دیدار سرنوشت
𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 𝒎𝒆𝒆𝒕
دیدار سرنوشت|
ویو کاترین:
نمای بیرون عمارت پدر تهیونگ واقعا بزرگ و مجلل بود. تهیونگ اول پیاده میشه و در رو برای من باز میکنه. دستش رو میگیرم و اون درو و میبنده و دستش رو روی کمرم میزاره.
تهیونگ: بریم
کاترین: ب_بریم
ما وارد میشیم. چندین خدمتکار برای ما خم میشن و خوشامد میگن. داخل عمارت حتی زیبا تره! یه خدمتکار مرد که میخوره ۴۰ سالش باشه، ما رو به سمت اتاق مهمان میبره. وقتی وارد میشیم، پدر تهیونگ روی مبل مشکی ای نشسته و داره به آیپدش نگاه میکنه. وقتی مارو میبینه، لبخند میزنه و با دستش به مبل روبه روش اشاره میکنه. من و تهیونگ روی مبل میشینیم ولی تهیونگ دستشو از کمرم جدا نمیکنه. یه پاش رو روی اونیکی پاش میندازه تا اینکه پدرش با لبخند میگه...
پدر تهیونگ: پس پسرم عاشق تو شد
منم لبخند خجالتی میزنم: بله
پدر تهیونگ رو به تهیونگ: چه عجب توی بی احساس عاشق شدی... ولی از سلیقت خوشم اومد
تهیونگ پوزخند میزنه
پدر تهیونگ: چی شد که با هم آشنا شدین؟
تهیونگ: خب ما همو به خاطر یه قرار داد کاری دیدیم و... منم با اولین نگاه عاشق کاترینم شدم...
با اینکه اینا دروغ بود، از این حرف تهیونگ خجالت میشم.
پدر تهیونگ: خب حالا کاترین عزیزم، تهیونگ رو دوست داری؟
من: بله آقای کیم
پدر تهیونگ با مهربونی و خوشحالی میگه:
عالیه! و اینکه نیازی نیست رسمی باشی، پدر صدام بزن.
من: چشم پدر جان
ما بعد از صحبت درباره ازدواج و این جور مسائل، شام رو اونجا صرف میکنیم و من کم کم خوابم گرفته بود و خسته بودم که به تهیونگ میگم که به عمارت تهیونگ برگردیم...
کمی بعد، بعد از خداحافظی با پدر تهیونگ، سوار ماشین میشیم. تهیونگ، به راننده میگه که حرکت کنه. منم طی مسیر چشمام سنگین تر میشه و بدون اینکه بفهمم خوابم میبره و سرم روی شونه تهیونگ میفته.
تهیونگ با تعجب به من نگاه میکنه و...
ادامه دارد...
دیدار سرنوشت|
ویو کاترین:
نمای بیرون عمارت پدر تهیونگ واقعا بزرگ و مجلل بود. تهیونگ اول پیاده میشه و در رو برای من باز میکنه. دستش رو میگیرم و اون درو و میبنده و دستش رو روی کمرم میزاره.
تهیونگ: بریم
کاترین: ب_بریم
ما وارد میشیم. چندین خدمتکار برای ما خم میشن و خوشامد میگن. داخل عمارت حتی زیبا تره! یه خدمتکار مرد که میخوره ۴۰ سالش باشه، ما رو به سمت اتاق مهمان میبره. وقتی وارد میشیم، پدر تهیونگ روی مبل مشکی ای نشسته و داره به آیپدش نگاه میکنه. وقتی مارو میبینه، لبخند میزنه و با دستش به مبل روبه روش اشاره میکنه. من و تهیونگ روی مبل میشینیم ولی تهیونگ دستشو از کمرم جدا نمیکنه. یه پاش رو روی اونیکی پاش میندازه تا اینکه پدرش با لبخند میگه...
پدر تهیونگ: پس پسرم عاشق تو شد
منم لبخند خجالتی میزنم: بله
پدر تهیونگ رو به تهیونگ: چه عجب توی بی احساس عاشق شدی... ولی از سلیقت خوشم اومد
تهیونگ پوزخند میزنه
پدر تهیونگ: چی شد که با هم آشنا شدین؟
تهیونگ: خب ما همو به خاطر یه قرار داد کاری دیدیم و... منم با اولین نگاه عاشق کاترینم شدم...
با اینکه اینا دروغ بود، از این حرف تهیونگ خجالت میشم.
پدر تهیونگ: خب حالا کاترین عزیزم، تهیونگ رو دوست داری؟
من: بله آقای کیم
پدر تهیونگ با مهربونی و خوشحالی میگه:
عالیه! و اینکه نیازی نیست رسمی باشی، پدر صدام بزن.
من: چشم پدر جان
ما بعد از صحبت درباره ازدواج و این جور مسائل، شام رو اونجا صرف میکنیم و من کم کم خوابم گرفته بود و خسته بودم که به تهیونگ میگم که به عمارت تهیونگ برگردیم...
کمی بعد، بعد از خداحافظی با پدر تهیونگ، سوار ماشین میشیم. تهیونگ، به راننده میگه که حرکت کنه. منم طی مسیر چشمام سنگین تر میشه و بدون اینکه بفهمم خوابم میبره و سرم روی شونه تهیونگ میفته.
تهیونگ با تعجب به من نگاه میکنه و...
ادامه دارد...
- ۶۴
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط