حتم دارم...

حتم دارم...

دل آن سرباز بعثی که پشت لودر نشسته بود تا خاک رویتان بریزد با شنیدن "یا حسین ها" لرزید اما به روی
خودش نیاورد...

حتم دارم...

وقتی چشم آن سرباز عراقی به چشم آن نوجوان افتاد که گوشه ی گودال سرش را بسوی آسمان گرفته بود و یا زهراء میگفت، دلش لرزید...اما به روی خودش نیاورد...

حتم دارم...

وقتی آن گودال بزرگ پر شد و صدای فریادهایتان خاموش شد...
دل آن فرمانده ی لعنتی لرزید اما به روی خودش نیاورد...
حتی سیگارهای مکرر هم نتوانست تصویر چهره های معصوم شما در آن لحظه های پایانی را از خاطره اش محو کند...

حتم دارم...

اگر آن فرمانده زنده باشد هنوز هم چهره های شما را خوب به خاطر دارد،با جزئیات...

حتم دارم...

هنوز هم از شما می ترسد...
حتی با همان دستان بسته...

حتم دارم...

#پیامی_اورده_اند

هنوز صلابت نگاه شما کابوس روز و شبش باشد...
دیدگاه ها (۱۹)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁶صبح روز چهارم...بعد از ساعت‌ها پیا...

تکاپو پارت 100:باهام سرد میشه.. 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...بعد از گفت...

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط