طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۶۰ | «نگاه‌هایی که لو می‌داد...»

سه روز از برگشت اعضا گذشته بود.

شرکت دوباره به روال عادی برگشته بود.

سالن‌های تمرین پر از موسیقی بود و طراح‌ها هم مدام بین اتاق‌ها رفت‌وآمد می‌کردند.

...

مانلی از صبح درگیر طراحی لباس اجرای جدید اعضا بود.

پارچه‌های طوسی، کرم و آبی آسمانی روی میز پخش شده بودند.

او با دقت آخرین جزئیات را روی طرح اضافه کرد.

همان لحظه صدای در آمد.

تق...

«بفرمایید.»

رئیس پروژه داخل شد.

«مانلی، بچه‌ها تا نیم ساعت دیگه میان لباس‌ها رو پرو کنن.»

مانلی سرش را تکان داد.

«باشه، تا اون موقع آماده می‌کنمشون.»


---

نیم ساعت بعد...

صدای خنده‌ی اعضا از راهرو شنیده شد.

جین با صدای بلند گفت:

«امیدوارم این دفعه لباسم اندازه باشه!»

جونگکوک خندید.

«هیونگ، مشکل لباس نیست...»

جیهوپ ادامه داد:

«مشکل اشتهای خودته!»

همه زدند زیر خنده.

حتی مانلی هم از داخل اتاق خندید.

چند ثانیه بعد...

اعضا وارد اتاق طراحی شدند.

مانلی با لبخند گفت:

«سلام، خوش اومدین.»

همه جواب سلامش را دادند.


---

مانلی لباس‌ها را یکی‌یکی به اعضا داد.

نامجون اولین نفر وارد اتاق پرو شد.

بعد از او یونگی...

بعد جیهوپ...

همه مشغول شوخی با هم بودند.

جین جلوی آینه ایستاده بود و با ژست گفت:

«به نظرتون زیادی خوشتیپ نشدم؟»

جونگکوک خندید.

«نه، هنوز جا داری.»

همه دوباره خندیدند.


---

تهیونگ آخرین نفر لباسش را گرفت.

وقتی خواست وارد اتاق پرو شود...

بی‌اختیار گفت:

«مانلی...»

او سرش را بلند کرد.

«جانم؟»

تهیونگ چند لحظه مکث کرد.

در واقع فقط می‌خواست دوباره صدایش کند.

اما چیزی به ذهنش نرسید.

آخر سر گفت:

«...ممنون بابت طراحی‌ها.»

مانلی لبخند گرمی زد.

«خواهش می‌کنم... امیدوارم خوشت بیاد.»

تهیونگ هم لبخند زد و وارد اتاق شد.


---

چند دقیقه بعد...

همه با لباس‌های جدید بیرون آمدند.

مانلی با دقت تک‌تک لباس‌ها را بررسی می‌کرد.

یقه‌ی لباس جونگکوک را مرتب کرد.

آستین کت جین را کمی بالا زد.

بعد جلوی تهیونگ ایستاد.

یقه‌ی کت او کمی کج بود.

بدون اینکه چیزی بگوید، آرام دستش را بالا آورد و یقه را مرتب کرد.

تهیونگ همان‌جا بی‌حرکت ایستاد.

آن‌قدر نزدیک بودند که صدای نفس‌های هم را می‌شنیدند.

مانلی بعد از چند ثانیه عقب رفت.

«الان بهتر شد.»

تهیونگ فقط آرام گفت:

«ممنون...»


---

همه چیز فقط چند ثانیه طول کشید.

اما...

از آن طرف اتاق...

جیمین، جونگکوک و جیهوپ همه‌چیز را دیده بودند.

جیمین آرام زیر لب گفت:

«دیدین؟»

جونگکوک لبخند زد.

«فکر کنم هیونگ اصلاً پلک نزد.»

جیهوپ خنده‌اش را نگه داشت.

«اگه بیشتر نگاه می‌کرد، مانلی خودش خجالت می‌کشید.»


---

نامجون که کنارشان ایستاده بود، فقط لبخند زد.

«بذارید خودشون آروم‌آروم جلو برن.»

یونگی هم در حالی که آستین لباسش را مرتب می‌کرد، با همون لحن خنده و ارومش گفت:

«زیاد دخالت نکنین...»

همه سر تکان دادند.


---

بعد از تمام شدن پرو...

اعضا از اتاق بیرون رفتند.

تهیونگ آخرین نفر بود.

قبل از بیرون رفتن...

برگشت و گفت:

«مانلی...»

او سرش را بلند کرد.

«بله؟»

تهیونگ لبخند آرامی زد.

«واقعاً خسته نباشی.»

مانلی هم لبخند زد.

«ممنون... موفق باشین توی اجرا.»

تهیونگ آرام سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.


---

وقتی در بسته شد...

مانلی چند ثانیه به همان در خیره ماند.

بعد بی‌اختیار لبخند زد.

از آن طرف راهرو...

تهیونگ هم در حالی که کنار اعضا راه می‌رفت، لبخند کوچکی روی لبش بود.

جیمین با شیطنت به او نگاه کرد.

«هیونگ...»

تهیونگ اخمی ساختگی کرد.

«چی شده؟»

جیمین خندید.

«هیچی... فقط امروز خیلی خوش‌اخلاق شدی.»

همه خندیدند.

و تهیونگ...

برای اولین بار حس کرد هر روزی که مانلی را می‌بیند، روزش قشنگ‌تر از دیروز می‌شود.

پایان پارت ۶۰... 🤍🌙
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــه.⊱ .✦. ⊰...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط