Part

Part ⁸¹
ا.ت ویو:
چشمامو کمی از هم فاصله دادم..هوا روشن بود ولی همه جارو تار میدیدم..روی یه جای سفت به غیر از تخت خوابیده بودم..از جام بلند شدم..همه جا رو تار میدیدم..چشمامو روی هم فشار دادم تا کمی دیدم بهتر بشه..با اخرین پلکی که زدم پشمام دیگه تار نمیدیدن..نگاه اطرافم کردم..جونگ کوک پیشم نبود و عجیب تر از اون اینکه روی زمین خوابیده بودم..کمی گیج شدم من که دیشب روی تخت کنار جونگ کوک خوابیده بودم..با درد بدی که توی ماهیچه هام میپیچید از جام بلند شدم..بدنم کامل گرفته بود برای همینم یه کش غوصی به بدنم دادم و دوباره نگاه اطرافم کردم..همه جا توی سکوت بدی فرو رفته بود..هیچ کدوم از خدمه ها توی عمارت نبودن..نگاه پشتم کردم و با دیدن قاب عکس جونگ کوک که زیرش خوابیده بودم شوکه شده بودم..کلی سوال توی سرم میچرخید که برای هیچ کدومش جوابی نداشتم..تمام وسایل عمارت خاک گرفته بود درست موقعی که تازه به اینجا اومده بودم..صدایی رشته افکارمو پاره کرد که میگفت
:ا.ت کجایی؟
کمی که دقت کردم فهمیدم که صدا برای کیه صدای مین جی بود که داشت صدام میزد
مین جی:ا.ت بسته دیگه خسته شدم
صدای مین جی بهم نزدیک و نزدیکتر میشد و حالا کاملا روبروم قرار گرفته بود..با تعجب نگاهش میکردم..این امکان نداشت یعنی من برگشته بودم به زمان حال..
ا.ت:مین...جی
مین جی با گیجی نگاهم میکرد
مین جی:ا.ت معلوم هست کجایی تا خود صبح داشتم توی عمارت دنبالت میگشتم..
نمیخواستم باور کنم که برگشتم با دو رفتم سمت اتاق جونگ کوک و بازش کردم..مثل قبل بود اما خاک خورده..با صدایی بلند جونگ کوک رو صدا میزدم مینجی گیج شده بود و هی میپرسید جونگ کوک دیگه کیه..با این سوالش عصبانی میشدم..دربه در از این اتاق به اون اتاق میرفتم و جونگ کوک رو صدا میزدم..
کم کم خسته شدم و روبروی قاب عکس جونگ کوک ایستادم..اشک توی چشمام جمع شده بود..روبه قاب عکس کردم و با بغض گفتم
ا.ت:یااا جونگ کوکا تو مگه قول ندادی تنهام نزاری؟..
گریم گرفت و با داد گفتم
ا.ت:چرا بهم دروغ گفتی..چرا همیچین کاری رو کردی باهام..چرا یه روز خوش توی زندگیم ندارم..چرا خوشبختیم دووم نمیاره
روی زمین با زرب نشستم و بلند بلند گریه میکردم..مین جی کنارم ایستاده بود و شوکه نگاهم میکرد..
ا.ت:چرا باید اینجوری بشه..خیلی بد قولی جونگ کوک خیلی..
حق حق میکردم و گله میکردم
ا.ت:چرا انقدر زود باید برگردم..چرا نمیتونم یه روز خوش داشته باشم..
زجه میزدم نمیخواستم و نمیتونستم باور کنم که برگشتم..
ا.ت:ازتون متنفرم از همتون بدم میاد..یه روز خوش برام نزاشتین..نزاشتین با کسی که دوستش داشتم زندگی کنم..چرا نزاشتین راحت باشم.. حتما باید یه بلایی سرم بیارید تا خیالتون راحت بشه..
گریه میکردم بلند بلند و زیاد..
ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

Part ⁸²ا.ت ویو:انقدر گریه کرده بودم که همونجا درجا بیهوش شدم...

Part ⁸³ا.ت ویو: اخر هم لحظه اشتی و شب رویایی و اخرین لحظاتم ...

Part ⁸⁰ا.ت ویو:همین که حرفم تموم شد جونگ کوک سریع از تخت بلن...

Part ⁷⁹بچه ها لطفا زیر این پست کامنت نزارین میخوام ادامشو تو...

هرزه ی حکومتی پارت ۱ویو ا/ت با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم با...

قلب یخیپارت ۱۰از زبان ا/ت:غذامون تموم شد منم میخواستم برم دس...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط