توی اتاق نیمهتاریک نشسته بودم هنوز سردرگم دستام بسته نبود اما راه خروجی هم ...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕


𝒑𝒂𝒓𝒕²




---

توی اتاق نیمه‌تاریک نشسته بودم. هنوز سردرگم. دستام بسته نبود، اما راه خروجی هم نبود. سکوت سنگینی که مثل پتوی خفه‌کننده روی فضا افتاده بود، بیشتر از فریاد ترسناک بود.


در باز شد.

_ بدون اینکه چیزی بگه وارد شد. نگاهش سرد، خونسرد و دقیق بود. مثل یه شکارچی که دقیق می‌دونه طعمه‌اش کجا آسیب‌پذیره.

بلند شدم. «چرا منو آوردی اینجا؟ مگه دنبال رمزی؟ خب، من چیزی نمی‌دونم!»


_ نزدیک‌تر اومد. یه صندلی رو عقب کشید، نشست و گفت: «من می‌دونم تو چی می‌دونی. حتی اگه خودت هنوز ندونی.»

اخمام رفت تو هم. «داری با ذهنم بازی می‌کنی؟»


_ لبخند زد. نه از اون لبخندهایی که دلگرمت کنه، از اونایی که باعث می‌شه موهای پشت گردنت سیخ شه. «ذهن تو از لحظه‌ای که وارد شدی مال من شده.»

یه قدم عقب رفتم. قلبم تندتر زد. اون نگاهش... داشت دیوارای دفاعم رو یکی‌یکی خورد می‌کرد.


_ بلند شد. همون‌طور که قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر می‌شد، گفت: «ما هر روز با آدمای دروغ‌گو سروکار داریم. ولی تو فرق داری... تو دروغ نمی‌گی. تو پنهان می‌کنی. و من از پنهون‌کاری بیشتر از دروغ متنفرم.»

دندون‌هامو روی هم فشار دادم. «تو هیچ‌چی در موردم نمی‌دونی.»


_ اومد جلو. انقدر نزدیک که نفس‌شو حس می‌کردم روی صورتم. «الان نه. ولی قراره بدونم. همه‌چی رو. حتی ترس‌هات رو.»

صدام شکست. «نمی‌تونی منو مجبور کنی...»


_ «می‌تونی روی من حساب نکنی. ولی روی روش‌هام چرا.»

توی چشماش زل زدم. هیچی نگفتم، فقط نگاه. ولی اون سکوت باعث نشد عقب بکشه. برعکس، بیشتر خیره شد. انگار تو ذهنم دنبال چیزی می‌گشت که خودم هم ازش خبر نداشتم.


_ عقب رفت. صدای پاشناش تو سکوت پیچید. همون‌طور که به سمت در می‌رفت، گفت: «از فردا شروع می‌کنیم. نه با زور... با حقیقت. تو خودت بهم می‌گی. می‌دونی چرا؟ چون نمی‌تونی از چیزی که تو خودت می‌جوشه، فرار کنی.»

در که پشت سرش بسته شد، فقط صدای تپش قلبم موند. یه‌جوری که انگار از توی سینه‌م می‌خواست بزنه بیرون.



---
دیدگاه ها (۱)

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕بزن بریم!---𝒑𝒂𝒓𝒕³شب از پنجره‌ی کوچیک ...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝒑𝒂𝒓𝒕⁴---از وقتی اون کلمه رو گفت، "واب...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕---𝒑𝒂𝒆𝒕¹هوا سنگین بود. بوی خون و دود ...

.---تک پارتی: "کجا بودی؟!"بارون ریز و خنک شبانه می‌باره. صدا...

دوستان عزیز من نمی دونم که خبر دارین یا نه ولی یه اتفاق بد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط