در رفتن جان از بدن

در رفتن جان از بدن
گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود

او می‌رود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم می‌رود...

#سعدی
دیدگاه ها (۱)

چشم به راهِ کسی بمانکه آمدنش عجیب بوی ماندن بدهدکه از پشتِ ن...

آدمها همدیگر را پیدا می کنند…از فاصله های خیلی دور…از تهِ نس...

اگر باید زخمی داشته باشمکه نوازشم کنیبگو تا تمام دلم راشرحه ...

باید #خدا را بردارمبگذارم در ڪولہ پشتےببرم یڪ گوشہ ے دنجتنها...

ای ساربان آهسته ران، آرام جانم میرودآن دل که باخود داشتمبادل...

من با چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

رفت ...! مثل رفتن جان از بدن ، دیدم که جانم میرود):

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط