پارت ۹: پشتِ درِ بسته

پارت ۹: پشتِ درِ بسته
نامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل کرد. فضای اتاق آروم بود، اما انگار یه سنگینیِ نامحسوس توی هوا حس می‌شد. نامجون رو کرد بهم، نگاش جدی بود؛ اون نگاهی که انگار داشت وزنِ تمامِ مسئولیت‌هایِ دنیا رو رویِ دوشش حمل می‌کرد.

«ببین ملیکا، اینجا قوانینی داره که برایِ امنیتِ خودت گذاشتیم. این بچه‌ها… گاهی اوقات مرزها رو گم می‌کنن. فکر می‌کنن چون همه‌مون تویِ این گروهم، همه چیز متعلق به همه است، ولی تو حریمِ خصوصی داری.»

هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که یه ضربه‌ی محکم به در خورد. بعد صدایِ هماهنگِ قدم‌ها و درگیری‌هایِ پشتِ در شروع شد.

صدایِ یونگی بود: «نامجون، در رو باز کن. فقط می‌خوام بدونم تهویه‌یِ این اتاق درسته یا نه.»

بلافاصله صدایِ جونگ‌کوک اومد که لحنش دیگه اون لحنِ شوخِ همیشگی نبود، یه جورِ خاصی مضطرب و جدی بود: «دروغ نگو هیونگ! فقط می‌خوای مطمئن بشی ملیکا اونجاست. ملیکا؟ صدامو می‌شنوی؟ من یه سری نت برات نوشتم که باید حتماً بخونیشون.»

بعد صدایِ جیمین اومد که با تشر به جونگ‌کوک گفت: «کوکی! داری می‌ترسونیش.» و بعد صداش آروم‌تر شد، انگار چسبونده بود به در: «ملیکا؟ فقط می‌خوایم مطمئن شیم تنهایی… ما عادت نداریم کسی رو از خودمون جدا کنیم.»

نامجون کلافه دستش رو روی صورتش کشید. انگار داشت سعی می‌کرد با یه ارتشِ بی‌قرار بجنگه. صدایِ جین از دورتر اومد که با حالتِ جدی و صدایِ بم گفت: «بسه دیگه! همه‌تون عقب وایسید. ملیکا، من برات آبمیوه و کمی خوراکی آوردم، پشتِ در می‌ذارم. فقط می‌خوام بدونی… ما اینجا نیستیم که اذیتت کنیم، ما فقط… خب، هنوز عادت نکردیم که یه نفرِ جدید تویِ این خونه‌یِ درب‌وداغون باشه که بخشی از وجودمونه.»

صدایِ «تق‌تق»ِ مداوم و سنگین روی در بود. انگار نمی‌خواستن فقط با حرف زدن قانع بشن. هر کدومشون یه بهانه‌ای داشتند، اما تهِ دلشون، یه جور وابستگیِ شدید و شاید ترس از غریبه بودنِ تو بود.

من چسبیده بودم به در، نفسم حبس شده بود. اون طرفِ در، شیش تا مرد بودند که کلِ دنیا می‌شناختشون، و حالا همه‌شون با تمامِ قدرتِ روانی و حضورشون، پشتِ این درِ چوبی منتظرِ یه واکنش از طرفِ من بودن. این دیگه شوخی نبود؛ این یه جور «آزمونِ بقا» تویِ این اتمسفرِ سنگین بود.

نامجون به من نگاه کرد، انگار داشت ازم می‌پرسید: «می‌خوای چیکار کنی؟ در رو باز می‌کنی و این فشار رو قبول می‌کنی، یا می‌خوای سدی که کشیدیم رو حفظ کنی؟»

[پایان پارت ۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

پارت ۷: پیشنهادِ وسوسه‌انگیزِ جیمین!با سرعت از اون راهرو و ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط