جادوی عشق ۶ part

جادوی عشق ۶ part



از خونه دور شدم که شنیدم در حالیکه ایفون رو میذاشت گفت باید براش یه ماشین بخریم. اینجور ایفون رو گذاشت و دیگه نشنیدم

با شوق گفتم اخ جووووون

فرشته بودن فرشته

پرانرژی بالا پریدم و خندیدم و با قدمهاي تند سمت سر

کوچه رفتم.

براي تاكسي دست تکون دادم

بالاخره يکي وایستاد و نشستم و آدرس رو بهش دادم. تو شیشه تاکسي به خودم زل زدم.

موهاي مشكي موج دار و چشماي سبزم رو از بابا مایکل و پوست سفید و به قول بابا شیطنتها و سرزندگی هام رو از مامان فریا به ارث برده بودم. کلا ترکیب جالبی از مامان فریا و بابا مایکلم بودم که نهایت عاشق جفتشون بودم و هر روز ارزوی دیدن و در

اغوش کشیدن دوباره شون رو داشتم

نفس عميقي كشيدم.

بي

از اون روز دیگه ندیده بودمشون. اما همیشه توی مهم ترین

رویدادهای زندگیم حضورشون رو حس میکردم. مطمینم همیشه روزهاي مهمم همون دور و بر بودن و نگام

کردن ولي جلو نیومدن..

رقصنده بودم. اول تانگو و حالا باله.

از بچگي عاشق رقصیدن بودم و بابا رایان و مامان نفس

برام محققش کردن

نفس عمیقی کشیدم و تو شیشه به خودم زبون درازی کردم.

این من بودم.

تایکا

تایکا اسمیت..
دیدگاه ها (۰)

جادوی عشق ۷ partداشتیم. خوب ميشي.. بذار ساعت مدرسه تموم شه.....

جادوی عشق ۸ part خندیدم و گفتم باشه. تو هم.. دوتا طلبت اقا ب...

جادوی عشق ۵ part باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد. ٧:٤...

جادوی عشق ۴ part چيزي شده؟ رایان هم جلو اومد و کنارمون زانو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط