سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۳۰ (پایان)
سه ماه از پایان آن پرونده گذشته بود.
سئول دوباره به آرامش همیشگیاش برگشته بود.
دانشگاه دیگر زیر سایه ترس و شایعه نبود.
انگار تمام آن روزهای تلخ، فقط یک کابوس دور بودند.
تهیونگ این روزها زندگی متفاوتی داشت.
او دیگر گذشتهاش را پشت نقاب پنهان نمیکرد.
با کمک پلیس، تمام مراحل قانونی را پشت سر گذاشته و تصمیم گرفته بود زندگی تازهای را از صفر شروع کند.
زندگیای که این بار، بر پایه حقیقت بنا شده بود.
سوا هم آخرین ترم دانشگاهش را میگذراند.
لبخند واقعی دوباره به صورتش برگشته بود.
گاهی هنوز خاطرات تلخ گذشته به ذهنش میآمد.
اما دیگر اجازه نمیداد آن خاطرات آیندهاش را خراب کنند.
یک عصر پاییزی، پیام کوتاهی از تهیونگ برای سوا آمد.
«میشه بیای همون جایی که اولین بار بهم گفتی کنارم احساس امنیت میکنی؟»
سوا با دیدن پیام، ناخودآگاه لبخند زد.
چند دقیقه بعد خودش را به کنار رودخانه هان رساند.
نسیم ملایمی روی آب میوزید و غروب، منظرهای زیبا ساخته بود.
تهیونگ از دور به سمتش آمد.
این بار دیگر خبری از کتهای تیره و چهره سرد همیشگی نبود.
لباس سادهای پوشیده بود و لبخندی آرام روی لب داشت.
انگار بالاخره از زندان گذشتهاش آزاد شده بود.
چند لحظه فقط روبهروی هم ایستادند.
هیچکدام چیزی نمیگفتند.
سکوت میانشان، از هزار جمله زیباتر بود.
هر دو میدانستند برای رسیدن به این لحظه، چه مسیر سختی را پشت سر گذاشتهاند.
تهیونگ آرام دستش را داخل جیبش برد.
جعبه کوچکی بیرون آورد.
نگاهش را از سوا نگرفت و گفت:
«یه روز فکر میکردم آدمی مثل من، لیاقت دوست داشته شدن نداره...»
«اما تو باعث شدی دوباره به خودم ایمان بیارم.»
اشک در چشمان سوا جمع شد.
تهیونگ ادامه داد:
«قول نمیدم گذشتهام فراموش بشه...»
«اما قول میدم هر روز تلاش کنم، مردی باشم که لایق لبخند تو باشه.»
بعد آرام درِ جعبه را باز کرد.
حلقهای ظریف داخل آن میدرخشید.
با لبخندی پر از امید پرسید:
«پارک سوا...»
«حاضری از این به بعد، تمام روزهای خوب و بد زندگی رو کنار هم بسازیم؟»
سوا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
با لبخندی که از ته دل بود، سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
آرام گفت:
«آره... این بار بدون ترس، بدون دروغ... کنار هم.»
تهیونگ حلقه را در دست سوا گذاشت.
سوا هم دستش را محکم در دست او گرفت.
هر دو به غروب خیره شدند.
غروبی که پایان تاریکی گذشته و آغاز روشنایی آیندهشان بود.
چند قدم کنار رودخانه قدم زدند.
تهیونگ لبخند زد و گفت:
«ممنون که باعث شدی دوباره زندگی کردن رو یاد بگیرم.»
سوا سرش را روی شانه او گذاشت و آرام جواب داد:
«گاهی آدمها با عشق تغییر نمیکنن...»
«با فرصت دومی که بهشون داده میشه، تغییر میکنن.»
پایان...
🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خب حال کردین چقدر راز الود بود 😄؟
سعی کردم بیشتر روی مرموز بودن و تهیونگ و قتل و جنایت و تغییر شخصیت تهیونگ تمرکز کنم
و می خواستم بگم....
این فیک...
اسم*ات نداره ههههههه
حیحیححیحیحی
تو خماری بمونین،🤣🤭
اذیت کردنتون کیف می ده.
خوب حمایت کنید بای بای
(شب معرفی پدر خوانده رو می زارم ساعت ۸ شب انلاین باشین بای بای )
پارت : ۳۰ (پایان)
سه ماه از پایان آن پرونده گذشته بود.
سئول دوباره به آرامش همیشگیاش برگشته بود.
دانشگاه دیگر زیر سایه ترس و شایعه نبود.
انگار تمام آن روزهای تلخ، فقط یک کابوس دور بودند.
تهیونگ این روزها زندگی متفاوتی داشت.
او دیگر گذشتهاش را پشت نقاب پنهان نمیکرد.
با کمک پلیس، تمام مراحل قانونی را پشت سر گذاشته و تصمیم گرفته بود زندگی تازهای را از صفر شروع کند.
زندگیای که این بار، بر پایه حقیقت بنا شده بود.
سوا هم آخرین ترم دانشگاهش را میگذراند.
لبخند واقعی دوباره به صورتش برگشته بود.
گاهی هنوز خاطرات تلخ گذشته به ذهنش میآمد.
اما دیگر اجازه نمیداد آن خاطرات آیندهاش را خراب کنند.
یک عصر پاییزی، پیام کوتاهی از تهیونگ برای سوا آمد.
«میشه بیای همون جایی که اولین بار بهم گفتی کنارم احساس امنیت میکنی؟»
سوا با دیدن پیام، ناخودآگاه لبخند زد.
چند دقیقه بعد خودش را به کنار رودخانه هان رساند.
نسیم ملایمی روی آب میوزید و غروب، منظرهای زیبا ساخته بود.
تهیونگ از دور به سمتش آمد.
این بار دیگر خبری از کتهای تیره و چهره سرد همیشگی نبود.
لباس سادهای پوشیده بود و لبخندی آرام روی لب داشت.
انگار بالاخره از زندان گذشتهاش آزاد شده بود.
چند لحظه فقط روبهروی هم ایستادند.
هیچکدام چیزی نمیگفتند.
سکوت میانشان، از هزار جمله زیباتر بود.
هر دو میدانستند برای رسیدن به این لحظه، چه مسیر سختی را پشت سر گذاشتهاند.
تهیونگ آرام دستش را داخل جیبش برد.
جعبه کوچکی بیرون آورد.
نگاهش را از سوا نگرفت و گفت:
«یه روز فکر میکردم آدمی مثل من، لیاقت دوست داشته شدن نداره...»
«اما تو باعث شدی دوباره به خودم ایمان بیارم.»
اشک در چشمان سوا جمع شد.
تهیونگ ادامه داد:
«قول نمیدم گذشتهام فراموش بشه...»
«اما قول میدم هر روز تلاش کنم، مردی باشم که لایق لبخند تو باشه.»
بعد آرام درِ جعبه را باز کرد.
حلقهای ظریف داخل آن میدرخشید.
با لبخندی پر از امید پرسید:
«پارک سوا...»
«حاضری از این به بعد، تمام روزهای خوب و بد زندگی رو کنار هم بسازیم؟»
سوا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
با لبخندی که از ته دل بود، سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
آرام گفت:
«آره... این بار بدون ترس، بدون دروغ... کنار هم.»
تهیونگ حلقه را در دست سوا گذاشت.
سوا هم دستش را محکم در دست او گرفت.
هر دو به غروب خیره شدند.
غروبی که پایان تاریکی گذشته و آغاز روشنایی آیندهشان بود.
چند قدم کنار رودخانه قدم زدند.
تهیونگ لبخند زد و گفت:
«ممنون که باعث شدی دوباره زندگی کردن رو یاد بگیرم.»
سوا سرش را روی شانه او گذاشت و آرام جواب داد:
«گاهی آدمها با عشق تغییر نمیکنن...»
«با فرصت دومی که بهشون داده میشه، تغییر میکنن.»
پایان...
🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خب حال کردین چقدر راز الود بود 😄؟
سعی کردم بیشتر روی مرموز بودن و تهیونگ و قتل و جنایت و تغییر شخصیت تهیونگ تمرکز کنم
و می خواستم بگم....
این فیک...
اسم*ات نداره ههههههه
حیحیححیحیحی
تو خماری بمونین،🤣🤭
اذیت کردنتون کیف می ده.
خوب حمایت کنید بای بای
(شب معرفی پدر خوانده رو می زارم ساعت ۸ شب انلاین باشین بای بای )
- ۹۶۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط