرم
ویکتور (جونگکوک) : اغرار نکن پرنسس دارم از دست پدرت نجاتت میدم
و بعدش به یه دسته نگهبان برخورد کردیم که قبل از اینکه نگهبان ها مارو ببینن ویکتور سریع من رو برد توی انباری تاریک و سردی که از شانس خوبمون اون طرف بود
انباری خیلی تنگی بود وقتی جونگکوک من رو گذاشت زمین و به سمت دیوار هُلم داد
خودش هم سریع دررو بست و رو به روی من ایستاده بود...با فاصله خیلی کمی توی اون تاریکی به چشمایی زل زدم که از همون روز اول توی شرکت پشت میز با یه پیرهن شل و ول و شلخته نشسته بود و همونجا غرق چشماش شدم...
...
ادامه دارد🦋
- ۱.۷k
- ۱۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط