#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_40

یونا به او نگاه کرد. برای لحظه‌ای کوتاه، خستگی و درد را در چهره‌اش دید. چیزی که قبلاً کمتر دیده بود.

و درست همان‌جا، برای اولین بار، شک یونا نسبت به جه‌هون کمی تغییر کرد:

شاید او فقط پنهان‌کار نبود.

شاید خودش هم درگیر چیزی بزرگ‌تر بود.

آن شب، یونا فلش مموری را در دست گرفت و به اتاقش برگشت.

پنجره نیمه‌باز بود. باد پرده‌ها را تکان می‌داد.

او فلش را به لپ‌تاپ وصل کرد.

فایل اول فقط یک ویدئو بود.

تصویر لرزان.

اتاقی تاریک.

و صدای پدرش.

«اگه این‌و می‌بینی، یعنی من دیگه زنده نیستم. و یعنی حقیقت به تو رسیده…»

یونا نفسش بند آمد.

ویدئو ادامه یافت:

«به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی به کسانی که دوستت دارند. مخصوصاً اگر اسم مادرت رو آوردند…»

یونا خشکش زد.

پدرش چند لحظه سکوت کرد، بعد چیزی گفت که رنگ از چهره‌اش برد:

«کسی که من‌و کشت، از داخل این خانواده نبود فقط… از داخل زندگی تو بود.»

صفحه لرزید.

و ناگهان ویدئو قطع شد.

چراغ‌های اتاق خاموش شدند.

و از پشت سر، صدایی آرام و آشنا گفت:

«حالا فهمیدی چرا گفتم نباید تنها بیای؟»

یونا آهسته برگشت.

جه‌هون بود.

اما این‌بار، نگاهش چیز دیگری داشت.
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_41یونا خشک شده بود.جه‌هون در آس...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_42یونا چند لحظه هیچ نگفت.انگار ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_39ناگهان چراغ‌های آرشیو خاموش ش...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_38در زیرزمین عمارت، اتاقی وجود ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_43جه‌هون فوراً چراغ اتاق را خام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط