پارت ۷
یومی چشمهایش را بست. انگار که این سوال، یک چاقوی کوچک فرو شده در حفره قلبش بود. «چرا.. برای مامانم تنگشده »
این کلمه، گرم و نرم، یک جایی در ته ذهن نوا جا خوش کرده بود، ولی بیصورت ، بیشکل، فقط یک حس بود.
«ما..مان؟»
«آره... یه روزی داشتمش »
بعد صدایش یک ذره ضخیم شد: «چیزی زیادی یادم نیست. فقط... یه بوی خوب شیرین و صدای گرمی که اسمم رو صدا میزد . یادمه همین.»
بعد از جایش بلند شد. «بخواب دیگه. اگه نخوابی، فردا صبح که اون بوق لعنتی رو بزنن، برای تمرین بیدار نمیشیا »
اما قبل از این که کامل برود، برگشت.
و نوک انگشتانش رو برای یک لحظه، مثل بال یک پرنده، روی پلک های نوا نشاند.
«اگه یه وقت یه اتفاق عجیب افتاد... نترس. فقط... به هیچکس نگو. حتی به من. باشه؟»
و بعد، مثل یک روح کوچک، لیز خورد توی تخت خودش.
نوا دستش رو روی پلکش گذاشت. چشمهایش هنوز میسوختند. ولی ذهنش به چیزی که آن تهها، زیر مردمکهایش، عادی نبود فکر میکرد و حرف های مشابه آرین و یومی
---
صبح، با صدای آزار دهنده بلندگو ها از راه رسید. بوقی ممتد و گوشخراش که مثل یک میخ فلزی داغ توی مغز فرو میرفت.
چراغها با خشونت روشن شدند.
نوا از جا پرید.
قلبش انگار میخواست از دهانش بیرون بزند. آن سفیدی ناگهانی اتاق، بدتر از تاریکی بود.
بچهها یکییکی بیدار شدند. هیچکس غر نزد. هیچکس اعتراض نکرد. اینجا اعتراض، زبانی بود که دیر یا زود بریده میشد.
صدای قفل در آمد، وقتی در باز شد. همان زنِ خنثی وارد شد. همراهش مردی سیاهپوشش بود که صورتش تا نیمه در سایه بود. زن با صدایی خشک گفت: «صف.»
بچهها کنار هم ایستادند. یومی به نوا اشاره کرد تا بیاید، نوا آخر صف بود، کوچکترین در میان دیگران. دستهایش را جلوی خودش گرفته بود پایش هنوز از دیشب میسوخت.
زن از جلویشان رد شد و یکییکی نگاهشان کرد ، نه به چشمهایشان، به قد و وزن و حالت بدن. مثل کسی که کالا را قبل از تحویل بررسی میکند. وقتی به نوا رسید، کمی مکث کرد.
نگاهش روی صورت سفید و موهای نقرهای نوا لغزید. بعد به مچ پای چپش، جایی که عدد را دیروز حک کرده بود. هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد.
«حرکت.»
در را باز کرد. راهرو بیرون سردتر از اتاق خودشان بود و بوی فلز هم شدیدتر
نوا پاهای برهنهاش را روی کف سرد گذاشت و لرزید. این بار، راهروها را از زاویهی دیگری میدید؛ نه تنها با دست یک بزرگسال، بلکه با بدن خودش که میان پنج کودک دیگر حرکت میکرد. صف کوچکشان مثل قطاری بیصدا در راهرو میلغزید.
دوربینها همه جا بودند، اینه ها هم همین طور اما کمتر از دیوارهای خاکستری. در انتهای راهرو، دری بزرگتر بود، که روی آن نوشتهای محو دیده میشد: تمرین.
در باز شد و بوی پارچه و تشکهای قدیمی به صورتشان خورد. اتاق تمرین خیلی بزرگ بود و کفش با چوب پوشیده شده بود.
دیوارها چند خط و ترک داشتند، انگار اینجا بارها چیزهایی به دیوار کوبیده شده بودند. چند وسیلهی تمرینی در گوشهها بود: کیسههای شن، تیرکهای چوبی، و قفسهای با ابزارهای نینجایی.
و وسط اتاق، مردی ایستاده بود. قدبلند، با شانههای پهن و لباس سیاه. صورتش معمولی بود، اما چشمهایش… چشمهایش همان نگاه سرد دیگران را داشت. ولی نه مثل راندو که بدن را به لرزه بیندازد.
زن خنثی گفت: «مربی.»
مرد فقط سر تکان داد و به بچهها نگاه کرد. نگاهش روی ارین مکث کرد، بعد روی لیان ، لوی، آکیرا و یومی… نگاهش که به نوا رسید، یک لحظه کند شد. مثل کسی که یک برگهٔ جدید و ناخوانا پیدا کرده باشد.
مربی گفت: «امروز، ارزیابی دارید.» صدایش بم و بیاحساس، اما محکم بود . «حرکتها رو تکرار میکنید. اگه نتونید… مثل همیشه مجازات دارین و تا وقتی همه درست انجام ندین، این روند ادامه داره.»
آکیرا از پشت سر نوا، طوری که تنها خودشان بشنوند، زمزمه کرد: «یعنی تا وقتی استخونامون صدا بده.»
ارین بدون نگاه کردن، فقط زمزمه کرد:
«ساکت شو .»
----
ارزیابی با گرم کردن شروع شد.
ایستادن، گارد گرفتن گ، حفظ تعادل، دویدن برای سنجش استقامت.
برای بقیه شاید عادی بود. اما برای نوا، هر حرکت مثل امتحانِ وجود بود. پاهایش روی چوب سرد میلغزید. بدنش با فرمانهای مربی غریبه بود.
بار ها نزدیک بود با صورت زمین بخورد، اما یومی، خودش را می رساند و پشتش را می گرفت. طوری که مربی نفهمد کمکی شده.
مربی نگاه کرد: «کوچیک و ضعیفه.»
زن گفت: «تازهوارده.»
مربی با بیتفاوتی گفت: «پس باید سریعتر یاد بگیره. من وقت اضافه برای راه انداختن یه بچهٔ گمشده توی زمین تمرین ندارم.»
----
این کلمه، گرم و نرم، یک جایی در ته ذهن نوا جا خوش کرده بود، ولی بیصورت ، بیشکل، فقط یک حس بود.
«ما..مان؟»
«آره... یه روزی داشتمش »
بعد صدایش یک ذره ضخیم شد: «چیزی زیادی یادم نیست. فقط... یه بوی خوب شیرین و صدای گرمی که اسمم رو صدا میزد . یادمه همین.»
بعد از جایش بلند شد. «بخواب دیگه. اگه نخوابی، فردا صبح که اون بوق لعنتی رو بزنن، برای تمرین بیدار نمیشیا »
اما قبل از این که کامل برود، برگشت.
و نوک انگشتانش رو برای یک لحظه، مثل بال یک پرنده، روی پلک های نوا نشاند.
«اگه یه وقت یه اتفاق عجیب افتاد... نترس. فقط... به هیچکس نگو. حتی به من. باشه؟»
و بعد، مثل یک روح کوچک، لیز خورد توی تخت خودش.
نوا دستش رو روی پلکش گذاشت. چشمهایش هنوز میسوختند. ولی ذهنش به چیزی که آن تهها، زیر مردمکهایش، عادی نبود فکر میکرد و حرف های مشابه آرین و یومی
---
صبح، با صدای آزار دهنده بلندگو ها از راه رسید. بوقی ممتد و گوشخراش که مثل یک میخ فلزی داغ توی مغز فرو میرفت.
چراغها با خشونت روشن شدند.
نوا از جا پرید.
قلبش انگار میخواست از دهانش بیرون بزند. آن سفیدی ناگهانی اتاق، بدتر از تاریکی بود.
بچهها یکییکی بیدار شدند. هیچکس غر نزد. هیچکس اعتراض نکرد. اینجا اعتراض، زبانی بود که دیر یا زود بریده میشد.
صدای قفل در آمد، وقتی در باز شد. همان زنِ خنثی وارد شد. همراهش مردی سیاهپوشش بود که صورتش تا نیمه در سایه بود. زن با صدایی خشک گفت: «صف.»
بچهها کنار هم ایستادند. یومی به نوا اشاره کرد تا بیاید، نوا آخر صف بود، کوچکترین در میان دیگران. دستهایش را جلوی خودش گرفته بود پایش هنوز از دیشب میسوخت.
زن از جلویشان رد شد و یکییکی نگاهشان کرد ، نه به چشمهایشان، به قد و وزن و حالت بدن. مثل کسی که کالا را قبل از تحویل بررسی میکند. وقتی به نوا رسید، کمی مکث کرد.
نگاهش روی صورت سفید و موهای نقرهای نوا لغزید. بعد به مچ پای چپش، جایی که عدد را دیروز حک کرده بود. هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد.
«حرکت.»
در را باز کرد. راهرو بیرون سردتر از اتاق خودشان بود و بوی فلز هم شدیدتر
نوا پاهای برهنهاش را روی کف سرد گذاشت و لرزید. این بار، راهروها را از زاویهی دیگری میدید؛ نه تنها با دست یک بزرگسال، بلکه با بدن خودش که میان پنج کودک دیگر حرکت میکرد. صف کوچکشان مثل قطاری بیصدا در راهرو میلغزید.
دوربینها همه جا بودند، اینه ها هم همین طور اما کمتر از دیوارهای خاکستری. در انتهای راهرو، دری بزرگتر بود، که روی آن نوشتهای محو دیده میشد: تمرین.
در باز شد و بوی پارچه و تشکهای قدیمی به صورتشان خورد. اتاق تمرین خیلی بزرگ بود و کفش با چوب پوشیده شده بود.
دیوارها چند خط و ترک داشتند، انگار اینجا بارها چیزهایی به دیوار کوبیده شده بودند. چند وسیلهی تمرینی در گوشهها بود: کیسههای شن، تیرکهای چوبی، و قفسهای با ابزارهای نینجایی.
و وسط اتاق، مردی ایستاده بود. قدبلند، با شانههای پهن و لباس سیاه. صورتش معمولی بود، اما چشمهایش… چشمهایش همان نگاه سرد دیگران را داشت. ولی نه مثل راندو که بدن را به لرزه بیندازد.
زن خنثی گفت: «مربی.»
مرد فقط سر تکان داد و به بچهها نگاه کرد. نگاهش روی ارین مکث کرد، بعد روی لیان ، لوی، آکیرا و یومی… نگاهش که به نوا رسید، یک لحظه کند شد. مثل کسی که یک برگهٔ جدید و ناخوانا پیدا کرده باشد.
مربی گفت: «امروز، ارزیابی دارید.» صدایش بم و بیاحساس، اما محکم بود . «حرکتها رو تکرار میکنید. اگه نتونید… مثل همیشه مجازات دارین و تا وقتی همه درست انجام ندین، این روند ادامه داره.»
آکیرا از پشت سر نوا، طوری که تنها خودشان بشنوند، زمزمه کرد: «یعنی تا وقتی استخونامون صدا بده.»
ارین بدون نگاه کردن، فقط زمزمه کرد:
«ساکت شو .»
----
ارزیابی با گرم کردن شروع شد.
ایستادن، گارد گرفتن گ، حفظ تعادل، دویدن برای سنجش استقامت.
برای بقیه شاید عادی بود. اما برای نوا، هر حرکت مثل امتحانِ وجود بود. پاهایش روی چوب سرد میلغزید. بدنش با فرمانهای مربی غریبه بود.
بار ها نزدیک بود با صورت زمین بخورد، اما یومی، خودش را می رساند و پشتش را می گرفت. طوری که مربی نفهمد کمکی شده.
مربی نگاه کرد: «کوچیک و ضعیفه.»
زن گفت: «تازهوارده.»
مربی با بیتفاوتی گفت: «پس باید سریعتر یاد بگیره. من وقت اضافه برای راه انداختن یه بچهٔ گمشده توی زمین تمرین ندارم.»
----
- ۸۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط