پابه پای غم من پیر شد و حرف نزد
پابه پای غم من پیر شد و حرف نزد
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد …
غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد
شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد
وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد
صورت پر شده از چین و چروکش یعنی،
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد …
محمد شیخی
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد …
غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد
شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد
وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد
صورت پر شده از چین و چروکش یعنی،
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد …
محمد شیخی
- ۲.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط