حس ناشناس

حس ناشناس
پارت:۲۰🎀

انیا و دامیان رفتن تو چادر

بکی:به به چه عجب کدوم گوری رفته بودین کبوترای عاشق

دامیان:کبوترعاشق دیگه کدوم خریه فقط رفتیم هوا بخوریم(دروغ محظ)

بکی:من و خر نکن هوا خوردن انقدر طول می کشه

انیا:ای بابا شما ام ما رو کشتین پاشید وسایل و جمع کنیم بریم بیرون احتمالا نیم ساعت دیگه راه بیفتیم

بکی:من که میدونم یه خبریه ولی باشه الان جم میکنم،جولیکا بلند شو وسایل و جمع کنیم

انیا:افرین پاشید برید وسایل و جمع کنید

جولیکا:تو نمیخوای کمک کنی

نکته:دامیان انیا رو وقتی رسیدن گذاشت رو زمین و انیا الان نشسته رو زمین

انیا:نه نمیخوام کمک کنم نمی بینی پام درد میکنه

جولیکا:پات درد میکنه دستت که مشکلی نداره

انیا:باشه بابا اومدم

انیا ام کمک کرد و همه باهم وسایلشون و جمع کردن

پرش زمانی به دو روز بعد

انیا مثل همه ی روز های عادی بلند شد مسواک زد یه روتین صبح گاهی انجام داد و رفت مدرسه

انیا تو ذهنش:امروز یه حس بدی دارم همش فکر میکنم یکی دنبالمه بکی ام هنوز نیومده خیلی حس بدی دارم

از زبان انیا

همینطوری داشتم با ترس و لرز راه میرفتم که یهو یکی یه چیزی انداخت رو سرم و بعدش دیگه نفهمیدم چی شد

از زبان نویسنده

یکی یه چیزی انداخت روی سر انیا و بردش حیاط خلوت

اون شخص:اگه این و سرت بردارم قول میدی جیغ نزنی

انیا سرش و به نشونه ی اره تکون میده و اون شخصم اون مشمپار و از روی سر انیا برمیداره

انیا تو ذهنش:نمیدونم اون شخص کی بود و اینجا چیکار میکرد تا حالا ندیده بودنش انگار تازه اومده بود تو مدرسه

انیا:میشه بگی تو کی هستی؟

نکته:اون شخص ذهن انیا رو نبسته بود

اون شخص:من اسمم رادوینه

(ببخشید دیگه اسم بهتر پیدا نکردم😅)

انیا:چند سالته؟

رادوین:۱۶سالمه

انیا:وای منم ۱۶ سالمه

انیا تو ذهنش:البته ۱۵ سالمه ولی میگم ۱۶ چون همه فکر میکنن ۱۶ سالمه

انیا:تازه اومدی اینجا

رادوین:اره

انیا:آها باشه حا لاا بزار برم

رادوین:فکرشم نکن

انیا:اصلا برای چی من و گرفتی

رادوین:اگه میخواستم بگم تا الان بهت گفتم بودم خوشگله

انیا:حرف دهنت و بفهم عوضی

رادوین:اگه نفهمم چی میشه

انیا:بعید میدونم دلت بخواد بدونی(بعد یه قیافه ی جدی به خودش میگیره)

رادوین:اتفاقا خیلی دلم میخواد بدونم دختر ضعیفی مثل تو چه غلطی میخواد با من بکنه

انیا:تو به گرد پامم نمیرسی جوجه

رادوین:مطمئنی؟!!!

انیا:اره و اینم مطمئنم که خیلی خنگ و اسکلی

رادوین:هه چطور مگه

انیا:چونکه اگه باهوش بودی می فهمید من خیلی وقت پیش طنابی که به دستم بسته بودم و پاره کردم

بعد بلند میشه و یه مشت محکم میزنه به رادوین بعد یه لگد میزنه تو صورتش و بهش میگه:تا یادت باشه به یه دختر نزدیک نشی عوضی

رادوین هیچ ری اکشن خواصی نشون نداد اما تو ذهنش تو ذهنش یه آشوب بود

رادوین تو ذهنش:اون دختر واقعا واقعا عالیههه

نکته:انیا از اونجا دور شده بود ولی رادوین همچنان داشت بهش فکر میکرد

انیا رفت تو کلاس نشست رو نیمکت

انیا:امروز زود تر از همه اومدم هیشکی نیومده

از زبان بکی
رسیدم به مدرسه حیاط کاملا خالی بود رفتم تو کلاس دیدم انیا نشسته رو نیمکت داره داره با گوشیش ور میره

بهش سلام کردم

انیا:سلام چرا دیر اومدی؟خیلی نگران شدم یه چیزی ام هست که باید بهت بگم

بکی:چی؟

انیا بیا بشین،..........


تا پارت بعد بای بای خوشگلا

۵۰ تا لایک و ۲۰ تا کامنت شرت پارت بعد😊😊
دیدگاه ها (۲۶)

این شما و این رادوین اسم:رادوین فامیل:دزموند سن:۱۶خواهر/براد...

خوشگلام من و با یکی شیپ کنید دوستاشتین کپی کنید بزارید پیجتو...

این شما و این سم خالص(کلا قراره زیر ویدیو های این این و بنوی...

حس ناشناسپارت۸🎀از زبان نویسندهبکی و انیا داشتن میرفتن که دام...

رمان حسم به تو....

کله پوک صورتی✨️ پارت ۲۷اینطوری شد که هر ۴ تاشون دیر رسیدن سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط