╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
هر بار که این جمله را با صدای بلند میگفتی، انگار واقعیت یک قدم نزدیکتر میشد. «اول فکر کردم گریه میکنم. بعد فکر کردم میترسم. ولی هیچکدوم نشد. فقط… خسته شدم. خیلی خسته.» جیمین آرام پرسید: «کسی میدونه؟» «دکترم. وکیلهام احتمالاً حدس زدن. بقیه نه.» «چرا نگفتی؟» لبخند کمرنگ و بیجانی زدی. «به کی میگفتم؟» هیچ جوابی برای این سوال وجود نداشت. جیمین سرش را پایین انداخت. دستهایش روی زانوهایش قفل شده بودند. از بیرون هنوز همان مرد سرد و مغرور بود، اما درونش چیزی آرامآرام میسوخت. تو چشمهایت را بستی و زمزمه کردی: «جالبه، نه؟ این همه پول دارم… ولی اگه امشب میمردم، شاید تا صبح کسی نمیفهمید.» جیمین ناگهان بلند شد. حرکتش سریع بود، اما نه تهدیدآمیز. بیشتر انگار نتوانسته بود بنشیند و این جمله را تحمل کند. با لحنی خشن گفت: «دیگه اینو نگو.» چشمهایت را باز کردی. او پشتش به تو بود. روبهروی پنجره ایستاده بود و دستهایش را در جیب فرو برده بود. تو آرام پرسیدی: «چرا؟» او چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی پایین گفت: «چون حال آدمو به هم میزنه.» تو میدانستی منظورش خود جمله نیست. منظورش واقعیتی بود که پشت آن جمله خوابیده بود. برای اولین بار، با وجود درد، ته دلت کمی گرم شد. نه چون نجات پیدا کرده بودی. نه چون ناگهان همهچیز خوب شده بود. بلکه چون یک نفر، حتی اگر خودش هم قبول نداشت، از نبودنت ناراحت میشد. --- نزدیک سحر، تو خوابت برد. این بار خواب سبکتر بود. گاهی از درد ابروهایت جمع میشد. گاهی سرفهی کوتاهی میکردی. جیمین هر بار بیصدا نزدیک میشد، لیوان آب را جابهجا میکرد، پتویت را درست میکرد، یا فقط چند ثانیه نگاه میکرد که مطمئن شود نفس میکشی. او چندین بار تصمیم گرفت برود. هر بار به در رسید و برگشت. آخرین بار، وقتی نور خاکستری صبح از پشت پردهها رد شد، بالاخره ایستاد. خانه آرام بود. تبات پایینتر آمده بود. صورتت هنوز رنگپریده بود، اما نفسهایت کمی منظمتر شده بودند. جیمین روی میز کنار تخت یک یادداشت کوچک گذاشت. فقط چند کلمه. بعد، درست مثل شب قبل، بیصدا از خانه بیرون رفت. وقتی کمی بعد بیدار شدی، اتاق خالی بود. برای چند ثانیه به سقف نگاه کردی. بعد ناگهان یادت آمد. سرت را چرخاندی. صندلی کنار پنجره خالی بود. «جیمین؟» هیچ جوابی نیامد. قلبت فرو ریخت؛ نه کامل، فقط کمی. همانقدر که آدم از رفتن کسی ناراحت میشود که هنوز نمیداند حق دارد دلتنگش شود یا نه. بعد چشمهایت به میز کنار تخت افتاد. یادداشت. با دستخطی ساده، محکم و بیتزئین نوشته بود: **«داروهاتو بخور. پنجره رو قفل کن. امشب هم سوپ میفرستم. بحث نکن.»** تو چند لحظه به نوشته خیره ماندی. بعد، بیاختیار، لبخند خیلی کوچکی روی صورتت نشست؛ آنقدر کمرنگ که شاید حتی خودت هم باور نمیکردی لبخند زدهای. آرام گفتی: «بد اخلاق.» اما یادداشت را تا نکردی، دور نینداختی. گذاشتی همانجا بماند؛ مثل مدرکی کوچک که ثابت میکرد دیشب تنها نبودی.
🪐ادامه دارد...🪐
1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
هر بار که این جمله را با صدای بلند میگفتی، انگار واقعیت یک قدم نزدیکتر میشد. «اول فکر کردم گریه میکنم. بعد فکر کردم میترسم. ولی هیچکدوم نشد. فقط… خسته شدم. خیلی خسته.» جیمین آرام پرسید: «کسی میدونه؟» «دکترم. وکیلهام احتمالاً حدس زدن. بقیه نه.» «چرا نگفتی؟» لبخند کمرنگ و بیجانی زدی. «به کی میگفتم؟» هیچ جوابی برای این سوال وجود نداشت. جیمین سرش را پایین انداخت. دستهایش روی زانوهایش قفل شده بودند. از بیرون هنوز همان مرد سرد و مغرور بود، اما درونش چیزی آرامآرام میسوخت. تو چشمهایت را بستی و زمزمه کردی: «جالبه، نه؟ این همه پول دارم… ولی اگه امشب میمردم، شاید تا صبح کسی نمیفهمید.» جیمین ناگهان بلند شد. حرکتش سریع بود، اما نه تهدیدآمیز. بیشتر انگار نتوانسته بود بنشیند و این جمله را تحمل کند. با لحنی خشن گفت: «دیگه اینو نگو.» چشمهایت را باز کردی. او پشتش به تو بود. روبهروی پنجره ایستاده بود و دستهایش را در جیب فرو برده بود. تو آرام پرسیدی: «چرا؟» او چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی پایین گفت: «چون حال آدمو به هم میزنه.» تو میدانستی منظورش خود جمله نیست. منظورش واقعیتی بود که پشت آن جمله خوابیده بود. برای اولین بار، با وجود درد، ته دلت کمی گرم شد. نه چون نجات پیدا کرده بودی. نه چون ناگهان همهچیز خوب شده بود. بلکه چون یک نفر، حتی اگر خودش هم قبول نداشت، از نبودنت ناراحت میشد. --- نزدیک سحر، تو خوابت برد. این بار خواب سبکتر بود. گاهی از درد ابروهایت جمع میشد. گاهی سرفهی کوتاهی میکردی. جیمین هر بار بیصدا نزدیک میشد، لیوان آب را جابهجا میکرد، پتویت را درست میکرد، یا فقط چند ثانیه نگاه میکرد که مطمئن شود نفس میکشی. او چندین بار تصمیم گرفت برود. هر بار به در رسید و برگشت. آخرین بار، وقتی نور خاکستری صبح از پشت پردهها رد شد، بالاخره ایستاد. خانه آرام بود. تبات پایینتر آمده بود. صورتت هنوز رنگپریده بود، اما نفسهایت کمی منظمتر شده بودند. جیمین روی میز کنار تخت یک یادداشت کوچک گذاشت. فقط چند کلمه. بعد، درست مثل شب قبل، بیصدا از خانه بیرون رفت. وقتی کمی بعد بیدار شدی، اتاق خالی بود. برای چند ثانیه به سقف نگاه کردی. بعد ناگهان یادت آمد. سرت را چرخاندی. صندلی کنار پنجره خالی بود. «جیمین؟» هیچ جوابی نیامد. قلبت فرو ریخت؛ نه کامل، فقط کمی. همانقدر که آدم از رفتن کسی ناراحت میشود که هنوز نمیداند حق دارد دلتنگش شود یا نه. بعد چشمهایت به میز کنار تخت افتاد. یادداشت. با دستخطی ساده، محکم و بیتزئین نوشته بود: **«داروهاتو بخور. پنجره رو قفل کن. امشب هم سوپ میفرستم. بحث نکن.»** تو چند لحظه به نوشته خیره ماندی. بعد، بیاختیار، لبخند خیلی کوچکی روی صورتت نشست؛ آنقدر کمرنگ که شاید حتی خودت هم باور نمیکردی لبخند زدهای. آرام گفتی: «بد اخلاق.» اما یادداشت را تا نکردی، دور نینداختی. گذاشتی همانجا بماند؛ مثل مدرکی کوچک که ثابت میکرد دیشب تنها نبودی.
🪐ادامه دارد...🪐
- ۱۰۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط