پابه پای غم من پیر شد و حرف نزد

پابه پای غم من پیر شد و حرف نزد
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد …

غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد

وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی،
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد …

محمد شیخی
دیدگاه ها (۱)

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصارمن همان دیوانه ی دیروزم...

برگرد و خواب خط خطی ام را به هم بریزاین حس گند لعنتـــی ام ر...

خسته ام از همه چی

من دلم تنگ شده اما هیچ غلطی نمی تونم بکنم

قول هر شب

« وسواس مافیا »پارت ۶: حقیقتی که بوی باروت می‌داد بارون هنوز...

۱آن روز صبح هوای بهار آنقدر خُنک بود که پنجره ها را بخار پوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط