chapter 2

chapter 2
p24
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. شهر زیرِ سیاهیِ مطلق غرق شده بود، اما توی دلِ ا.ت یه طوفانِ سهمگین برپا بود. نمی‌تونست دیگه طاقت بیاره. اون حرفای جینو، اون حقیقتِ نصفه‌نیمه، مثل یه خوره افتاده بود به جونش. باید می‌فهمید. باید می‌رفت پیشِ تهیونگ.

با یه کوله‌پشتیِ کوچیک که فقط چند تا وسیله‌ی ضروری توش بود، از خونه زد بیرون. هوای سردِ شب خورد به صورتش، ولی انگار نه انگار. تمام فکر و ذکرش عمارتِ تهیونگ بود.

تا دمِ درِ عمارت، نگهبانا بودن. طبق معمول، سرِ پستشون. ا.ت نفس عمیقی کشید. می‌دونست که نباید گیر بیفته، حداقل نه الان. یواشکی از پشتِ دیوارا خودش رو رسوند به درِ اصلی.

دستاش یخ کرده بود. سعی کرد آروم باشه. رمزِ در رو یادش بود. همون رمزی که تهیونگ یه بار، وقتی خیلی مست بود، خیلی اتفاقی لو داده بود. سالِ تولدِ ا.ت به میلادی… عددِ سختی نبود، ولی توی اون لحظه، انگار داشت رمزِ گنجِ پنهانی رو وارد می‌کرد.

****1998****
صدای کلیکِ خفیفی اومد. در باز شد. ا.ت یه‌لحظه مکث کرد. یه حسِ عجیبی داشت. حسِ ورود به یه دنیای دیگه. دنیایی که دیگه اون هیولایِ سابق نبود، ولی هنوز براش پر از ابهام بود.

آروم وارد شد. عمارت توی تاریکی فرو رفته بود. فقط نورِ کم‌رنگِ ماه از پنجره‌های بلند می‌تابید و سایه‌هایِ وهم‌آلودی رو رویِ زمین می‌انداخت. سکوتِ سنگینی حکم‌فرما بود، سکوتی که فقط با صدایِ ضربانِ قلبِ خودِ ا.ت شکسته می‌شد.

یواشکی جلو رفت. سمتِ اتاقِ خوابِ تهیونگ. هر قدمش، انگار داشت کوهی از تردید و سوال رو با خودش حمل می‌کرد. نمی‌دونست وقتی تهیونگ رو ببینه، چی باید بگه. نمی‌دونست تهیونگ چه واکنشی نشون می‌ده. فقط می‌دونست که دیگه نمی‌تونه این‌جوری سر کنه. باید حقیقت رو می‌فهمید. حتی اگه اون حقیقت، بدتر از چیزی باشه که تا حالا فکر می‌کرد.

به درِ اتاقِ تهیونگ رسید. دستش رو برد سمتِ دستگیره. نفسش رو حبس کرد.

تهیونگ توی تختش غلت زده بود. خوابِ سبکی داشت. انگار که یه چیزی تویِ وجودش، بیدار نگهش داشته بود. یه حسِ اضطرابِ مبهم. یهو، انگار که یه وزنی رویِ سینه‌اش حس کرد. چشم‌هاش رو باز کرد.

اولش چیزی ندید. فقط تاریکیِ مطلق. بعد، تویِ نورِ کم‌رنگِ ماه، یه سایه رو دید که کنارِ درِ اتاق ایستاده بود. سایه‌ی آشنایی بود. قلبه یه‌لحظه وایساد.

با صدایِ آرومی که سعی می‌کرد نلرزه، گفت:

ته؛«کی اونجاست؟»

ا.ت تویِ همون تاریکی، کنارِ درِ اتاق، ایستاده بود. صدایِ تهیونگ، مثلِ یه پتک خورد بهش. نمی‌دونست چطور جواب بده. هم می‌خواست خودشو نشون بده، هم ترسیده بود.

ولی دیگه راهِ برگشتی نبود.

ححححح
دیدگاه ها (۰)

chapter 2p25.ت نفسِ عمیقی کشید و در رو آروم باز کرد. صدایِ چ...

chapter 2

chapter 2p23ا.ت گیج و سردرگم از خونه‌ی جینو بیرون اومد. اون ...

chapter 2p20وقتی رسید، فضای خونه عجیب ساکت بود. از اون سکوتا...

پارت۸: عمو های من مافیان

I loved be angel PART 24تهیونگ. حالا گمشو بیرون..( لحن و نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط