خزان گَر باغ و بُستان را بِسوزد

خزان گَر باغ و بُستان را بِسوزد
بِخَنداند جهان را نوبَهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظُلْمِ خزانْ صد داغ دارم

بِگَردان ساقیا جامِ خَزانی
که از عشقِ بهار اَنْدَر خُمارم

مولانا
دیدگاه ها (۲)

بیا که بار دگر گل به بار می آیدبیار باده که بوی بهار می آیده...

بار الها..یاریم کن که هر روزم به لطفو توفیق تو بهتر از روز ق...

گر شود آنروی روشن جلوه گر هنگام صبحپیش رخسارت کسی بر لب نیار...

مامست صبوحيم ز ميخانـه توحـيد حاجت بــه می و خانه خمار ندا...

در جنبش اندرآور زلف عبرفشان رادر رقص اندرآور جان‌های صوفیان ...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط