مــــردم اینجا چقدر "مهربانند"

مــــردم اینجا چقدر "مهربانند"
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخـتند،دیدند سـرما میخورم سـرم کلاه گذاشتـند و چون برایم تنگ بـود کلاه گشادتــری و دیدند هوا گرم شد پس کلاهم را بـرداشتـند، چـون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسبـاندند...
و چون از رفتارم را فهمیدند محبت کردند و حسابم را رسیدند
خواستم در این مهربانـکده خانه بسازمـ نانـم را اجـر کردند گفتـند خانه بســاز...
خلاصه بگم ای دوست
روزگار جالبیست،مرغمان تخم نمـیذارد ولی،هـروز گاومان میـزاید
دیدگاه ها (۳)

شکسپیر میگوید بعضی ها بزرگ زاده می شوندبعضی هابزرگی را باخود...

یادته میگفتی نفستم ؟ چی شد بند اومدم ؟زدی تو کار تنفس مصنوعی...

حکایت من حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایق نداشتدلباخت...

به تو میرسم تو بارون اگه حتی مرده باشیاگه حتی به غریبهدلتو س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط